تبليغاتX
سیاه + سپید + خاکستری

نه ! نه ! اغفالم نکن ... نه ! برو آن ور ! برو ده ! ( با عرض پوزش از شما خوانندگان محترم ... عرضم به حضور انورتان که این شیطان رجیم نشسته ور دل من و می گوید وبلاگ را رها کن به حال خودش ... فعلا که مقاومت کرده و گولش را نخورده ام ... گفتم خبر بدهم که بدانید در جنگ با ابلیس می باشیم ). با تشکر از شما ! اوا دلمون ذرت مکزیکی خواست ... شیطان رجیم ! می خواهد ما را گول بزند که با خوردن یک لیوان ذرت مکزیکی به حرفش گوش کنیم ! نه ! نمی شود ... ها ؟ چی ؟ وا !!! دیگه چی ؟! رو را بروم !!! می گوید " بگو که اغفالت کردم بعد از یک سالو چه قدر آخرش نشستی و یک قسمت از جومونگ را دیدی و خوشت آمد و امروز از منشی تان خواستی کل نودو چند قسمت را در عرض چند دقیقه بگوید و همه را کردی درون مغز مبارک تا ادامه اش را ببینی ! " برو آن ور ! تو آبروی مرا نبری ول کن نیستی ؟! ها ؟ خاک به سرم ! می گوید " آن خوابی را که آن شب دیدی را هم بگو " ها !!! باشه ! مرده شور جهنم ریخت تو را در آن جهنم ببرد الهی ! به خواب دیدم که درون شهری انیمیشنی و درون این گیم های کامپیوتری مشغول رانندگی می باشیم که جومونگ خان با یک دست لباس سپید درون خودرویی قرمز رنگ پیچید جلوی خودروی ما و برایمان دست تکان داد و لبخند زد تا تماشایش کنیم ... شخصا از ما خواست که افتخار بدهیم و چشمان مبارکمان را بدوزیم به او !! ایششش !! بععععله !! ( لازم به ذکر است که خوابمان کاملا جدی بود به خدا راست می گوییم ) این رو هم خواستم بگم من الان بانو سوسانوی دوم از نوع ایرانی اش می باشم !! ای ابلیس ملعون دست بردار از سر کچل من با چند عدد شوید !! عجب پرویی هست ها !! می گوید " بگو که حالت خوب است و وبلاگ جان غلط می کند بی تو بزرگ می شود ! " حرف بد یاد نده به بچه !! گور به گور شوی ابلیس ... برو ده ... اسرار مرا مگو !!

کامنت برتر پست قبل ( رها دختر اسفند ) :

" و تاقچه ی دلتنگی هایم لبریز شده بود از سیاه مشق های نانوشته ی روزگاران دور ... دلنوشته هایی که به انتظار نشسته بودند بر درگاه خالی کوچه های بن بست ذهنم ، اما افسوس و صد افسوس کاین کلماتِ بی سرانجام رها شده بودند در میان هجوم بی رحمانه ی رگبار مرگ و نیستی و من دلخوش بودم به خودکار معطری که پدر وعده ی آنرا به من داده بود تا دفترچه ی خاطراتم را با آن سیاه کنم ... دفترچه خاطراتی که همچنان سپید است و تشنه ی دستان من و خودکار معطری که هیچگاه به چشم خویش ندیدم آنرا ، چرا که تا چشم گرداندم بابا رفته بود و من مانده بودم و یک بغل خاطره ی نانوشته ...

نسرین عزیز ببخشید اگر بی ربط بود ... تراوشاتی بود از ذهن بیمارم دکتر جان ، مرهمی کو ؟ "

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:1  توسط نسرین   | 

زنگ زدم تا حالی بپرسم که گفت : « حوصله ندارم » گفتم : «  پاشو بیا اینجا » ... بلند شدم . یه بشقاب میوه براش چیدم از میوه های دوست داشتنیه تابستان دوست داشتنی . مثلا شیک و بیک کردم . منتظر شدم که الان می یاد ... یک ساعت ، دو ساعت ، سه ساعت !!! خبری نشد ... نگران زنگ زدم که بپرسم چرای نیومدنش رو ! خیلی راحت گفت : « ای وای ! منتظر موندی ؟ با بچه ها قرار شد بریم پیتزا تا یه حالی به شکممون بدیم » گفتم : « من اینجا زنگ تفریح بودم گویا ! تلفن رو از دستت گرفته بودند که همون لحظه خبر ندادی ؟ » .

دو هفته قبل از فوت دایی عزیزم وقتی خونه ی ما مهمون بودند ... بهش گفتم : « جای یه کاغذ تذهیبی با خطی که به درجه ی ممتاز رسوندیش خالیه » بعد از چند سال زندگی که مثلا عقل اومده بود به کله ام تازه به یاد این موضوع افتاده بودم ! چشمای مهربونشو به علامت چَشم گذاشت روی هم . سیاه مشق هاش هنوز روی میز پذیرایی بود که داشت برای من و نمایشگاه خوشنویسان مینوشت ... چون باور نمی کردم که دیگه نیست دست به سیاه مشق ها نزدم تا خودش باز هم برام بنویسه ....

تصمیم گرفتم . از همون روزها بود که تصمیم گرفتم ٬ همیشه طوری زندگی کنم که انگار قرار نیست چند دقیقه ی بعد نفس هایی برای ادامه ی زندگی بکشم تا لحظات حسرت بار نشه سیاه مشق هایی برای دفتر زندگی ...

.... فاصله ی از دست دادن خاطره ها به اندازه ی همین بی خیالی هاست ...

 

کامنت برتر پست قبل ( آقا بهزاد ) :

" اگه شما رو در آرام پز و داماد مذکور را در زود پز قرار دهیم میتونی امیدوار باشی که در یک مقطعی از زمان بهم برسید !!! "

نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 23:19  توسط نسرین   | 

روز قرار من آنقدر بی خیال بودم که شبیه بی قرارها جلوه می نمودم ! وقتی آقای کمک شوفر پول جمع کن اتوبوس آمد ازم پول بستاند دستم رو کردم درون کیفم و به جای پول خرد ٬ در رژ لب را از جایش کندم و تقدیمش نمودم !! یعنی اگه شما فکر کردی کله ی صبح من از ذوق اینطور خلاقیت به خرج دادم کاملا در اشتباهی عزیزم !!

ساعت ۸:۱۵ صبح مادر شوهری را وسط پیاده رو بغل کرده و جیغ ویغ راه انداختیم ! گفت : « ایش ! تو میخوای بشی عروس منی که خودم عروس دریاها هستم ؟ » گقتم : « ببخشید ! سفارش بده چند سایز کوچیکتر از منو برای پسرت بسازند ولی عمرا اگه یکی مثل من پیدا کنی » ( حیف که این حرفها را درون دل خود رد و بد نموده و با لبخند ملیح ژوکوندی تحویل هم دادیم ! یعنی این وجدان ما بود که اینگونه سخن گفت ) .

عشق خود را در حالی دیدم که لباسی سر تا پا سرخ که همانا رنگ عشق است بر تن کرده و با صورت نشسته خود را از من پنهان ساخته بود ! مادرش صدایش کرد که « برای چی رفتی قایم شدی ؟ بیا خانومت اومده ! » او هم چون دامادان خجالتی با لپ هایی به رنگ لباسش به دیدارم شتافت و من عین عروسهای بی حیای شوهر ندیده بغلش کردم ! اگه شما انتظار دارید که من بگویم به زور ماچش هم کردم کاملا در اشتباهی عزیزم !! درون بغل ما بود که گفتم : « بگو نسرین دوست دارم » او هم به چشمان ننه ی بد جنس عروس اذیت کنش چشم دوخت که میگفت : « نه بهش بگو من مانی رو دوست دارم ٬ بگو پسرم ! خجالت نکش » یعنی من آنجا کلم ٬ یعنی من آنجا آبنبات ٬  یعنی من آنجا برگ چغندر ٬ یعنی من آنجا برج پیزا بودم که کمرم شکست از اینهمه جفایی که در حق من میشد و به شوی من می آموختند به چه کسی بگوید دوستش دارد ! ولی عشق من که با این حرفها گول نخورد و با چشمانش به من گفت که چقدر مرا دوست دارد تا دلم خوش باشد به همان یک نگاه !

بعد از آن بود که مادر بدجنسش نگذاشت من عشق خودم رو ببینم و همه ش میخواست مرا تحت سلطه ی خودش بگیرد ! آخرش هم بدون اینکه اجازه دهد من از عشقی که سه سال است منتظرش هستم تا بله نیم وجب قد بکشد و بعدش من بروم درون فریزر تا بلکه این عشق ما به سن بیست برسد ! آن وقت تفاهم مهم ترین اصلش است و باقی اختلاف سنی را هم فاکتور میگیریم ! و این شد که من عشق خود را به دلیل حسادت مادرش نسبت به عشق موجود بین ما ندیدمش وهم کادوی خودش و آن مادر عروس بدر کن اش هم کادو پیچ شده افتاد گوشه ی اتاقم و دلم شکست ... وقتی برای خداحافظی از عروسی که برگزیده اند رجعت نکنند و قولو قرار ها را نگذراند یعنی نپسندیده اندندش و دختر مردم دلشکسته شده ! ( آیکن یک عدد دختر ناکام دلشکسته در رسیدن به عشقش ) .

خب دیگه پا شوید جمع کنید خودتان را !  لباس مباس سفارش ندید که عروسی کنسل شد ! تا من باشم همین طوری بله نگم ! به فرض اینکه بله میگفتم ! فردا ازم می پرسیدند تحصیلات آقا داماد چیه ؟ چی میگفتم ؟! میگفتم : « سال اول مهد کودک را با موفقیت به اتمام رسانده و بقیه ش هم خرجو مخارج زندگی نذاشته که پیشرفت کنه  » ( آیکن یک عروسی که با همه چیه دوماد بساز بوده ) .

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:17  توسط نسرین   | 

هوای تابستونی عجیب خنکه ! من اصلا پز هوامونو نمیدم ها ولی اگه قراره حسودی کنید چه بهتر ! پنجره بازه و باد خنکی میخوره به صورتم و منو غرق در شادی و آرامش میکنه . شب است و دوستدار آرامشش که منم الان از شادی در پوستم جا نشده و روی شیشه ی کامی پخشم !

داره می آد ... فردا یا پس فردا ... بالاخره میبینمش ... عشق و نفسم داره می آد به دیدنم . اینجا ثبت می کنم که وقتی اومد و اینجا رو خوند بدونه برای دیدارش لحظه ها رو شمرده ام . همگی بگید " پروژکتور درون چشمات " . خیلی ذوق کردید که گودزیلا رو اینجوری دیدید ؟ نه ؟ الهی فدای خودم بشم که اینقدر مظلوم واقع شده ام !  

وای خدا ! امشب از شدت ذوق مرگی نمیرم خیلیه ! از شدت شعف وقت نکردم کادوشو بخرم ! چقدر من عاشق بودمو نمیدونستم !

پی نوشت جواب حدسی : نویسنده ش خودشو معرفی کرده تو کامنتدونی پایین ! اسمش حمیده بانو ست !

پی نوشت ساعت ۱۱:۱۵ دقیقه نوشتی صبح : یعنی من اونقدر حالم خوش بود که از دیشب همش افت فشار پیدا میکردم و این شد که امروز نرفتم سر کار و از رئیس مرخصی درخواست نمودم و شانسکی رئیس مان تنها ماند ! بعد رئیس زنگ زدند فرمودند « شما را چه شده ؟ » منم رویم نشد بگویم « از برای آمدن عشق بدین روز افتاده ام » بمیرم برای شرمو حیای خود در ابراز عشق ! نفس جان زنگ زد و گفت « غروب اینجاست » الهی فدای مظلومیت خودم بشم که هنوز نای برخاستن ندارم ولی معجزه ی عشق شنیده ای ؟ احتمالا آن جوری بشوم و ییهو برخیزم !

نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 1:50  توسط نسرین   | 

زبانم اعتصاب کرده ... سخن نمی گوید ... از پسش بر نمی آیم ... می گوید : « تقصیر مغزت است » به مغز می گویم : « چه مرگت است که سخن نمی گویی ؟ » می گوید : « حالا وقت هست ! این نوشته ی یک ناشناس عاشق را بگذار تا مردم حدس بزنند نویسنده اش کیست » من هم که حرف گوش کن به تمام معنا و جان بر کف مغز جان ! چشمی می گویم و می گذارمش اینجا تا خوانندگان حدس بزنند این نویسنده کیست که از من خواسته تا این یک نوشته ی کوچک اما بزرگ را اینجا بگذارم تا صدای فریادش را همه بشنوند !

"دلت که تنگ می شه به همه ی فاصله ها فحش می دی ... به همه ی دوری ها . به خدا چشمات ناخود آگاه پر و خالی می شن . گلوت می ترکه از بغض . اونقدر داره به گلوت فشار میاد که نمی تونی حرف بزنی حتی ...
چقدر سخته نتونی به هیچکی بگی ... نتونی بگی بابا می خوام پیشم باشی ... باشی ... آخ خدا ... آخ چقدر سخته تنهایی گریه کنی و نگی ، که مبادا عزیز دلت غم بیاد تو دلش ...
دلم ... نزدیکه بترکه ... کاش بالش اتاقم هیچ صدایی رو از خودش عبور نده ! ... "

یک راهنمایی : نویسنده اش من نیستم ! نمردیمو اینجا هم یه نوشته ی عشقولانه ی شدید گذاشتیم کلاس دلبری و شیفتگی در وبلاگ جان بالا رفت ... رفت و رفت و رفت تا خورد به سقف آسمان ... ( ببین اونایی که بیست و چهار ساعته از اینها می نویسند در کجا تشریف دارند که من با یه نوشته ی امانتی اینجور از خود بیخود شده امد ) حالا حدس بزنید حرف دل کیست این نوشته . 

کامنت برتر پست قبل ( شاپرک بانو ) :

" همه آرزوی این روزهام شده انتظار واسه یه معجزه بزرگ . از همونا که زمان پیامبرا اتفاق میوفتاد و بدکاران رو سرجای خودشون میخکوب می کرد . ولی انگار شدت بدی در سالهای زندگیمون اونقدر بالا رفته که پوسته خیلیییییییییییی ضخیمی رو دورمون کشیده و پاره کردنش زحمت زیادی داره . به امید پیروزی هر روز چشم باز میکنم و هر شب به امید فردا چشم می بندم . خوبه که این امید هست !!! "

نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 15:30  توسط نسرین   | 

رو سیاهی برای زغال میمونه ! منتظرانت حالا بیشتر چشم به انتظارتند ...

"خون سرخ جوشیده از رنگهای تنیده مان را به سیاهی هیچ ابر دود آلود نیالاییم و هر لحظه عمر خویش را مصروف نسازیم جز برای کوتاه کردن امتداد شب فراق ... منتظر پرچم سبزت می مانیم تا آخرین حرم نفس هایمان منتظرت ... می مانیم تا به دیدارمان بیایی و شاید این دیدار و شاید این دیدار بر سر بالین احتضارمان باشد . تو را به پهلو شکسته ات قسم بیا . "

                                                                                    از وبلاگ سبز و سرخ

کامنت برتر پست قبل ( مانی ، البت اون بی سواته ) :

" به بچه هاي امین آبات اينو خونديم . يكي گفت اين كه باز سيا سيه ؟ اون يكي گفت نه بابا اين گير داده به سياه ست و ول كن نيست . اون يكي گفت سياه ست كه خوبه بعدش دم گرفت كه " مشكي رنگ عشقه" لااقل ميگفت سياه رنگ عشقه تا جور در بياد اما خوب كمبود قافيه گير بود طفلي . لابد قبل اومدن به امين آباد محفل شاعران بوده . كسي چه ميدونه . خلاصه دوباره خونديم . يه نيگا به بچه ها انداختيم و دیديم نچ هيچكدوم شكم آنچناني ندارن كه بدن براي آب كردن . تازه بعضياشون هم از بس برنزه شدن خدايي حكما تو خيابون با شهروندان بوركينافاسو اشتب رفته ميشن . خلاصه ديدم هيچ جوري براي بچه ها كاربرد نداره توصيه هاي شما . تو همين فكرا بوديم كه يكي از همين بچه ها يه شال سبز انداخت گردنش صدا زد سبز رنگ عشقه . خلاصه ما مونديم حيرون كه كدوم رنگ رنگ عشقه ؟ بهش گفتيم بابا تو كه جزو سادات نيستي گفت مامان عمه پسر عمه همسايه مون اينا ننه اش سيده . ديديم خوب راست ميگه پس ميشه گفت سبز براي اون رنگ عشقه . يكي ديگه از بچه ها كه كمپلت قاطي داره و با زنجير ميبندنش به تختش شروع كرد به فك زدن كه اي بابا ما مونديم تو اين فضاهاي 2 در 2 چقدر روحيات عرفاني و سوات سياسي آدم بالا ميره كه بعد چند روز يهويي طرف ميشه علامه دهر . و يه جوري منبر ميره كه پايين بيا هم نيست . بعدش ميگه ميدونين كهريزك چقده جاي خوبيه ؟ من فكر كردم كه خوب آره . لابد ميبرن طرفاي خانه سالمندان كهريزك همين كه اغتشاشگران اين پير مردها و پير زنها رو ميبننن كه رها شدن به امون خدا و پرستاران خوش اخلاق و بداخلاق يهويي متحول ميشن و يادشون مياد بايد برن سخنراني كنن جلوي دوربين . ضمن اينكه ملتمون يه نمه عشق دوربين هم هستن و كمپلت يه جورايي همه آرتيست باور نميكنين ازدحام جمعيت رو براي مصاحبه ساده تي وي هم ميتونين ببينين . اين همه گفتين اين ديوونه ها اما منم براي خودم ميتونم يه چي بگم ته اش : آقايون به جاي عذر خواي از مسئولين و غيره از جووناهايي عذر خواهي ميكردن كه فكر ميكردن جلو دارا رستم دستانن و آنشان آرزو بود اما نميدونستن كه همين زودتر از اينكه صابون عطري وا بره تو آب وا رفتن . هر كي از عاقلا بگه خوب اينا رو آب يخ دادن تا نطقشون وا بشه من ديوونه ميگم نچ كسي كه وارد كاري ميشه و خربزه اي رو ميخوره بايد پاي لرزش هم بشينه و بس . والا بشينه خونه اش و ماستش رو بخوره . خلاصه كلوم اين دعواي سبز و سفيد و قرمز و ابي و سياه حالا حالا چشمه هاي جديدي رو نشون ميده كه بعضي وقتا از بس خنده دار ميشه آدم گريه اش ميگيره . بچه هاي امين آباد زودي در اصلي رو ميبندن و رو سر درش ميزنن ورود غير قانوني به كوي ديوانگان ممنوع . اما كو گوش شنوا . "

و یک کامنت دیگر متعلق به همین بی سوات که دزدیده شده از وبلاگ دیگری که نسازم نامش را فاش D:

" نه انگاري اين قصه ديوونه ها و وراندازشون به گپ و گفت عاشقا و عاقلا با اوستا همه جا گير شده . انگاري بايد وبلاگ شما دو تا خوب رو يه جا ميزاشتن تا اين بيسوات يهويي بگه . اما حالا كه اينجوري نيست . منم به شيوه همه ديوونه هاي دنيا جسور ميشم و داد ميزنم اوستا نميخواي كاري كني ؟ نميخواي كاري كني ؟ همين حالا ميبنم كه اوستا يه نيگا ميندازه و ميگه اين رو اينا ميگن درست اما توي ديوونه ديگه چي ميگي ؟ مگه قرار نبود بري پي بازگوشي خودت . ميگم اوستا جون قبول درسته حاليمون نميشه اما اين رو ميفهمم كه وقتي يه خوبي اينجوري داره صدات ميزنه وقتشه ديگه جواب بدي . اوستا بازم ميگه بابا تو چه ميدوني چي به چيه كي به كيه ؟ چرا باز نخود آش شدي ؟ هنوز هم جسوريم و ميگيم خوب نخوديم اما ميشه جوابشو بدي . ديگه كاري ديگه اي از دست اين ديوونه بر نمياد الا اينكه همچنان جسور باقي بمونه و بگه خدايا نيخواي كاري كني ؟ نميخواي كاري كني ؟ "

اوستا واقعا نمیخوای کاری کنی تا دل مردم با نور کمک تو روشن بشه نه با یک چوب کبریت ؟!

 

نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 20:49  توسط نسرین   | 

از مشهد آمده بودند تا عوض کنند آبو هوایی ! پسر یکی یکدانه ی روزنامه نگارشان را از خود روز بیست و دوم خرداد ماه به زندان افکندند ! پدر و مادرش در سفر کربلا بودند ... بعد از سه روز بی خبری ؛ خبر دادند در زندان است ! بعد از ده روز آزادش کردند ولی هنوز دادگاهش تشکیل نشده ... وقتی دیدمش شکم چسبیده بود به روده ! اصولا شکم بدون چربی و گوشت اضافه می شود ته دیگ ! این همان ته دیگ ها را هم نداشت ! موهای دروریشی اش را تراشیده بودند و به جایش کمی علف سبز شده بود که مشخص بود هنوز محصول جدید پس از آزادی از زندان است . اشتهایش از بعد از آزادی چند برابر شده بود ! افسردگی اش هم رو بهبود بود ! می پرسم : « کجا بودی ؟ چه خبر بود اون تو ؟ » می گوید : « یک جای بسییییییییییار خوش آبو هوا » خواهرش می گوید : « اونقدر بهش خوش گذشته که هر چی آب یخ میخوره باز هم میگه خنک نیست !!!  » من هم به فکر فرو میروم که جنس یخهای آنها از چیست که هیچ کجا لنگه اش یافت نمی شود و آوازه اش کل دنیا را پر کرده ؟! دیگر چیزی نمی گوید و مهر لبهایش جوری است که من پیرزن بدون عینک ته استکانی ام هم میبینمشان ! به جان خودم !! به هنگام رفتن دم در همه جمعیم و هر هر می خنداند ما را ! سر به سر من هم می گذارد که و می گوید : « خجالت بکش ... تو چی کار کردی برای این جنبش ؟ » من هم با نیش باز می گویم : « داداشم باتوم خورده دیگه ! » آنها از آن یکی رفیق فابریک در تهران می گویند که : « بدنش سیاه شده ، کار و زندگی نداره که ! باید بره کتک بخوره برگرده . » یاد یک نفر دیگر هم می افتم و می گویم : « خوبه با هم میرنا ! » یعنی من خبر دارم !! بعد سفارش می کند : « دفعه ی بعد که برگشتم همگی یه سری زندان رفته باشید که کلاس کاریتونو حفظ کنید . » بعد وسط کوچه غش و ریسه ها را می بافیم به هم و خیلی خجسته حال من پز این را هم می دهم که ببین : «چراغ آیفونمون سبزه !! » بعد می گوید  : زرشک ... فقط همییین ؟ » و من هم شرمگین می شوم والا !!

بعد از دیدار با او و شنیدن سخنان ابطح - ی و عطر- یان فر تصمیم می گیرم باشگاهی باز کنم خفن ! بگو برای چی ؟

الف : "برنزه شدن خود را به ما بسپارید صد در صد تضمینی بدون بازگشت رنگ ثابت پوست " ... در عرض یک ماه آنچنان زیبا تغییر رنگ پوست می دهید که قابل شناسایی نمی باشید ... یه چیزی در مایه های شوکولاتیه کم رنگ مایل به قهوه ای سوخته ! ما با آخرین متد روز شما را جوری برنزه می کنیم که از رنگ شیر برنجی سفید کاملا فاصله بگیرید و مادرتان بعد از دیدار شما فکر کند فرزند گمشده ای داشته که سالها پیش آب برده اش و آورده اش این ور و قل آن فرزند گمشده ای که نزد خودش بوده این بار غیب شده ! خدا یکی رو میگیره اون یکی رو میده ! جنسش رو هم به جای خاک از خسو خاشاک خلق می کند .  این هم نمونه ای از آخرین کار ما !

ب : " لاغری کل بدن صد در صد تضمینی بدون بازگشت " ... ما همراه با آخرین متد ناشناخته ی دنیا و محرمانه وزن شما را به پایین تر از ایده ال می رسانیم که دیگر هوس نکنید با زبانتان چیز اضافه ای بخورید !

ج :  " آموزش زبان های جدید و حرف های جدید و از حفظ خواندنشان با چند بار تمرین " برای افزایش حس سخنوری تان کاری می کنیم که زبان های جدید را بیاموزید به قول یکی از مشتری های مرحوممان به نام سعیدی سیرجانی از بازجوهای حسین بازجویمان که یک هفته قبل از اینکه مشتری باشگاه ما شود به دوستانش گفته بود " اگر مرا گرفتند و در تلویزیون دیدید کره ای و یا چینی سخن می گویم تعجب نکنید ! "

شرایط ثبت نام :

 ۱ )نیازی به شناسنامه و فتوکپی اش نیست چون خودتان را بدون داشتن والدی از نو متولد می کنیم .

۲ ) داشتن زبان سبز که سر سرخ را به خطر اندازد .

۳ ) داشتن دستبند سبز و هز چیز سبز مبز به هنگام ثبت نام بسیار الزامی است .

۴ ) عکس هم نیازی نیست ! به همان دلیلی که قرار است از نو متولد شوید .

توجه : از عزیزان نخبه و اهل قلم و محبوب قلب مردم که زبان مردمند هم بدون ثبت نام و پرداخت شهریه پذیرایی شگرفی خواهد شد .

بله کلا ما همه چیز را برای شما تضمین می کنیم ... ولی این را نمی توانیم تضمین کنیم که شما رو در روی چشمها با زبان بی زبانی نگویید که هنوز خوب لاغر نشده اید و به ما خیانت نکید ... چون ما هنوز فکر اینجایش را نکرده بودیم ... این هم نمونه اش !

و حالا ...

کامنت برتر پست قبل : ( بانوی سیزدهم و جدیدمان ثمین بانو ) کف کن بانویی ! یک کامنت دیگر هم بود ولی چون همیشه کامنت هایش به دلیل ناب بودن همیشه به سرقت می رود را هم اول اعلام نکردم ... نه که همیشه برتر اعلام میشود و بقیه افسرده میشوند برای همین این بار تو برتری ... اینم پله ی برای ترقی که میتوانی تی بکشی اش تا به مقصد برسی !

 "خوشبختی یعنی من .
آره دیگه من !!!
من خوشبخت ترینم چون هنوز میتونم از ته دل بخنم ... هنوز عطر گل یاس فضای ذهنمو پر میکنه ... خوشبختم چون هر روز صبح دستام دامن طلایی خورشید رو میگیره ...
خوشبختم چون اینجوری فکر میکنم .

حال کن حاجی اینا همش به خاطر عشقه به توئه ها . ای امان از این عقــش که آدمو فیلسوسک میکنه"

نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 21:42  توسط نسرین   | 

اما خونه ای که فقط دو هفته از جینگولانه مستونانه ( یعنی مستانه در فرهنگ لغت خودم ! ) شدنش گذشته بود جایی شد برای انواع و اقسام جادو و جنبل ها از جانب مادر شوهر ! مادر شوهری که با هر بار اومدنو رفتنش انواع اقسام دعاهایی رو که گوشه کنار خونه ی پسرش جاسازی کرده بود توسط فریماه پیدا می شد . فریماه همچنان از همسرش نزد همه تعریف و تمجید می کرد و می گفت " خدا همسرم رو بهم هدیه کرده و بینهایت دوسش دارمو از این حرفا " از اون طرف هم مادر شوهر و خواهر شوهر کوچیکش یعنی افسانه از هیچ تلاشی برای بهم زدن این زندگی دریغ نمی کردند ! انواع رفتارهای ستیزه جویانه مثل این رفتار که وقتی فریماه با همسرش به خونه ی پدر همسرش مهمون میره شربت رو برای پسرشون می یارند و فریماه باید بشینه و شوهرش رو نگاه کنه که چه پذیرایی خالصانه ای ! فریماه میگه " روز اول نامزدی که رفته بودم خونشون اصولا باید پاگشا می کردند ولی ، شاخ در آوردم از محبتشون ! رفتار نکرده ای رو بهم نسبت دادند و همه چیز رو وارونه جلوه دادند تا بین منو نامزدم دعوا راه افتاد ! اونم اولین روز نامزدی ! تعریف کردن این ماجرا خود به خود آمپر اعصاب منو میبره روی صد درجه و خوندنش فکر کنم شما رو به مرز انفجار میرسونه ! پس کلا بی خیال تعریف کردنش میشم .بعد از رفتن به خونه ی خودشون پدر و مادر فریماه برای چند روز به ترکیه رفتند و این فرصت خوبی شد تا این دختر طفل معصوم رو به حدی آزار بدن که بعد از برگشتشون بردن یک چمدان سوغاتی به خونه ی خودشون آقا داماد دست روی فریماه بلند کرده بود که مادرم راست میگه " من اشتباه کردم دختری به سنو سال تو رو گرفتم ... زیاد حرف بزنی طلاقت میدم ، وقتی مادرم میگه نباید زن عموهامو برای مهمونی پاتختی ( مثلا پاتختی بوده ها ) دعوت کنی یعنی حق نداری "  آقای تازه داماد با این رفتار زشتش کاری کرد که فریماه با چشم گریون به خونه ی پدرش پناه برد و مادرش طبق معمول با کلی نصیحت طرف دامادش رو گرفت ولی وقتی با مادرم صحبت می کرد و مادرم بهش یاد آوری کرده بود که " کاری نکنید تا دختر دسته گلتون رو وباره در آستانه ی پر پر شدن قرار بدید " انگاری تازه بیدار شده باشه یادش افتاد که دخترش مهم تر از پسریه که صد متر زبون اضافی در آورده و دخترش رو با این رفتارهای خودش و خونواده ش تحقیر کرده و بعد شروع به نصیحت دامادش کرد . پدر فریماه هم این کار رو کرد ولی این بار کمی جدی شد ! گفته بود " دختر من تا به حال نازک تر از گل نشنیده ، ولی تو و خونواده ت پر رویی رو به حدی رسوندید که اگه من الان اراده کنم طلاق دخترم رو ازت بگیرم کل زندگیت از هم می پاشه و چیزی از خودت نداری ... ظاهرا خونواده ت هم خیلی خوشحال میشن اگه این اتفاق بیفته چون اون موقع اون دخترخاله ت که زمان ازدواج تو چاق بوده و الان لاغر شده رو بگیری که هم خونه داره هم ماشین و پدرت هم خجالت نکشیده پیش فریماه این حرفو زده که چی بشه ؟ شخصیت دختر منو خرد میکنید از چی لذت میبرید ؟ " خلاصه بین این حرفها هم کلی معذرت خواسته پدرش !!!!! بله !!!!! دو روز بعد از این حرفها ما برای اینکه برای اقوام و دوستان فریماه پاتختی نگرفته بودند چون خونشون کوچیکه رفتیم خونشون تا کادوی عروسیشونو بدیم که به محض ورود دیدم چشمای فریماه پره و یه تلنگر بهش بزنی برلیان های نهفته تو چشمای قشنگو معصومش سرریز میشه ، ولی مادرش میخندید تا خودش رو شاد نشون بده . از مهمونی ای که روز قبلش برای خانواده ی داماد گرفته بودند می گفتند و فریماه سرش پایین بود ... شده بود پوست و استخون . از شاهکارهای مادر شوهر فریماه میگفتند که به زیر لبی به عمه های پسرش میگفته " تمااااااام این کریستال های چک تو بوفه رو پسرم آورده ! " ( من اونجا بودم میگفتم برای همین فریماه باید ازتون اجازه بگیره که شوهرش برای خونه ش میوه بخره ؟ ) و چون مادر فریماه هم اینو شنیده بوده دختر عمه های داماد رو کشیده کنار و گفته " تمام اینا رو من خودم برای دخترم خریدم ... یکیشون هم با پول کادویی خاله های فریماه خریداری شده " دختر عمه های داماد هم برگشتند پیش افسانه خواهر داماد گفته اند " ما زن داییمون و دختر دایی هامون رو خوب میشناسیم ، لیاقت خرید این چیزا رو نداره ... می دونیم داییمون چی از دستشون میکشه و چطوری تو دستشون اسیره " خدا شاهده ما خودمون شاهدیم که جهاز فریماه همون ماه اول نامزدیش توسط پدرش خریده شد و همشونو ش گذاشتند خونه ی پدربزرگ من تا بعد از یک سال جایی رو برای اجاره پیدا کردند و جهاز فریماه رو چیدند !  حتی آقای داماد به زعم مادر و پدر فریماه آقاااااا تمام !! نتونست برای خونه ش یک تلویزیون بخره و کلا سیستم صوتی و تصویری رو فریماه با پس اندازش خرید تا دل شوهرش رو شاد کنه ( طفلی ... نه که اصلا شاد نمیشده ) خلاصه که اون روز مهمونی دست کمی از دعواکننون نداشته این مهمونی !! چون تمام خانواده ی داماد هم دلشون از دست این زن و دختراش پره !! منم اون روز اونقدر حرص خوردمو خوردم که آخرش برگشتم گفتم " مریم خانوم حیف این فرشته ی ناز نبود که گلچین کردید این دامادو !!!! " یعنی آمپرم زده بود بالا اگه نمیگفتم خفه میشدم !! مادرم چشم غره رفت که ، ئه !!! یعنی لال شو !! و مریم خانوم مادر فریماه خشکش زد ولی با سر حرفم رو تایید کرد و فریماه هم چشماش درخشید و لبخند زد بهم که راست میگی !! بعد برای اینکه زیادی داغ نکنم برگشتم ماسمالی کردم که " خب چون زیادی بهش میدون داده اید اینجوری شده ، کسی که ظریفت محبت رو نداره و زود جو گیر میشه رو نباید لوس کرد !! " بعد داغ دل فریماه تازه شد و شاهکارهای جدید مادر شوهرش رو با چشم گریون برام تعریف کرد که والا شرمم می یاد بگم !! جالبه که فریماه بین حرفهاش میگفت " شوهرم خودش میگه میدونم مادرم اشتباه میکنه ، میدونم خواهرام حسودیتو میکنن ، میبینی بابام هم صبر کرده برای رفتار مادرم ؟ خب تو هم صبر کن !!! " ( یکی نیست بگه خب فریماه اینهمه وقت رو صبر کرده ولی چون تو ازش جانبداری نکرده به این روز افتاده اوضاعتون )

دو شب پیش که خونه ی پدر فریماه مهمان بودیم با پدیده ی جدیدی رو به رو شدیم !!! به جان خودم !! آقا داماد از این رو به اون رو شده بود  از فریماه تعریف می کرد و این بار فریماه بود که سکوت کرده بود ( بهش سپرده بودم دیگه از همسرش تعریف نکنه تا اون خودشو نشون بده و انصافا به حرفم گوش کرد ) ... آقای داماد مرتب هم به یه آقای مجرد بزرگتر از خودش که همه ی امکانات کاری رو داره و وضعش هم خوبه ولی خونه نداره و میگه تا خونه نخرم و پیش خانومم سرم بلند نباشه ازدواج نمیکنم رو داشت نصیحت میکرد که ؛ " من اگه ازدواج کردم برای این بود که به خدا توکل کردم و انصافا هر چی به فریماه گفتم قبول کرد و نه نیاورد !! اگه مهریه رو هم زیاد میگرفتند بلند میشدم و میگفتم نه !! ( منم تو دلم گفتم کاش میگفتی نه تا این دختر به این روز نمی افتاد ) خلاصه اونقدر تعریفو تمجید کرد که چشمای فریماه روشن شد !!! ولی بین حرفاش تظاهر رو کاملا میشد حس کرد ... اینکه گاهی سعی میکنه میونه ی مادر زن و پدر زنش رو بهم بزنه چیزیه که من امروز از مادر فریماه شنیدم ولی باز هم اونقدر خانومه مادرش که میگه " جوونه دیگه " اون شب پدرم بین حرفهای آقای داماد مثلا داشت به در میگفت که تخته بشنوه !! یعنی به اون آقا مجرده میگفت ولی منظورش با آقای تازه داماد بود که " تا زمانی که بین زنو شوهر احترام باشه و بهم علاقه مند باشند هیچ کسی نمیتونه میونه شون رو بهم بزنه " !! ( یعنی شما هم جلوی دخالت های مادرو خواهرات رو بگیر ) ... خوشحال شدم که اون شب همه میخندیدند و فریماه دوباره شده بود همون فریماه شاد و شیطون !! ولی امیدوارم که این خوشی مثل خوشی های روز اول نامزدی زود گذر نباشه ... کاش همه می دونستند که خوشبختی چیزی نیست که به راحتی از دستش بدی ... باید محکم نگهش داری تا از دستت سر نخوره ... کاش همه می دونستند که  احترام ابراز علاقه تو هر خونه هر چقدر بیشتر باشه و صداقت توش موج بزنه هیچ چیزی نمیتونه بنیانش رو از هم بپاشونه ... فریماه و خیلی های دیگه مثل فریماه خواستار یه خوشبختی ساده هستند ... خوشبختی چیزی نیست که همیشه پول و یا چیز دیگه ای تضمین کننده ش باشه ... درسته که اصول مهمی اند و بدون اونا معنی نداره ... به نظر نسرین بیسوات خودشو به زور نظره ده اعلام کن ٬ خوشبختی یعنی اینکه " هر کسی تو هر شرایطی که هست از بودن در اون شرایط احساس رضایت قلبی کنه نه ظاهری "  نسرین میخواد نظر باسوادان رو بدونه و خیلی چیزای خوب خوب یاد بگیره پس بهش بگین ٬ خوشبختی به نظر شما چیه ؟ 

نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:21  توسط نسرین   | 

وقتی این اس اس ها به دست این آقای تازه داماد رسید همه به این فریماه بینوا شک کردند که بله !! خانوم چه خاطرخواهی داره که اذعان کرده کلی از فریماه خاطره داره اونم چه خاطره هایی ... !!! و آخر کار به اینجا کشیده بود که این اس ام اس های مشکوک ایرانسلی آقای تازه داماد رو تهدید به مرگ کرده بودند که دست از سر این دختر بینوا برداره !! خلاصه با پیگیری پلیس و گرفتن رد از این ور اون ور فرد ناشناس شناسایی شد و تعهد داد که از این کارها نمیکنه و خلاص !! اما ، این وسط نگرانی های خانواده ی فریماه و اینکه علنا باور کرده بودند دختر معصومشون ممکنه کاری کرده باشه و داماد به این خوبی رو از دست بدهند !! سه هفته از نامزدیشون گذشت که فریماه چشماش شد پر از اشک !! پدرش هم پا به پای دخترش اشک می ریخت که " میدونم اون دیگه نمی آد " و پدرش هم دلداریش می داد که " اشکال نداره ... اگه نیاد خودم طلاقتو می گیرم !!! " کسی باور میکنه که یه مرد درست وسط خونه بشینه رو زمین و جوری گریه کنه که زنش دلداریش بده و حتی یک مرد دیگه هم نتونه آرومش کنه ؟! پدر فریماه دقیقا در این حالت بود! در این روزها بود که چون مادر آقای داماد چیزی به عروسش نگفته بود خیلی خانوم محسوب میشد ... وقتی با هم مشهد بودیم مادر فریماه دعا به جون پدر و مادر دومادش میکرد ... آقای داماد هم یه خواهر دم بخت داشت با اسم مستعار " افسانه " که پنج سال از فریماه بزرگتر بود . یه خواستگار هم بالاخره برای این افسانه خانوم پیدا شد . یه پسر با اسم مستعار " فرزاد " ! حالا بماند که چند سالشه و چه کاره ست اما هر چی که بود مورد خوبی بود برای ازدواج به زعم افسانه و مادرش ... مادر فریماه تو مشهد چقدر دعا کرد که این افسانه خانوم هم عروس بشه و چون دلش پاک بود این آقا فرزاد شد داماد این خونواده و این دو خواهر و برادر یعنی آقای داماد و افسانه در عرض یک ماه نامزد کردند ... مراسم عروسی فریماه در عرض یک ماه برگزار شد ! اونم چه مراسمی !!! پدر فریماه میخواست برای دختر عزیزش تو بهترین تالار مراسم بگیره ولی خونواده ی داماد قبول نکردند ...(لازم به ذکره که ، اینجا برخلاف تمام شهرهای ایران خرج مراسم عقد و نامزدی عروسی به عهده ی خانواده ی عروسه ولی خرج تالار بین دو خانواده نصف میشه ... ولی وقتی عروس و داماد میرن زیر یه سقف خرج مراسم جشن عروسی و پاتختی به عهده ی داماده ) ! به اصرار خانواده ی داماد مراسم تو یه تالار رده پایین با اون عروس زیبا برگزار شد . لباس عروسی که کرایه شده بود و در حین کرایه ش یه بنده ی خدایی از زبونش در رفته بود و به مادر آقای داماد گفته بوده " عروستون خیلی خوشگله ماشالا " مادر آقای داماد هم جلوی چشم فریماه گفته بوده " پسرم خوشگل تره " ... یک هفته قبل از مراسم بود که هنوز برای فریماه هیچ خریدی انجام نداده بودند ! چون آقای داماد نبایستی مغازه رو ترک می کرد تا مبادا یک مشتری بپره و تا ساعت یازده شب تو مغازه پیش پدرش می موند ! خریدی هول هولکی و با کم ترین خرج انجام شد . سرویس طلای عروس نه جواهر بود نه برلیان ... سکه های فریماه که کادوی عقد بود ازش گرفته شد و به جای اونا یه سرویس خیلی ساده با کلی نگین خریداری شد . خدا میدونه چقدر به مادر فریماه سفارش کردیم که مبادا سکه های فریماه رو بدین و به جاش سرویس بخریدا ! فریماه یه بار عروس میشه و اون آقای داماد هم وظیفه ش خرید کردن برای تازه عروسشه ! گوش شنواها و سادگی ها  همه دست به دست هم داده بودند تا فریماه کم تجربه را به جایی برسانند که چند روز قبل از عروسی اش دست به خودکشی بزند ... فریماه که از دست رفتارهای ساده ی مادرش که مدام طرف دامادش را میگرفت که حق با دامادمه خونش به جوش اومد ... واقعا این حس بهش دست داده بود که از هر طرف در منگنه س و هم پدر و مادر همسرش آزارش میدن و هم خونواده ش ! فریماه نجات پیدا کرد ... عروسی برگزار شد . ولی نمیدونم چرا من و مادرم تنها کسانی بودیم که اصلا تعریفو تمجید های مادر فریماه رو در مورد مادر داماد باور نمی کردیم ! روز عروسی هم وقتی دیدمش به مادرم گفتم " اصلا حس خوبی نسبت به مادر این داماد و دختراش ندارم " مادرم هم با من هم عقیده بود . میگویند از ظاهر آدم ها در مورد باطنشون قضاوت نکنید ! ولی بعضی ظاهرها هیچ وقت حس خوبی بهم نمیده ... بعد دیدن مادر داماد مدام میگفتم " نسرین خوب نیست در مورد این زن اینطوری فکر کنی که چه پدر درآریه ! " ولی واقعا اینطور شد و حس من مثل همیشه بهم راست گفت ! فیلم مراسم عروسی گم شد ! فیلمبردار فیلم رو به زن پسر عموی فریماه داده بود که فیلم نزد همسر همکارش باشه ! ولی فیلم برای همیشه گم شد و زن پسر عموی فریماه مدام گریه میکرد که " بخدا مواظب بودم ... نمیدونم چه طوری از کیفم غیب شده " تو خود مراسم هم یه دعوای لفظی بین دختر عموی فریماه و مادر شوهرش در گرفته بود که ما بعدا فهمیدیم ! یک سال نامزدی برای فریماه چطور گذشت چیزیه که فقط خودش میدونه و وقتی زبان به گفتنش باز میکنه چشماش پر از اشک میشه ! این وسط چیزی که حرص آدم رو در می آره محبت بی حد و حصر پدر و مادر فریماه نسبت به دامادیه که بعد معلوم شد مغازه ای نداره و این مغازه اجاره ایه ... خونه ای نداره و ماشین هم مال پدرشه !! دروغ ، دروغ و دروغ ! اما ، افسانه و همسرش به جایی رسیدند که از هفت روز هفته ، شش روزش رو در قهر به سر می برند و همه ش به دلیل دخالت های بی جای مادر افسانه س ... افسانه مرتب به نامزدی که اوایل به کاسه ی صبر عمیق معروف بود اونقدر بی احترامی کرد و زور گفت که الان فرزاد هم بدتر از اون رفتار میکنه ... لج و لجبازی رسیده به نهایتش ! پدر و مادر فریماه مرتب در سفرهای خارج از کشورند و برای دختر و دامادشون چمدان ها رو پر می کنند و جلوی دامادی می گذارند که خیلی خوبه ! قرار بود پدر داماد خونه ای برای پسرش اجاره کنه ! به هر حال این آقا قبل از ازدواج گفته بود که خونه داره ... ولی به وقت عمل انگار نه انگار ! در نهایت باز هم این پدر فریماه بود که خونه ای رو دز نزدیکی خودشون اجاره کرد و دختر دسته ی گلش رو با عجله فرستاد به خونه ای که با شیک ترین وسایل خریداری شده چیده شده بود ... فریماه بدون گرفتن هیچ مراسمی توسط خونواده ی همسرش رفت زیر سقفی که قرار بود بشه خونه ی عشق . اما ...

 

ادامه دارد ...

 

نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 16:0  توسط نسرین   | 

وقتی گفتند که داره ازدواج می کنه اصلا باور نکردم ٬ مدام این سوال تو ذهنم وول می خورد که یک دختر هفده ساله ی نازپروده ای که تازه اول روزهای قشنگ شیطنتش محسوب میشه رو چه به ازدواج ! پدر و مادرش آدم هایی هستند بینهایت مهربون و در عین حال ساده که سادگیشون در رفتار و کلامشون مشخصه و چون دل خودشون پاکه ؛ فکر می کنند همه مثل خودشون هستند و به همین دلیل نمی تونند کسی رو ناراحت کنند و در برابر ظلم و بی رحمی سکوت می کنند تا دل طرف نشکنه ! دختر بزرگ این خونواده که با اسم مستعار " فریماه " در موردش خواهم نوشت ، دختریه بی نهایت زیبا و ملیح ، خوش خنده و عین پدر و مادرش مهربون . عشق تو این خانواده به معنای واقعی در جریانه و همه اتفاقی رو خیلی راحت قبول می کنند ... زندگی براشون به این معناست که تمام نقاط دیدنی رو ببینند و بگردند ، بخورند و بپوشند ولی مهربونی رو فراموش نکنند .

بار اولی که فریماه منو شوکه کرد وقتی بود که سال دوم دبیرستان ورق درسو مدرسه رو برای همیشه بوسید و گذاشت کنار ... به همین آسونی ! چون حس کرده بوده دوست نداشته تجربی بخونه و از اینکه دانش آموز فنی و حرفه ای شده نباید سرکوفت دختر عموشو مدام بالای سرش ببینه که " ببین آلاله چه جوری درس میخونه ! ببین " اشتباه بزرگی کرد وقتی این تصمیم رو گرفت ولی کسی مخالفتی نکرد ! جالبه نه ؟ دومین شوک رو هم با شنیدن خبر ازدواجش با پسر مغازه داری که تو همین خیابون محل زندگی ما بهم وارد کرد ! پدر و عموش در عرض یک روز !!! تحقیق از محل رو در مورد پسره انجام دادند و نتیجه ی تحقیق این شد که گفتند " پسر خوبیه ولی ، مادرش خیلی دیکتاتوره و پدرش حق کشیدن یک نفس اضافی رو نداره و با اجازه ی خانومش باید نفس بکشه " خونواده ی پسره هم به وقت خواستگاری اذعان کرده بودند که " پسرمون خونه داره ، ماشینی که زیر پاشه مال خودشه ، مغازه ای رو هم که همراه پدرش میخونه به اسم خودشه ... به هر حال تک پسره و سعی کردیم هر امکاناتی برای خودش داشته باشه " معتقد هم بودند که یازده سال اختلاف سن برای دختری به سن فریماه که هفده سالشه و یه پسره بیست و هشت ساله چیزی نیست !! مادر فریماه چه تعریفی می کرد از دامادش که " نمی دونید چه خونواده ای داره ، مادرش که خانوم تمام عیاره ، خود پسره هم خدا ازش راضی باشه ماه کامله ! " دو هفته از عقد کردن این دو کبوتر عشق نگذشته بود که اس ام اس هایی به دست پسره رسید که رنگشو کرده بود عین رنگ گچ دیوار ...

ادامه دارد ...

کامنت برتر رو به این دلیل برتر اعلام می کنم که ، نویسنده ش بانوی دوازدهم بود و به من خیانت کرد و شوی دیگری برگزید و الان تازه عروسه و در هانی مون تشریف داره ولی کامنتش اصلا برتر نبودا ! ( بهار جیغ جیغو ) . خدا به داماد مظلومی که نصیبش گشته صبر جزیل اعطا فرماید ( کی بود به من گفت شبیه شورای نگهبان انتخاب می کنم ؟ ها کی بود ؟ )

" میدونی به چی میخندم به اینکه من مطمئنم تو خودت رنگ قرمز و آبی رو نمیشناسی که ! "

 

نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 15:43  توسط نسرین   | 

یادتونه در این پست از مرتضی نوشتم ؟! مرتضی امروز منو اونقدر خوشحال کرد که عین این دخمرای احساساتی رفتم پیش رئیس و با چشمای اشک شوقی خفته در چشم گفتم " بالاخره مرتضی فرق بین رنگ آبی و قرمز رو یاد گرفت " رئیس هم بهم تبریک گفت بعد گفت " پاشو برو شیرینی بخر برای این خبرت " منم گفتم " ایشالا دفعه ی بعد " !

شاید این خبر خیلی ناچیز باشه ... ولی اینجا نوشتم تا تاریخ روزی که عمیقا خوشحال شدم رو جایی ثبت کنم  ... چون بعد از یک ماه قرمز و آبی کردن بالاخره نتیجه ش همونی شد که باید می شد !  ( آیکن یک عدد نسرین بی جنبه ی جوگیر از خود بیخود شده ی بازم بی جنبه ) . ملت راه به راه از این خبرا نصیب روح و جونشون میشه یک بار از این از خود بیخود شدن ها از خودشون در نمی کنند ! واقعا خجالت هم نمی کشم که می آیم این موضوع رو می نویسم !

باز این دست به آپ کردن من زده تو دور تند ! در عرض یک روز دو آپ و در عرض دو روز سه آپ ! حالا شما هی بکامنتید ! خدا رو چه دید شاید نشد که بنویسم و حسرت به دل آپ موندید ... پس غز نزنیدا ! آدم باید آینده نگر باشه کلهم !

کامنت برتر پست قبل ( سیب ) :

دشمن دانا به از نادان دوست رو برای همین مواقع به کار بردن
ما هیچ وقت به اندازه ی زمانی که با افراد نادان صحبت می کنیم به عقل نیاز نداریم .

نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 22:7  توسط نسرین   | 

اینکه بهم میگه منطقی و بعد هم میگه که شما روانشناسی باید بلد باشی ملت رو قانع کنی ! یه طرف قضیه س ... ! طرف دیگه ش این طرف میشه که مجبور میشم برای اینکه دلشکسته ای رو که کس دیگه ای باعثش بوده رو با هر بندی بگی بند بزنم و آخرش دیروز نفهمیدم روز از کدوم سمت اومد ... شب به کدوم سمت رفت ... دل شکسته رو که نمیشه به هر نحوی بند زد ! دل وقتی میشکنه مثل آبی میشه که راهشو گرفته و رفته و دیگه به جوی آب بر نمیگرده ... ! یعنی اینکه دیروز به دلیل ندانم کاری یک نفر اختیار فَکم فکر کنم مال من نبود ! از بس که این تلفنا دستم بودند .... از بس که دلخور شده بودم از رفتار بعضی ها ... از بس که بحث کردمو قانع سازی تا شاید به نتیجه برسه این شل کردن پیچ فک ! ولی آخرش هیچ به هیچ ! یعنی هر چی رشتم ... همه دونه دونه پنبه شدند ...یعنی الکی الکی نزدیک به پنج ساعت مدام با تلفن حرف زدم و گوشم داغ کرد ... کلی خرج تلفن افتاد رو دوش آقای پدر ... خسته شدم از حرف زدن ... خیلی بده که آدم کاری رو انجام بده و زحمت بکشه و آخر سر هم بدونه که سر تا پا با یک نفهم لجباز طرفه ! شما که میخوای از ملت بیگاری بکشی و کارهایی که جزو وظایفش نیست رو با حقوقی که پول یه مانتوئه حساب کنی و آخرش هم حقوقش رو ندی و بعد شخصیتش رو خرد کنی ... بعد با پر رویی چیزی بگی که تا استخوان آدم هم بسوزه معذرت میخواما ٬ خیلی بیخود می کنی با وقت و شخصیت یک نفر بازی می کنی ! پول نمیدی ... حداقل تشکر خشک و خالی رو که باید بلد باشی ! والا از صبح هر کاری کردم این قضیه ختم بخیر بشه نشد که نشد ! حق هم میدم به کسی که دلش شکسته ! حالا بگرده یکی مثل اون رو پیدا کنه که اینقدر با شخصیت و خانوم بود که نخواست بیشتر از این بی احترامی ببینه و یا در اوج عصبانیت حرف نابجایی بزنه ولی از حقش دفاع کرد ... ایشون هم الان در به در باید بگرده دنبال یکی مثل اون که عمرا پیدا کنه ... خدا فردا رو بخیر بگذرونه برای خود من ... فقط خدا نصیب آدم نکنه کسی که می خواد زور بگه و خیلی هم نفهم باشه که منطقش مربوط به خودش باشه و بس ! همیشه سخت ترین کار دنیا قانع کردن بی منطق هاییه که متاسفانه فرهنگ صحبت هم ندارند ولی کاش حداقل وجدان داشتند ! اصولا سر و کله زدن با سه دسته چیزی جز آب در هاون کوبیدن نیست گروه اول : بی منطقین ! گروم دوم : زورگویان ! گروه سوم : بد دهنان !

کامنت برتر پست قبل (زوربا) :

 "بدین وسیله در جهت احیای فرهنگ کمک به همنوع و به دلیل در پیش بودن ایام الله بیایید شادیهایمان را قسمت کنیم و هفته نیکوکاری ما جمعی از ارواح نیکوکار که به زودی با هواپیمای فوکر مسیر تهران ، اهواز به دیدار خدا میرویم از مسئولین سازمان طریق الموت شعبه بهشت زهرا ( هواپیمایی سابق )عاجزانه تقاضا مندیم که ،بخشی از از دیه ما را جهت صرف در امر خیر تهیه جهیزیه برای دختران دم بخت جزیره کومور به حساب کمیته امداد واریز و فیش واریز وجه را قاب گرفته روی قبر ما گذاشته و ثواب آن رابه ما هدیه نمایند . دیدار به قیامت .

اموات آتی ( مسافرین سابق ) "

نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 2:21  توسط نسرین   | 

۱ + یکی از دوستای مشهدیم که پدرش خلبان هواپیمای مسافربری می باشد بلافاصله بعد از این حادثه ی از باند خارج شدن هواپیمای ایلوشین متعلق به شرکت هواپیمایی آریا با اس ام اس سه ساعت قبل از اینکه این خبر در خبرگزاری ها نقل بشه ٬ خبرشو بهم داد ! به جان خودم اگه تعجب کرده باشم ! به جان خودم اگه شاخ در آورده باشم ! اینها خمس و زکات نفس کشیدن ماست ! شما با سوار شدن به هواپیما جان ملتی را برای مدتی ایمن نگه می دارید ... باشد که رستگار شوید . به جان خودم اگه بخوام یه چیزای دیگه ای بگم ها !

 ۲ × دیروز بین خبرها یه خبر کوچول موچول شنیدم که ظاهرا کوچولو بود ولی در باطن خیلی بزرگ بود ! " نماینده ی مخالف فلانی ( اسمش یادم رفت ) در انتخابات ریاست جمهوری قزاقستان به دلیل تقلب گسترده در انتخابات پیش از پایان رای گیری خواستار ابطال انتخابات شد " از قدیم میگفتن وقتی میخوای یکی رو بشناسی به دوستش نگاه کن ! به خاطر چیز میگفتن دیگه !

 ۳ ـ  یک آقای بزرگتر از پسرش : پسرم این برای تو خوب نیست ! بذارش کنار .

پسرش در حال پیاز داغ افزودن : گوشام نمیشنفه فعلا !

آقای بزرگتر از پسرش : میگم بذار کنار !

پسرش در حال رفتن به حرم امام رضا ( ع ) : خودت گفتی اینجوری انتخاب کنم تا اونجوری بشه ! باشه بفرما !

دوستای آقای بزرگتر : به به ! چه پسری ... ماشاء الله ! و تبارک الله الاحسن الخالقین !!! احسنت پسر جان ! تو همیشه حرف گوش کن بودی .

پسرش با یه علامت پیروزی در دست : خوبه خودتون گفتید این نقشه س ها ! ولی احسنت رو هستم که ماشاء الله سر تا پا احسنتم !

پی نوشت این دیالوگ : راست میگه خب ... ببین کی گفتما !

۴ = آی آی داشت یادم می رفت ها ! اونوقت کی می خواست جواب یک مادر شوی مهربون عروس آزار ده رو بده ؟ هوم ؟ یا مثلا جواب یک شیر دکتر ئه شکموی گودزیلا آزار ده رو بده ؟ یا مثلا جواب یک فعلی که هنوز فعلا است و اسمش هم ژاله می باشد ؟ هوم ؟ اینها همش نشان از مظلومیت منه که دلم نمی آید تولدشون رو به مناسبت اول تا سوم مرداد ماه تبریک نگم ! تولدتون مبارک . بزنید اون کفه قشنگه رو !

پی نوشت کامنت برتری : کامنت برتر نداشتیم ! ببینم نکنه شماها انتظار دارید من ساعت ۳ و خورده ایه شب بشینم برای شما کامنت برتر انتخاب کنم ؟! اونم با این چشمهای خط مورب شده !! برادرم ... خواهرم ... بانوی من کامنت برتر نداریم . لطفا اصرار نفرمایید !

نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 3:3  توسط نسرین   |