یاد امتحانات دوران تحصیل افتادم که مثلا دوست من خودش رو می کشت و هی جر می داد خودشو ، آخر سر هم اونی که کل جواب ها رو روی یک کاغذ نوشته بود و زیر جورابش قایم کرده بود می شد بیست ! این وسط اونی که تلاش کرده بود و از بس خودشو از وسط نصف کرده بود نه مو به سر داشت و نه رنگ به چهره ٬ می شد چهارده ! من هم این وسط کسی بودم که مرتب دلم میخواست تغییر ایجاد کنم و عزم راسخم رو جزم کرده بودم ! آخر سر هم این معلم بود که حق رو به دوست متقلب می داد که خب درس خونده نمره گرفته ! شما هم می خوندین نمره می گرفتین ... یه تفاوت عمده هم وجود داشتا ! اینکه اگر این متقلب درسش رو هم میخوند کمتر از دوازده می گرفت ! یک بار هم کلاس دوم راهنمایی ورقه ی عربیمو که گرفتم دستم دیدم نوزده و هفتادم پنج شده ام ! هاجر شاگرد اول کلاسمون هم شده بود نوزده و نیم ! دبیرمون یک نمره غلط منو ندیده بود ... هاجر رفت گذاشت کف دست دبیرمون بدون اینکه اسم منو به معلم بگه ! دبیر عربی رو کرد به کلاس و گفت : به کی نمره ی اضافی دادم ؟ منم با قاطعیت دستم رو بلند کردمو گفتم : من بودم ! بچه بودم اما شجاعت این رو داشتم از نمره ای که روی معدلم تاثیر داشت و منو به جایزه ای که نصیب شاگرد اول می شد می رسوند بگذرم ... هاجر اعتراضش رو کرد ... معلم هم به اعتراضش رسیدگی کرد و من هم از سکه گذشتم ! تقلب کردن هم شعور می خواست که نه من داشتم و نه دوستم ! می شد ورقه ای که به دلیل شاگرد ممتاز بودن برای تصحیح دستم بود رو دستکاری کرد ... ! هر لحظه از زندگی میشه تقلب کرد ... کاری هم نداره ... ولی بعدها در دادگاه وجدان دگمه ای برای بازگشت وجود نداره تا آبرویی ریخته شده رو بخره ٬ خون ریخته شده ای رو به رگهایی برگردونه که دیگه نیستند و یازندگی ای از هم پاشیده شده رو دوباره جمعو جور کنه !





