من دارم معروف می شوم . فعلا اینجوری اینجوری اش را داشته باشید :
مادرمان از سفر برگشت به سلامتی ( ای من دورش بگردم الهییییی ) و دو سوم چمدان سوغاتی های من بود . و همه چشم ها اینجوری شده بود که رو دل نکنی !
دیروز یک دختر خانومی در کلینیک از من پرسید : ببخشید آقای رئیس چقدر حقوق می دهد ؟ من هم گفتم : نمی دانم . او هم گفت : چون شما ماشالا خانوم خوش برخوردی هستید پرسیدما ، وگرنه حقوقش برای من مهم نیست !! ( جان عمه و جد اندر جد عمه هایش ) .
اون یکی روز ، یعنی همان روز شوک وارد شده یک عدد مهربان دختر به من گفت : بیا برویم عروسی کارگر مهد کودکمون ، همه مون عاشقت شده ایم ! من هم گفتم : مهمان دولتی دارم نمی توانم بیایم !! ( این آیکن یک عدد کله گنده کجاست ) ؟
دو هفته پیش از اون روز یک عدد خانوم برای اولین بار زنگ زد و به من گفت : نسرین خانوم ؟ من هم گفتم : بله خودم هستم ! گفت : جهت امر خیر مزاحم شدم ؛ اخوی من عاشق شما شده !!! من هم که می دانستم شانس ما کلا از بیخ خشک است ، خودم را کنترل کردم و بدون اینکه از شدت ذوق رو به موت شوم ، گفتم : بهار خیلی مریضی !! آن خانوم هم رو دست خورد چون نتوانست سر من معروف را گول بمالد و بدبختم کند !!
دیروز نه پریروز زنگ زدم به خانه ی بیمار رفیقمان که این رفیقمان تازه برگه ی ترخیصش را امضاء کرده ! خواستم شرایط جسمی اش را بپرسم که مادر بیمار به من گفت : وای ببخشید که نشناختمتان ! جسارت شد . من هم گفتم : خواهش می کنم ! ( چه فرقی می کند خب ؟ قرار است بیمار من شود دیگر .. رفیقمان گفت فرصتش پر است ) .
یک آقایی هم امروز کلی فرمول ریاضی و این چیزها را گذاشت جلوی من و گفت : بتایپیدشان ! چون دست شما جیک ثانیه ای است می گم ها !!
بعدش دوباره همین امروزش یک خانوم دیگر وقتی از مصاحبه رد شد به من گفت : میشه شماره ی شما را داشته باشم ؟
جمعه هم گویا یک نفر زنگ زده به V 0 a و خودش را نسرین معرفی کرده ... از ایران هم زنگ زده بوده ... می گفتند : نکند این تویی ؟!! من پولم کجا بود که از این تماس های آنچنانی بگیرم !! والا !!
تازه ، آنقدر معروف شده ام که اس ام اس های مرا از یک روز قبل از روز حماسه ی ملی قطع کرده بودند ... تازه ترش هم وقتی بود که مسنجر من از شب مناظره اجازه ی فرستادن هیچ پیغامی را به من نمی داد . تازه تر تازه ترش هم وقتی بود که جی میلم هیچ اسمی را جز اسم خودم نشان نمی دهد تا آنجا بچتیم و همه چیز پاک شده !! خدایا به دادم برس ... فکر کنم شناسایی شده ام !!
بسم تعالی :
اینجانب نسرین گودزیلا هیچ گونه اموالی ندارم بنابراین اموال نداشته ام را می بخشم به خیریه . بانوانم ثروتمند تر از آنند که این گوشی های ما را بخواهند . پس گوشی های ما را بنا به اصل 000 برای خودم باقی می ماند ، بگذارید درون قبر تا شاید آن دنیا بشود پیامکی از دیار باقی فرستاد . در دنیای زندگان همه چیز قطع است . لطفا لپ تاپم را هم برایم بگذارید درون قبر ، ای دی اس الم را هم شارژ کنید تا شاید بتوانم وارد فیس بوکم شوم و این بازی مافیا را به اتمام برسانم . مسئول مرگ من چیزی نبود جز معروفیت در این مافیا بازی و اموالی که از این راه به دست آورده بودم به دلیل مسدود شدن این شبکه ی اجتماعی الان پا در هوایند ... در نتیجه من اموالی ندارم و خرج عیال هایمان را هم پدرانشان متحمل می شوند تا خیال من تا من در آن دنیا راحت باشد و مشمول الذمه نشوم .
پس ،
احتمالا همین روزهاست که بشنوید نسرین ندارید ... از اظهار همدردی کنندگان خواهشمندم با لباس نارنجی تشریف بیاورند تا روحیه ی همگان در اوضاعی که غم فراوان شده دیده شود و دم در وبلاگ هایشان شمع روشن کنند ... از کوچولوهای عزیز هم بعدا پذیرایی می شود . کاری باری ؟ خب دیگه بروم نزد انریکو که قرار بود در آخرت با او مشحور شوم و از آن دنیا برایتان خبر می آورم ... فکر کنم انریکو آن دنیا تمام ترانه هایش را به نام من بخواند ... دوست دارید بگویم " ای ایران " را هم برایم بخواند و آلبوم جدید را سند تو ال کنیم از آن دنیا ؟ هوم ؟ دوست دارید دیگه ؟
ولی چه حیف !! اگر الان نمی رفتم ٬ در تست " ده سال بعد چه شغلی دارید و در کجای این دنیا هستید ؟ " را به واقعیت می پیوندادنم !! چیز شده بود ... قرار بوده من ده سال بعد رئیس ارشد القاعده بشوم ... داشتم عاقبت بخیر می شدم ها ... اگر نرفتنی شدم باز عاقبت بخیر می شوم تا استعدادم اینگونه هرز نرود .
این دل من است که دارد مرحوم می شود ... به دلیل دیدن و شنیدن خیلی چیزها !!!!!!!!!! به دلیل چشم های بسته ٬ به دلیل قانونی که خود قانون را به گریه می اندازد .
امضاء : نسرین پیش از مرحومیت
پی نوشت : وقتی دشمن نادان باشد ٬ پیروزی حتمی است !!! این هم یک سند خیلی کوچک . این هم اصل سند !
۱ ٪ یک ضرب المثل نمی دانم متعلق به کدام مملکت است که می گوید " بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ پرتاب می کنند و قورباغه ها جدی جدی می میرند " .
۲ ٪ ان شاء الله ریاضی بلدید دیگر ؟ مدام پی فرصتی می گردیم که بتایپیم یک سری اعداد و ارقام را تا شما بخوانیدشان و بدانید ۲ + ۲ می شود ۵ !!
۳ ٪ شما می دانید من چرا وقت نمی کنم بکامنتم ؟ نه والا !! نمی دانید ... اگر می دانید به من هم اطلاع بدهید ... پسر دختر دایی پدرمان را در مشهد گرفته اند و بی خبرند که در کدامین سو است !! آن وقت من فرصتی نمی یابم بکامنتم !! این روزها همه چیز به هم ربط پیدا می کند و من ربطش می دهم !! شما چطور ؟
۶۳ ٪ کسی می داند پیامک را چطور می شود به شبکه ی خبر فرستاد تا پیامک ما هم خوانده شود ؟ خیلی ضروری است ... اگر ف ¤ ی ¤ ل ¤ ت ¤ ر ¤ ش ¤ ک ¤ ن پیامک سراغ دارید مرا هم راهنمایی کنید ... ثواب دارد به خدا !!
بخدا باور نمیکنم . این شوک ها تمامی ندارد ؟ فکر میکنم همه ش یه خوابه ! چرا بیدار نمیشم ؟! فروووغ ، تنها فروغ ، فروغ بی سهراب ! رسم عاشقی این بود که به پایان برسونیش ؟ آره ؟
حالا ...
آرام بخوابید ، هر دو با هم ، که هر هفت آسمان هم برای عشاق است ...
فروغ + سهراب = عاشقی و باقی قضایا
سهراب - فروغ = عاشقی و قصه ی جدایی
فروغ + سهراب = عاشقی و پایان قضایا
وصال دوباره تان را این بار فرشتگان در آسمان جشن میگیرند ... مبارکه .
لا اله الا الله !! میگویند سی یا سی ننویس ... خفه می شوم ... می گویم چشم ... خانوم همسایه سفارش می کند مادرتان شما را به من سپرده مبادا بیرون بروید ... باز هم می گویم چشم چون به مادرم قول داده ام که به حرف خانوم همسایه گوش بسپارم ... تا دل نگرانش نکنم ... مادر است دیگر ... می خواهم چشمانم را ببندم و نبینم اطرافم را تا روحم را نکشم و اجازه ندهم بکشندش !! مادرم در سفر است . ایران نیست و از اوضاع زیاد خبردار نیست . برادرم را به من سپرده که مراقبش باشم . آن هم زد و اوضاع این طوری شد . در خانه ی دوستی مهمان بودم . برگشتم دیدم برادرم با دوستی که امروز برای شبکه ی اینترنت با او کار داشت دم در است . چیزی نگفت . تا اینکه درون خانه رو کرد به من و گفت : " نیگا بدنمو ! کبوده ! " ای خدا من اینهمه ستم را کجا فریاد بزنم !! خیابان آبرسانی قلب تپنده ی تبریز است !! خریدی داشت که باید برای شبکه ی اینترنتمان انجام می داد و متاسفانه این خرید را باید از همین خیابان انجام می داد ! بدون اطلاع دادن به من برای خرید مشرف شده به این خیابان پر از حادثه ! می گوید : " تا رسیدم جلوی در پاساژ یه عده که لباسهای سفیدو ملکوتی به تن داشتن و صورتشان پر بود از موهای پر کلاغی رنگ با باتوم افتادند به جان رهگذرانی که فقط جرمشان این بود که عده شان زیاد بود ٬ پیرو جوانو بچه و زنو مردش هم فرقی نداشت ... حتی به مغازه دارهایی هم که آبی به دست مردم می دادند هم رحم نمی کردند " !! یعنی این قلب تپنده مثل همیشه تعداد عابران زیادی را در خود جای داده بوده و به دلیل نزدیکی به دانشگاه تبریز خیلی مهم می باشد !! من جواب مادرم را چه بدهم ؟! نمی گوید از امانتی ام خوب نگهداری نکردی ؟ چه بگویم ؟ بگویم امانت های مردم درون خیابان ها هم امنیت ندارند و نمی توانند خریدشان را انجام بدهند ؟ اصلا هم مهم نیست که این بنده های خدا به کسی رای داده اند یا نه ؟ طرفدار کسی هستند یا نه ؟ اینان کیستند که فقط از حماسه ی چهلو دو میلیونی می گویند و بعد همین حماسه آفرینان را به باد کتک می گیرند و خانواده هایی را داغدار می کنند ؟ واقعا برایم سوال است ... !! یک سوال شرعی هم از محضر علما داشتم ! ببخشید حاج آقایون و حاج خانومون آیا نشان دادن تصویر سیاه پوستی آمریکایی که توسط پلیس این بلاد کفر و استکبار که شیطان بزرگ درون جلدش رفته در تلویزون مملکت اسلامی حلال است و نشان دادن مردم جامعه ی اسلامی که باتوم نوش می کنند درون همین تلویزون حرام است ؟ اگر خیر ٬ ابعاد و زوایای این نشان دادن و همین طور دفعاتش را هم ذکر کنید تا من مجهول ( همان ذهن پر سوال ) را به جواب برسانید . با تشکر .
خدا را شکر که جمعی از مسئولین هم خود قربانی حملات این " لباس شخصی ها " شده اند تا ببینند مردم چه می کشند !
و اینچنین بود که میوه ها و سبزیجات هم وارد کتابهای عشاق گردیدند !

جهت تعویض فضا گفتیم یک مورد مچ گیری از هویج ها را هم رو کنیم !
برگی از دفتر خاطرات دوران دانشجویی :
پنج شنبه / مرداد ماه 1386 ، بیمارستان رازی ، بخش ...
ظاهرش معمولی ست . نه زشت است نه زیبا . دستهایش را گره کرده . می گوید : سید است . درون پرونده اش نامی جز "مراد - ت فرزند اصغر " دیده نمیشود ! می پرسم برای چه اینجا بستری شده ای ؟ می خندد . نگاهش می کنم . چیزی نمی گوید . اما به ناگاه می گوید : من بی گناهم . تقصیر من نیست که فرزند پیغمبر شده ام . شما بگو آیا عیبی دارد که من فرزند پیغمبرم ؟ نگاهش می کنم و می گویم : کدام پیغمبر ؟ می گوید : همان پیغمبر خودمان ، خاتم الانبیا ! می پرسم : کدام فرزندش هستی ؟ گویی که نیشتری به او زده باشم بر علیه م جبهه می گیرد و می گوید : تو مرا نمی شناسی ؟ می گویم : نه متاسفانه ! باز به دستانش خیره می شود . مشتهایش را محکم تر گره می کند و با صدایی گرفته می گوید : نور درون چهره ام را نمیبینی ؟ لبخندی می زنم و می گویم : چشمان من نابیناتر از آنند که بتوانند نور درون چهره ی شما را ببینند ! باز با قیافه ای حق به جانب می گوید : اینهمه نور درون اتاق را چطور ؟ مثل کودکی که جز نور آفتابی تابستانی که به درون اتاق می تابد چیزی را نمی تواند بیابد می گویم : اگر منظورت این نور آفتاب است ؛ آن را می توانم ببینم ! گویی از دست من کفری شده می گوید : شما دکترها و پرستارها مثل همان مردم کوچه بازارید ... نمی توانید مرا درک کنید ، من جانشین پیغمبر هستم ، یعنی قرار بود جانشین او باشم . نشدم بعد آنقدر زنده ماندم تا رسیدم به این زمان و قرار شد رئیس جمهور شوم که نشدم ! می فهمی ؟ می گویم : ادعای سید بودنت چطور ؟ تو که درون شناسنامه ات نه سیدی داری نه میری ! قهقه می زند ... قهقه هایش شدید می شوند تا اینکه به یکباره می گوید : این روزها همه در کوچه و خیابان مرا نشان می دهند و می گویند که من دروغگو هستم ، خب دروغگو هستم که هستم ، سید هم نیستم ولی این دلیل نمی شود که فرزند پیغمبر نباشم ، دلیل نمی شود که مرا به عنوان جانشین او نشناسند !
به ساعت نگاه می کنم ، یادم می افتد که نوبت بیمار بعدی ست ! اشاره می کنم که وقتش به اتمام رسیده ، چشمانش می غرند ! می ترسم که نکند داروهایش را نخورده باشد ، دور از چشم پرستار ! من و یک بیمار سایکوز درون اتاق ... تنهای تنها ! تصورش هم وحشتناک است ! بالاجبار می رود اما سیگار را به عنوان باج از من می خواهد ! با چشمانم نگاه غضب آلودی به او می کنم و می گویم وقتی می روی در را هم پشت سرت ببیند . راهش را می گیرد و می رود !
با خود فکر می کنم ، شاید راست می گوید ... شاید تمام اینهایی که ادعای پیغمبری و امام زمانی دارند راست می گویند ! شاید من هم فرزند پیغمبرم که خود بی خبرم ! کی به کی است ! من هم نوه ی پسری پیغمبرم ! اسناد و مدارکش را نمی دانم کجا گذاشته ام ! همین یک شال سبز را دارم که نه پس وندی به نامم میخورد نه پیش وندی نه جد مادری و نه جد پدری ! ولی من نوه ی پیغمبرم ...
پی نوشت بی ربط و شاید شما بخوانیدش با ربط :که باعث شده دستم را بگذارم روی قلبم و چشمانم را ببندم تا گریزی برای اینهمه نیرنگ بیابم بعد بگویم " مهدی بیا " : اینجاست خیانت به این مردم و سوء استفاده از اعتماد مردم !
پی نوشتی دیگر : من خسم ، من خاشاکم ، من علف هرزم ، من از ص دا و سی ما بیزارم ، من دیگر به مهر های درون شناسامه ام نمی بالم ، من بیزارم از کسانی که به نام نیروی خود جوش بس یج نام شهدای وطنم ٬ نام جانبازان افتاده در آسایشگاه های روان را ٬ آنهایی را که به زور نفس میکشند اما به خود می بالند که ایرانی اند را مورد تظلم قرار داره و لباس ریا بر تن کرده اند ! من دیگر نمی خندم ٬ من را حامیان دولت منتخب در خیابان ها به نام قورباغه های سبز خطاب می کنند ٬ من اما ، جزوی از ایرانم ! این لینک یکی دیگر از حربه هایی هست که به خسو خاشاک ها ربطش می دهند و اخلال گر می نامندشان ! نمی بخشم کسانی را که من و دوستانم را احمق خطاب کنند به جرم احقاق حق ! نمی بخشم کسی که اسلامم را نابود کند ! رای من ٬ کشور من ٬ اسلام من را پس بده .
امروز بیست و ششم خرداد ماه مصادف بود با پنجمین سالگرد پرواز یکی از مهربان ترین فرشته های زندگی ام ٬ یکی از همان مردان مرد ... اما من ٬ چهار روز است که داغدارم !
از تمام دنیا سیر سیرم!! احساس کسی رو دارم که عزیزی رو به مرگ داشت و با امید معالجه ی جدید دلش روشن شده بود و الان اون عزیزش رو از دست داده !! نت هم تا اطلاع ثانوی تعطیل !! از اینهمه نیرنگو دروغ خسته م !! کسی میتونه درک کنه حضرت علی ( ع ) وقتی بیست و پنج سال تمام به ناحق در کنار بود چه کشید ؟! چشمانم پره !! دلم گریه میخواد !! این بغض لعنتی هم نمیشکنه !! امروز در کل خیابان های این شهر بودم !! به غیر از سه عدد خودرو کسی رو ندیدم که بخنده !! با هر کسی حرف زدم در بهت بود !! همه میگفتند " هم حال تعطیله هم حوصله" چطور میشود در شهری آذری زبان که مردمش به زبان و قومیتشان اهمیت می دهند و یکدست سبزند در ساعت 2 نیمه شب این خبر را در خبرگزاری فارس گذاشت " آرای تبریز 60 به 40 به نفع اح*مدی نژاد !! " ؟ " !! این خبر فقط برای آگاهی بود !! نگویید " ایران مهم است " اگر ایران مهم نبود الان حال و روز من اینقدر داغون نبود !!
آقای مو*سوی ! من از شما ممنونم که برای چند روز هم این نشاط را در جوانان ما خلق کردید . از آرای ما دفاع کنید . تا بدان جا که یادم هست ... من روی برگه ی سبز کم رنگ نوشتم " میر* حسین مو*سوی و رو به روی کد هم شماره ی 77 را نوشتم " یادم نمی آید نوشته باشم " محمودی اح*مدی نژاد با کد 44 " !! من حقم را می خواهم .
!
ادب زن به از لوندي اوست
بلاگفايان شريف من به تمناي مدرك و بلوند نيامدهام ؛ من سكوت خود را نشكستهام كه به هر ترتيب و با هر روشي بنويسم ؛ من احساس خطر كردم كه بلاگفا دچار بياخلاقي شده ، دچار فقر اخلاقي و اعتقادي شده ، دچار مديريت غيرعقلاني شده است .
من براي حفظ كرامت انسان و رعايت ارزشهاي اخلاقي در بلاگفا ، توقف رشد خرافات و ارائه آمار كذب ، شفافيت فعاليتهاي وبلاگنويسها و خلاصه پيشرقت و توسعه پا به اين عرصه دشوار نهادم .
براي من ، نوشتن ، كسب و حفظ قدرت هدفي نيست كه هر وسيلهاي را توجيه كند ؛ من متاسفم كه برخي كامنتها فرصت داد تا اصول اخلاقي ناديده گرفته شود و به بدترين وجهي اتهاماتي وارد شود و به جاي پاسخگويي ، مظلومنمايي شود .
من اينجا بايد عرض كنم كساني كه ميخواهند بنويسند ، بايد حافظ جان و مال و ناموس مردم باشند ؛ من نميتوانم براي دفاع از خودم اسرار ديگران را افشا كنم ، نام مردم را ببرم و با آبروي مردم بازي كنم و اجازه اين كار را هم نخواهم داد .
وا ... مع الصادقين !!!
پی نوشتی خیییلی روشنگرانه در جواب این جوابیه ی کامنت : این کامنت بالا نوشته ی یک مهندس قلابی است که با دو کلاس نهضت سواد آموزی مدرک ها گرفته و کار را به حدی رسانده که مدرک جعلی فوق لیسانسش را هم از یک دانشگاه دولتی گرفته !!! من تعجب میکنم از شما آقا امید !! شما چطور نمی دونید که اطلاعات شما غلطه و اینا همه نظرات کارشناسان منه ؟! من به شما علاقه مندم ( زرشک ... من به عیال و جامعه ی زنان علاقه مندم و دلم میخواد سر به تن شما نباشه ... به به ) . امید خان بگم که قراره بدون ارباب بری بیرون با یک سری شرارت جماعت شام بخوری و به ما شام ندی ؟ بگم به ارباب ؟ یعنی بگم ؟ که شما مانع من شدید تا ارباب را از یک سری حقایق در خصوص این خانوم ها مو بلوند آگاه سازم ؟
و چون من خواستم شخصیت او را بر جهانیان در دنیای مجازی و علی الخصوص عیال محترمه اش باز کنم اینچنین بر علیه من سخن گفت !! اینهمه دروغ و ریا تا به کی ؟ تنها جرم من این بود که از او پرسیدم " آن خانوم مو بلوند ترگل ورگل که بود که عکس تو را به دور از چشم ارباب بزرگوارتان به دست گرفته بود و میگفت رای ما امید " . ای سیلویا ٬ ای دریا ٬ ای بهاااااااار ٬ ای سمیه ٬ ای بانوی بیقرار !! بدانید که دست های پشت پرده ای در کار است و این مهندس شما را تطمیع کرده اند که شما و من بی شام بمانیم !! حال ٬ شما قضاوت کنید !!
اهداف من هم کاملا مشخص است ... مهم ترینش را که همه می دانند ! " خرید یک سوم از زبان مانی بی سوات و چسباندش به امتداد اتوبان تهران - کابل است " به حول و قوه ی الهی میخواهم جاده ی ابریشم دو را با کمک شما عزیزان از اینجا تا اونجا راه بیندازم تا به معتادین عزیز بیش از این متحمل هزینه های سخت و سنگین نگردند و نعمت به فور در اختیارشان باشد !! ان شاالله اینترنت را هم با امواج رادیویی و اینا راه اندازی خواهم کرد تا وسط بیابان هم بتوانید از وجود همدیگر بهره ببرید !! نامه هایتان را هم بدهید به ای میل و جی میل و یا کبوتر نامه بر ... در اسرع وقت بدان ها جواب خواهم داد . ان شا الله در دوره ی دوم ریاست جمهوری به تمام اهداف ذکر شده می رسیم و وطنمان را آباد تر می کنیم . برای بیکاران هم از اینجا کار تهیه می کنیم ... رفت و روب محیط مجازی یکی از کارهای مفید من در دولت بعدی ام خواهد بود !! اگر به نظر شما اهدافی مهم تر از این اهداف در زندگی وجود ندارد واقعا باید به حس وطن دوستی شما شک کرد !!
باقی اهداف در پستی جداگانه در همین جا به طور مبسوط به سمع و نظر شما خواهد رسید .
و کلام آخر :
من از طرفدارانم خواهشمندم که همچنان به " من و موج نارنجی " من رای بدهند . مسلما من رئیس جمهور شایسته ای برای بلاگفا و دنیای مجازی خواهم بود . من آمده ام از حق و حقیقت دفاع کنم ... اما دست های پشت پرده نمی گذارند که !!
و من الله توفیق : نسرین گودزیلا
من دارم می آیم !!
کاندیدای مورد نظر شما من بودن. من نشاط را به شما هدیه توان کردن . من آنقدر خوش خنده بودن که شما دود کردن . من همه اش لباس شما را نپوشیدن . من خیلی موفق می توانم بودن . من ادبیات خاص خود را داشتن . من آمار را بلد بودن . من نقاشی را خوب دانستن . استعداد عجیب من در خلق خطوط مستقیم به سمت بالا بودن . من گوش هایم را درون آیینه بغل سر خود دیدن . من دماغم را کوچک دیدن . دماغ من سر جایش بودن . اصلا از جایش تکان نخوردن ( اگر باور ندارید بروید بپرسید ... اگر چنین نبود من استعفاء می دهم ) . من شعور شما را درک کردن . من دست در دست شما میهن را آباد کردن بعد گفتن که من خراب نکردن ... قبل از من خراب کردن . من خانواده محوری نکردن در همه جا . من قشنگ دویدن بلد بودن برای فرار . من روی اعصاب همه راه نرفتن را خوب بلد بودن . من حامی مظلومان خارج بودن و درون را ول نکردن . من حقه را بلد نبودن . من سفسطه نکردن . من خوب حرف زدن . من اصلا پیغمبر نبودن . من هاله نداشتن ٬ من حوله داشتن . من هول قدرت داشتن . من عکس عزیز شما را در دست نگرفتن . من گفتن که شما رفتن به قفس . اما گفتن که نرفتن و گفتن که من نبودن اینچنین گفتن . من آرامش آوردن . من حامی کودکان کلاس اول بودن . من تخریب را بلد نبودن . هر کس گفت من بلد بودن چنین کاری ٬ من نفی اش کردن . من عنصر زیبایی بودن . من قانع بودن . من قانع کردن خردسال جماعت در حد تیم ملی . من قاقالی لی پخش نکردن . من پدیده ی قرن بودن . من خیلی باسوات بودن . من همه اش در تعجب بودن !!! من در عجب بودن . من از اعتماد شما بهره نبردن ... ختم کلام ٬ من همه چی تمام بودن .
فقط از من نخواستن که من کنار رفتن !! چون که زیرا و برای اینکه من آنقدر توانا و همه چی تمام بودن در همه ی اینها که کسی را هم توان خود ندیدن برای همین ماندن و کلی زیر آب رفتن ... کلا مسئله این بودن ... بودن یا نبودن ؟
به من رای بدهید که امید من به شما نسل نودمی هاست ... شعار من این بودن " موج نارنجی برای شما صداقت را به ارمغان آوردن " .
من آمار را خوب بلد بودن بنا به این دلیل .
من دروغ نگفتن بنا به این دلیل .
من خانواده محوری نکردن بنا به این دلیل .
من هاله نداشتن بنا به این دلیل .
من همه اش گفتن که جلوی تورم را گرفتن بنا به این دلیل.
من سواد ملت زیان بلد را درک کردن بنا به به این دلیل و بعد هم مقایسه کردن با این.
من سوتی ندادن به این بزرگی بعد گفتن که این توهین بودن بنا به این دلیل.
من خیلی چیزها را خواستن که گفتن اما جایش اینجا نبودن .
و در آخر ... من به این نتیجه رسیدن که حقایق به این گندگی آنچنان داغ بودن که سوزاندن من را ... من به این نتیجه رسیدن که درست انتخاب نکردن یعنی خیانت کردن به خود !
در مورد دکتر برایم جالب بود ! گونه های بر افروخته در اول مناظره ! جمع شدن دستها درون بدن ! کوچک شدن مردمک چشمان ! ( مردمک چشمها پس از عبور از تاریکی و ورود به روشنایی کوچک می شوند ) . می دانید ! گاهی شنیدن سخنانی که دوست ندارید بشنوید چون زیر سوال برده می شوید و باید جواب قانع کننده ای برایش داشته باشید هم این حالت را در شما ایجاد می کند . کسانی که با دستانشان سخن می گویند افراد هیجان طلب و پرخاشگری هستند . افرادی که تشنه ی قدرت و خواستار شناخته شدن هستند علاوه بر حرکت چشمها به دستانشان متوسل می شوند . در برابر سخنان حق شروع به توجیه سازی می کنند ( مکانیزم دفاعی دلیل تراشی ) و در نهایتش انکار بود ! ( متاسفانه انکار هم جزو مکانیزم های دفاعی خود شیفتگی است ) .
در مورد مهندس برایم جالب بود ! نفسی که نمی رسید . دهانی که خشک شده بود . چشمانی که رو به سوی شخص ثالث و یا رو به دوربین متمرکز می شد . ( اینها همه خشمی بود که بر علیه فرد مقابل درون مهندس نهفته بود و سعی در کنترلش داشت ، خشمی که فرو خورده شده بود ! و برای کنترلش به چشمانی خیره نمی شد که از آنها گله مند بود ) ! این یکی از اصول غلبه بر فرد مقابل است ! ( مکانیزم دفاعی والایش یا تصعید را با این رفتارش به کار برد ... یعنی به جای تخریب و پرخاش به متانت روی آورد ) و لحن طنز ! ( شوخی یکی از مطلوب ترین مکانیزم های دفاعی است که در گروه مکانیزم های پخته و کامل جای دارد ) .
در مورد دکتر برایم جالب بود ! بینی ای که می خارید . اهانت هایی که بر علیه دیگران چه درست و چه غلط زده می شد . تهدیدات کودکانه ای که با لحنی کودکانه صورت می گرفت ! اینها همه فرافکنی بودند ! ( فرافکنی یکی از مکانیزم های دفاعی رایج در بین افراد است ) . لبخند زدن یکی از روش های فرو خوردن خشم و پنهان سازی اضطراب است !! آن هم لبخندی مایل به پوزخند ... وقتی کسی رو به باخت باشد لبخند می زند ... لبخند داریم تا لبخند ... این لبخند ، پوزخند بود ... اما پوزخند باخت بود بر علیه خود شخص !! ( یعنی من به خودم پوزخند می زنم ولی در واقع این پوزخندم رو به سوی توست ... طوری که همگان فکر کنند به تو پوزخند می زنم ) . وقتی گفته شد " ما اعتبارمان در سطح بین الملل از بین رفته و با هیچ کدام از کشورهای منطقه ارتباط نداریم " دکتر گفت : در طول چهار سال شصت دولت به این کشور وارد شده که این در طول تاریخ سی ساله بی سابقه بوده !!! ( این هم یعنی آرمانی سازی که باز هم جزو مکانیزم های دفاعی خود شیفتگی جای دارد ) .
در مورد مهندس برایم جالب بود ! وقتی به همسرشان اهانت شد نشان داد که چقدر به همسرشان علاقه مندند ... چون تا بدان هنگام دستی را تکان نداده و به فرد مقابل ننگریسته بود ... اما با تحکمی که نشان از علاقه ی ایشان و همچنین غرورشان داشت جواب محکم خود را داد !
در مورد دکتر برایم جالب ترین بود ! که برای نجات از باخت به حمله پرداخت . هر یازده تن را در زمین فوتبال همچون موشکی به حمله وا داشت ! حتی دروازه بانش را ! و آن دروازه بان همان دو حمله ی ایشان بین سخنان مهندس بود ! حمله به چند نفری که غایب بودند به دلیل اینکه از فرد مقابل حمایت می کنند پس او هم مثل آنهاست و باید به فرد مقابل حمله کرد ( مکانیزم دفاعی جا به جایی ... متاسفانه مکانیزم نوروتیک است ) و در نهایت تکرار این جمله در هر بار شروع بود " آقای مهندس من به شما علاقه دارم " . ( این هم مکانیزم دفاعی وارونه سازی بود ... یعنی من از شما متنفرم ) .
برد آنجایی صورت گرفت که ، مهندس گفت : بین صحبت های من حرف نزنید !!
****
این نوشته ها را بر حساب طرفداری یا انگ زدن نگذارید ... هر کسی به موضوعی از دید خودش می نگرد !!! این دید من بود ... خیلی ها خیلی حرفها را شنیدند و می شنود که من نشنیده و ندیده ام ... اما ، برایم هزاران بار حالب است که همیشه برد " با منطق است " نه با " هیجان " !!!
منابع را هم ذکر می کنم که اگر کسی فکر کرد این مکانیزم های ذکر شده من در آوردی هستند به منبع رجوع کند که سالهاست جزو رفرنس های اصلی روان شناسی و روان پزشکی هستند .
نظریه های مشاوره و روان درمانی شفیع آبادی .
روان شناسی مرضی ساراسون / ترجمه نجاریان / جلد اول
خلاصه ی روان پزشکی کاپلان / ترجمه ی پورافکاری / جلد اول
* ماهی قرمزم که بی حال شد ... گذاشتمش درون یخچال ... مرتب کلون در خانه اش را نواختم تا بیدار شود ولی طفلک یک روز بعد جان به جان آفرین تسلیم کرد و من هم در کمال بی رحمی جنازه ی مرحومش را پرت کردم ( شما بخوانید ، بخشیدم ) به یک پیشی تا دعای خیر اون بدرقه ی راه من در آخرت گردد !! خیلی بی رحمم ؟ چه کنم ؟ پیشی هم دلش غذا می خواهد !! چه گناهی کرده که باید چشمش به دست آدمیزاد ها باشد ؟ در جایی که چشم آدم به دست آدم است ... چشم پیشی خیلی هم چیز تازه ای نیست !!
** چشممان در این کلاس ایروبیک دختری را گرفت ٬ خوش برخورد ٬ مهربان ٬ با فهمو کمالات ٬ مهندس مملکت و الهه ی زیبایی !! اما مربی مان به او گفت " الهه عروس من می شوی ؟ " من چه کنم آخر ؟! می خواستم برای امر خیر پیش قدم بشوم که نشد ... چشم مربی مدتها بود سرمایه گذاری کرده بود روی این سوژه !!
*** اگر فردا چشمانتان دید پدیده ای به نام " نسی مانکن " ظهور کرد ... سکته نکنید ... غش نکنید ... دستتان را بگذارید روی قلبتان و خدای را شاکر شوید ... چون این منم !! دارم ظهور می کنم . برای چند ماه دیگر باید سفارش لباس بدهم ... چقدر سخت است لباس نو بخری و بعد ییهویی قرار شود بشوی مانکن ... همه اش تقصیر این کلاس ایروبیک است ها !!خیلی حال می دهد ... هر سمت را نگه می کنی خود را درون آینه میبینی ... هر جلسه هم صد عدد دراز نشست کوفتت می کنند ... دوچرخه ها را بگو !! وزنه ها را می دهند به دستت و آه هنگام است که ما می فهمیم همچنان گودزیلاییم !! بععععله !!
کوفت نوشت : این محتویات مغز من همگی دسته جمعی تشریف برده اند سفر دور اروپا !!! شما خوب با این پست های فسقلی من حال می کنید ها !! کووووووووووووفت !!
بارسلونااااااااااااااا شییییییییییره !! ( آیکن موچ مکزیکی دو روز بعد بازی )
چیه؟ آن روز یادم رفت بگویم ... الان گفتم که بدانید و کیفش را ببرید . کلا ماهی را هر وقت از آب بگیری میجنبد !! بععععله !! بعدش هم در عجب هستم از کسانی که در انتخاب تیم کج سلیقگی به خرج می دهند و می روند منچستری می شوند ... می توانید بارسلونایی شوید با این باخت ننگین ... !!! هنوز راهی برای جبران هست ... درهای توبه به روی شما باز است عزیزان من !!!

عجبم از مرام این مردم فرگوسن پسند
این مردم بارسلون کُشُ منچستر پرست
استعداد عجیب و خارق العاده ی خودم در زمینه ی ساخت یه چیزی و بعد هم خراب کردنش خودم رو شگفت زده کرده والا !! مدتها بود میخواستم لینکدونی رو گودری کنم ولی نمیشد ... وسط نذری پزونمون طبق معمول دلم برای کامی جان تنگید ... آش هنوز آماده نشده بود که ده دقیقه جیم زده شدم و بدو بدو اومدم تا این یار دیرین و عشق جاودانه م رو ببینم ... یواشکی اومده بودما !! نمیدونم آقای پدر از کجا فهمید که بلند طوری که همه و هزاااااااااار البته خودم هم بشنوم صدا زد" معلومه کجا میشه پیداش کرد " این زمانه هم شده زمانه ی قدیم ... آدم دو دقیقه نمیتونه این نومزدشو ببینه ... الان میفهمم عشاق قدیمی وقتی مجبور بودند هفته ای یک بار همو در حضور خانواده ببینند چقدر زجر میکشیدند ... مثل الان نبود که ماااااااااادر !! اون زمونا همه چیز حرمت داشت ... ما سر عقد یار زندگی همو میدیدیم !!! خوشبخت هم می شدیم والا !! مثل الان دائما جینگولی مستونی نبودیم که هر روز واسه هم لوس بشیمو همدیگه رو صدا کنیم " فندق من !! " ما اصلا اسم حاج آقا رو هم به زبون نمی آوردیم ... همین حاج آقا ... اسم منو به زبونش نیاورده ... گاهی یادم میره که میدونه اسمم چیه یا نه !! همیشه پیش همه به من میگه " منزل ما " " مادر بچه ها " " حاج خانوم " !!! مثلا یه بارو اون اوایل پام شکسته بود برداشته بود به دوستش گفته بود " خونه پاش شکست بردمش دکتر آمپول بهش زد " !!! چیه فرتی برای هم کادو مادو می گیرید ... سالگرد ازدواج می گیرید ... خوبه ... گاهی لعصش ( لعس ٬ لعث ٬ لوعص ٬ لوعس ٬ لوعث ) می کنید ... ماهگرد چه صیغه ایه دیگه ؟ اصلا شناخت از همدیگه معطوف شده به چند روز حرف زدن بعد هم زرتی عاشق می شید ... بعد دو ماه هم طلاق !! حرمت عشقو عاشقی رو می شکنید ... اصلا نیگا نمی کنید ببینید طرف ، خونواده ش کی ان ؟ یه ذره که ژیگولی باشه و یه ذره هم دستش بره تو جیبش ... با یه ذره سر و زبون که مدام قربونتون بره واستون کافیه !! مااادر ... اینا که زندگی نیست ... با یه دوست دارم آدم گوشاش دراز نمیشه که فردا کتکشو بخوره !! به فرضم که طرفتون خیلی خوب باشه ... این توقعات چیه آخه ؟ والا ما لباس عروسمون خیلی معمولی بود ... یه مراسم واسمون گرفتن ... خوشبخت نشدیم ؟ همه چی به جاش خوبه ... دیگه لباس عروس شش میلیونی چیه ؟!!! یا ماشین عروسی که با یک میلیون تومن تزئین شده باشه خیلی خوشبختتون میکنه حتما ... گلاش زیاده ... زندگیتون زیادی گلو بلبل میشه ؟!! خب مادر جون گلهای ماشین عروس کم باشه والا قشنگ تر هم هست ... یا مثلا حتما کت و شلوار داماد باید یک میلیونی باشه ؟!! یه شبه که باشه ... دیگه اینقدر بریزو بپاشا خیلی هنره ؟!! آره مااااااادر ... یه کمی عوض این کارا به شناخت کامی دقت کن ... ببین چقدر درکت میکنه ... تو چقدر درکش میکنی ... شعورش چقدره ... جربزه داره زندگی بچرخونه یا نه ...با فرت فرت زل زدن بهش شناخت دو دستی حودشو تقدیمت نمیکنه که ... امتحانش کن ... رفتاراشو نگاه کن ... دوستاشو بشناس ... رفیق آدم یکی از مهم ترین عنصرهای شناخته ... پشت هر خونواده ای یه فرهنگ خوابیده ... ببین تو چه جور فرهنگی بزرگ شده . ماااادر جون ٬ من اینا رو واسه دخمر پسر همساده گفتم ... نوه ی من از این چیزا بلد نیست که ... ماشالا هزااااااار ماشالا !! به مادر بزرگت رفتی ماااادر ... منم جوونی هام شبیه آنجلیا چودی بودم !!!
برگی از سخنان نسرین در زمان مادر بزرگ ها ![]()
وا !! فک نیست که !! کش ِ ... همین جوری میخوام دو کلمه خیلی خانومیانه و با کلاسانه حرف بزنم ببین چی میشه تو رو خدا !! تو کتاب با سواتا علم روان نوشته به این میگن " حاشیه پردازی در جریان فکر " از دست رفتم ماااااادر جان !! اومدم بگم مدت ها بود میخواستم لینکدونی مو گودری کنم ولی نمیشد ... همش یه جای کار چلاق میزد ... تا اینکه وسط همون هیر و ویریه ملاقات کامی و آش پزون ... چشمم افتاد به یه کامنت تو یه وبلاگ که طرز پخت گودری رو یاد می داد ... از آن جا که ما خییییییلی از کارهای شلم شوربا دلمه ی برگ مو آش کشکی لوبیا پلویی قرمه سبزی ای خوشمان می آید ... اومدم ساختمش ... زدو شانسکی ساخته شد که زدو شانسکی هم خوب شد ، ترتیب لینکدونیم که فکر میکنم اولین کسی بودم که اینجوری ساختمش به هم نخورد ( از دلم هم نمی اومدا ) ولی این گودری کردن رفته بود رو مخم ... تا اینکه طی یک عملیات متحیرانه ی همین امشبی که چشمانم از زور حستگی باز نمیشه اومدم قششششششنگ مثل همیشه آب پاشو برداشتم و لینکدونیه گودری شدن رو الکی الکی طلاق دادم !! بعد هر کاری کردم گفتم بر نمی گردم که نمی گردم ... سه طلاقه م کنو تمااااام .. مهرم حلال جونم آزاد ... منو تو از همون اولش هم با هم تفاهم نداشتیم ... گول این حرفاتو خوردم ... همش میگفتی دوست دارم دوست دارم ... تو منو اینجوری خواسته بودی ... دماغم طوریش نبود که بردی دادی دست جراح ... یا پوست من چه عیبی داشت که بردی دادی دست متخصص پوست برزنه بشم سرطان بگیرم ؟! وگرنه من کلی دلربا هستم و همش طرفدار ریخته جلو پام که باید با کامیون جمعشون کنم!!! ( باز این فکره حاشیه شد
)
منم میگم با کلاس بودن به ما نیامده . همیشه تو کف این هنرای کشف نشده و یه بارکی کشف شده ی خودم میمونم و بعد به عنوان ریکا استفاده میشم !! کی یاد می گیرم که کار انجام شده رو شیک تر نکنم خدا می داند !!! خلاصه که صلوات محمدی ختم کنید برای هنر دست گل به آب دهی برای گوزیلا بانو خان .
دیروز مورخ 4 خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت هجری شمسی ... هیچ اتفاقی نیفتاد . فقط خیابان های منتهی به خیابان باغشمال و ورزشگاه تختی تبریز نزدیک ساعت 18 ترافیک سنگینی حاکم شد . همه سبز بودند . روی پوستر های تبلیغاتی نوشته شده بود " فرزند برومند آذربایجان " . درون ورزشگاه تختی غوغا بود . همه سبز بودند . یک صدا میگفتند " درود بر خامنه " ... خامنه از توابع شهرستان شبستر در چهل و پنج کیلومتری تبریز واقع شده ... بله درست است ... همان جاست ... آنجا هم سبز رنگ است ... جای خوش آب و هوایی هم هست اتفاقا .. پرچم سبز تکان می دادند . آب معدنی هایی را که بین جمعیت پخش میشد را مینوشیدند و بعد ... !!! ( نه حالشان خوب بود ... چهچه نمیزدند ... آب بود دیگه ... وا ) !! زهرا رهنورد به زبان آذری سخن گفت ولی کاملا لهجه داشت . میر* حسین* مو*سوی از ابتدا تا به انتها سخنانش را به زبان مادری اش بیان کرد و بعد در ترجمه سخنانش را به زبان فارسی بیان کرد ... من که کارشناس نیستم ... ولی خدا را شاکرم که محمود هم نیستم !!!
فضای باز انتخاباتی است و خیلی قشنگ میتوان فک زد ... هر چند آزادی بیان باشد اما بعدش نباشد !! تی وی هم که با این برنامه ی " منطقه ی آزاد " می گوید حرف بزنید ... در این تایم که بین زمان تبلیغ تا 22 خرداد است ... میشود حرف زد ... به هر حال گاهی باید سخن دل را گفت ...
آقای محمود چرا وقتی در یک خرداد 85 مردم تبریز در اعتراض به کاریکاتور توهین آمیز روزنامه ی " ایران " تظاهرات کردند سرکوبشان کردید ؟ آن موقع کجا بودید ؟ چرا وقتی آن چند جوان در این گیر و دارها کشته شدند بی صدا به خاک سپرده شدند ؟ چرا تمام سایت های خبری مربوط به این تظاهرات ها فیل تر است ؟ چرا سهام شرکت تراکتور سازی به اصفهان واگذار شده ؟ چرا وقتی خودرویی در ایران خودروی آذریابجان ساخته میشود برای تحویل نخست به تهران برده می شود و سپس به شهرهای دیگر ؟ حتی برای خود تبریزی ها !!! چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
دیروز پوستری تبلیغاتی از شما را با آن لبخند ملیح دلربایتان و دستتان که داشتید تکانش می دادید در خیابان دیدم ... که نوشته بود " ما می توانیم ، توانستیم و خواهیم توانست " بله ... شما خیلی کارها را می توانید انجام بدهید ... شما می توانید تمدن هشت هزار ساله ی یک ملت را در عرض چهار سال نابود کنید !! کم هنری نیستا !! گاهی آنقدر متاسف می شوم از قشر تحصیلکرده ای که تحقیر را در ممالک دگر نوعی افتخار می داند که " ما روی پای خودمان ایستاده ایم ... و باید تحمل کنیم " خیلی ها روی پای خود ایستاده اند ولی تحقیر نشده اند ... کجایی داریوش که ببینی دولتی که زمان تو بود و نامش به " کوره مذاب " معروف بود ... الان به کشوری مبدل گشته که بی شباهت به " جوی آب کنار خیابان نیست " متاسفم برای مردم عوامی که بی خبر از هر جا لبخند ملیح شما را می بینند و سفرهای استانی ات را عدالت قلمداد می کنند !!! متاسفم برای جنگ و دفاع از کشوری که شما با زبان درنده تان همه را به قعر فرستادید و بر مسندی تکیه دادید که حقتان نبوده و نیست !! افتخار دوستی با کشورهای میکروسکوپی جهان خیلی افتخار است نه ؟! دست شما درد نکنه ... چرا زحمت کشیدی ... یه خورده بیشتر میکشیدی ... آلمانو آمریکا رات ندادن ... چینو هند هم رات ندادن ؟ شما خوب توانستید لقب " محمود کلمب " را به خود اختصاص دهید . این هم یک هنر دیگه ... افتخار کنید .
آقای محمود نمی دانم چطور از شما تشکر کنم به دلیل این همه موهبتی که بر ما نازل کردید و باعث شدید ما وجود امام زمانمان را با تمام وجود لمس کنیم و بدانیم که این مملکت با وجود زحمت کش شکسته نفسی چون شما ... توسط امام زمان ( عج ) میچرخد !!! فقط لطف کنید گاهی به دماغ خود نظری بیندازید ... به پینوکیو گفته " برو آن ور " . سنگ مردم آذربایجان را به وقتش باید به سینه میکوفتید ... نه حالا !!! بله اینجا کسی نیست که به شما افتخار کند ... جایی که پسر خود آذربایجان هست ... شما چرا ؟!!
اینجا را هم خواندنی خوشمان آمد . منابع هم ذکر شده .
دلمان میخواهد زیاد فک بزنیم ولی می ترسیم بعدش جیز جیزمان کنند ... وبلاگ جان را هم دوست داریم نمیشود قربانی اش کنیم که !!!
ساعت 6 بعد از ظهر روز جمعه آخرین لحظات از نشاط دنیا را که همانا خسبیدن است بر خود تحمیل نموده بودیم و خسته از کارهای روز جمعه بودیم که تیلف به صدا در آمد و صدای حمیدة المجنونة را شنیدم که گفت " رتبه ات چند شد ؟ " آنگاه بود که ما یادمان آمد این روز جمعه که میخواستیم به فردایش نیاندیشیم بر ما حرام گشته ... ماشین لباسشویی های کل دنیا در دل ما شروع به کار کردند ... ما هم مهمان بودیم ... باید تا شب که به خانه بر میگردیم صبر مینمودیم !!! دنبال هم دنبال هم ( همان پشت سر هم و مودبانه ی فرتو فرت است ) پیامک و تیلفمان به صدا در می آمد که گودزیلا چه گلستانی کاشته ای ؟ بعد که آمدیمو نصف شبی ارواح برج های دوقلوی آمریکا باز هم درون دلمان آوار شد ... و دیگر هیچ !!
مجاز می باشیم ولی نفر اول نمی باشیم . نفر آخر هم نمی باشیم . امید هم داریم که در استراحت به سر می برد ولی قرار است بعد از مدتی آپ بنماید و به روز شود . خواستیم بگوییم که بی امید نمی باشیم ولی مرده شور سازمان سنجش را ببرند با این سوالات و سهمیه ای که هیچ وقت خدا مرا در آن راه نمی دهند تا دلم خوش باشد !! دست سازمان سنجش هم خیلی درد نکند چون به خیلی از روانپزشکان و روان شناسان کمک میکند و همین جوری دنبال هم دنبال هم مورد مطالعاتی و تحقیقاتی بیرون می دهد ... دوستانمان همه در حالات دپرشن به سر می برند به دلیل شوکی که به آنها وارد گشته... مشی جان هم رتبه ی سه رقمی سال گذشته اش همان سه رقم است ولی قد کشیده و سنی از رتبه ی پارسالش گذشته !! ما رتبه ای نیافتیم که زیر 50 باشد تا مجبور به پرداخت شهریه های گزاف نگردد ... بععععععععله !! چیزی نمیدانم ... فقط این را میدانم که زحمات من و خیلی از دوستانم که خود شاهد بودم چقدر تلاش کردند و زندگی را بر خود حرام کردند تا تکلیف آینده ی خود را معلوم سازند بر باد رفت ... مسئول اینهمه بی عدالتی کیست ؟ اینهمه تلاش ٬ و بعد هم انتظار برای گرفتن نتیجه نوعی وقت گذرانی برای زندگی جوانان این کشور گشته !!
به نظر شما اگر من در رشته ی فقه و اصول یا معارف و طلبگی شرکت میکردم موفق تر نبودم ؟! شونصد هزار تا موسسه ی غیر دولتی و بورسیه ای را که در این دفترچه نوشته همه خواستار طلبه می باشند !! من از همان اولش هم باید یک خانوم جلسه ای میشدم !! والا !!
پی نوشت فروغی : فروغ عزیزم تو پست پایین برای کسانی که باهاش ابراز همدردی کرده اند کامنت گذاشته .





