پنجره را باز می کنم تا هوای تابستان را با تمام وجود لمس کنم ، بادی می وزد پاییزی ، دست می برم و هوا را می گیرم درون دستانم ، هوا درون دستم خفه می شود ... وقتی تنها هستم و ذره ای از هوا درون دستم است این منم که پیروزم ... اما ، از پس هوایی که صدایش هم باعث ترس می شود آن اووو اووو گفتن هایش وقتی تنها باشی ، تاریک باشد از درون اتاق با پنجره ای باز خودش را در لا به لای پرده ها نشان می دهد ... فیلم های ترسناک را همیشه با همکاری باد و طوفان می سازند . بوی ریحان درون خانه پیچیده ، دلم روزهای کودکی را می طلبد ... روح کودکی در کودکی زنده است ... خوشحالم که حداقل دو نفر را می شناسم که هنوز هم با روح کودکی هر لحظه در حال تولد نویی هستند ... کودکی همیشه راستگوست ... خاصیت دوران کودکی این است ... شیرینی زندگی را جستجو کردم تا در جایی که همه جایش پر بود از غمو نفرت ... در وجود کودکی بیمار یافتم که با دادن شکلات به دستان بی جانش که از تخته هم سخت تر بودند مادرش را بوسید تا بگوید که هنوز خیلی مانده تا به دوران آدم بزرگ ها برسد و دروغو نیرنگ را بیاموزد ... تمام خوشحالی اش نهفته در پس گرفتن شکلاتی از دست من که وقتی زیر دست کاردرمانگرش گریه می کند با او قهر کنم و بگویم که از شکلات خبری نیست ... و آن هنگام است که درد دردناکش را زیر نگاه مهربان پر از خنده پنهان می کند و شکلات را از دستم می گیرد و لبخند مرا هم جایزه ی دومش قرار می دهد . کاش هنوز هم کودکی بودم که با شکلات می شد گولم زد و دنیا را در همان چند قدم فاصله ی خانه ی خودمان تا به خانه ی مادربزرگم می دیدم ، یا دیدن چرخ و فلک شهر بازی که وقتی بابا می خواست خوشحالم کند با دیدنش از دور تمام شادی دنیا درونم لانه می کرد ... حیف که کودک نیستم تا بشود گولم زد ... فقط این فسقلی ها می توانند مرا به دنیا خود ببرند و با تمام وجود شیره ای را خالی کنند بر سرم که یادم نیاید من آدمی هستم به سان بزرگسالان ! همیشه این تویی که مرا به دنیای مهربان و صادقت می بری ... برای ورود به دنیای شما نیازی به صیقل دادن و رفتن به صافکاری نیست ... ورود به این دنیا روح تو را خودکار صیقل می دهد. بر سر در دنیای فسقلی ها باید نوشت " به دنیای مهلبون ما خوچ اومدین " .






