وقتی برایم کامنت گذاشت خودش تنها بود یک سهراب که فروغش هنوز برایم کامنتی نگذاشته بود . چند روز بعد هم عزیز دلش بهش اضافه شد ... وبلاگشان را دو نفری مینوشتند ... از اولین روز با هم شدنشان و سر اینکه قالب وبلاگ آبی باشه یا قرمز به تفاهم نمیرسیدند !! ... یه روز قرمز بود روز بعد به درخواست دیگری ، آبی بود ... جوری مینوشتند که ما دلمان میخواست سر به سرشون بذاریم و الحق که خودشون هم به ما میدانی می دادند بزرگ . سومین روز از با هم شدنشان سهراب برای آوردن بیمار عازم بندرعباس شد !! هنوز هم اون شب رو خوب به یاد دارم که فروغ خبر داد در سومین شب ازدواجش تنهاست و وقتی مریض رو بیارند کمک جراح خودشه !! چند روز بعد خبر داد که سهراب تصادف کرده ... بقیه ش هم بماند !! سهراب حالش خوب بود ... پایش شکسته بود و چند عمل و چندین بخیه ... چند روزی رو بعد از مرخصی از بیمارستان به خواسته ی فروغ به روستایی برده شد تا هوایی عوض کنه ... چقدر به اون نوشته ی فروغ که سهراب تو کلبه تنها بوده و هر چی مرغ سوخاری و هر چیز خوردنی که دم دستش بوده را خورده بود و در حال ترکیدن بود خندیدم ... ولی الان !! ... چند باز تشنج کرده بود ... و بعد برای معالجه به آلمان برده شد ...
مانی چه خوب میگی همیشه :
"
آسمانیان منتظرن
و زمینیان نگران دست ها به آسمان بماند! خدایا بماند ... خدایا بماند ... اون بالا خدا به نظاره نشسته دست های رو به آسمان را مینگرد. اما دلش میخواهد فرشته اش را به پیش خود بخواند خود فرشته حیران است نگران از بابت زمینهایی که دوستشان دارد. که دوستش دارند. و دلتنگ آسمانها. زمین و زمان میمانند به نظاره. کدام نیرو و عشق سلطه می یابد؟ و دریغ برای زمینیان که فرشته ها آسمان را بیشتر دوست میدارند. و خدای آسمان ها فرشته ها را بیشتر دوست میدارد. آسمانیان آذین میبندند حالا فرشته از بالای آسمان به زمینیان نظاره میکند و از خدا که میزبان اوست میخواهد دلهای تنگ زمینیان را تسکین ببخشد و من به زبان الکن خود میگویم فرشته مهربان سفر بخیر سفر بسلامت. زمینیان صبور باشید که دلتنگی ها دیر پا نخواهند بود. همین حالا در گوشه قلبتان حضورش را حس خواهید کرد. و چشمهایش که به شما دوخته شده.
( مانی جان واقعا ممنونم که همیشه این جور مواقع که زبانم واقعا از بیان احساس قاصره و کم می یاره ، دست به سرقت نوشته های تو میزنم و اینطوری پوششی بر بی سوادی ام میکشم ) .
و حالا ... هفت روز است که سهراب در آسمان هاست ...
فروغ عزیزم ، مهربانم ، هر چه بیشتر عاشق تر باشی بیشتر بیقرار تر میشوی ... هر چه بیشتر درد فراق بکشی بیشتر دلتنگ تر میشوی ... و چه سخت است اینکه عاشق باشی و هر دوی این زجرها را به تنهایی تحمل کنی ... ! میدانم که از عشق به نازنینت ... حتی برای همین دو ماه که کنارت بود کم نگذاشتی ... می دانم که در سوگی نشسته ای که آنچنان سنگین است که تو نوعروس داغدیده را پژمرده می سازد ... گفتی " هفت روز است با خون جگر و از سر درد میگریی و نمیدانی که چطور این هفت روز را بیدون سهراب نفس میکشی" تا میتوانی گریه کن ... گریه کن تا آرام شوی ... ولی بلند شو ... سهراب همیشه با توست ... حتی اگر کنارت نباشد ... یادت باشد که این دنیا دنیای گذر است ... حتی منی که الان دارم این نوشته را مینویسم نمیدانم عمرم به نفس بعدی مجال می دهد یا نه ! چه زیباست که سهراب تو و دوست ما طوری زیسته که با یادش این جمله ی غریب که مخصوص فرشته هاست بر زبانم جاری میشود " چقدر حیف شد " . کاش همه ی ما آدم ها طوری زندگی کنیم که این جمله بعد از مرگمان هم یاد آدم های بعد از ما بماند ... وقتی کسی فراموش نشود یعنی زنده است ... سهراب تو همیشه زنده است .
هیچ وقت بر زبانم جاری نمیشود تا بعد از مرگ جوانی بگویم " خدا رحمتش کند " ! جایش سبز ِ سبز ...
پی نوشت : ببخشید اگه بر عکس همیشه بعد از خوندن پستی خنده بر لبان قشنگتون جاری نمیشه ... ببخشید اگر کامنت هاتون بی پاسخ میمونه ... ببخشید اگر حالتون گرفته میشه ... ببخشید اگر هر کاری میکنم نمیتونم خودم باشم و در شوکم !!! این هم برگی از دفتری که سپید شروع شده ... و الان سیاهه !!
دوستان عزیزم ... وبلاگ " فروغ + سهراب " متاسفانه همین امروز صبح توسط فروغ حذف شده . دومین کامنت سهراب رو پیدا کردم که تو این پست گذاشته شده ... بیشترین کامنتهای این دو زوج هم در وبلاگ ساراناز و مخصوصا در این پست و این یکی قبل از اعزام بچه های کد ۹۰۷ یعنی یک روز قبل از سانحه ی تصادف توسط خود سهراب گذاشته شده میشه خوند... نمیدونم چرا نشستم اینا رو دونه دونه پیدا کردم و گریه و خنده قاطی هم شدند ... !!
به جامعه ی پزشکان و پرستاران دنیای مجازی هم تسلیت میگویم که یک دلسوز مهربان از جامعه شان و از میان ما رخت بر بست .
یعنی من رسما باید از تمامی دوستان محترمم تشکر کنم و بعد دوبامپی بکوفتم بر فرق سر مبارک !! بگو چرا ؟! جلو این جماعت خارجکی آبرو برای آدم نمیگذارند !! فردا پس فردا که زدو من معروف شدم یهویی !! ( اونش دیگه بستگی به این داره که من خانوم ِ رئیس جمهور بشم یا رئیس جمهور خانوم بشم که باز هم این بحثی جدا را میطلبد ) ! بعد برم باراک اوباما رو ببینم یا مثلا آنجلا مرکل رو ؛ بعد اونا برگردن این تمدن دوستانم رو بکوفتند بر فرق سرم که خانوم پرزدنت ببخشید وقتی دوستان شما فرق بین خارجی را با وطنی نمی دانند شما غلط میکنی می آیی اینجا برای ما در مورد هولوکاست سخن میگویی و گوجه فرنگی که سهل است ، برای تو ممکن است جالیزاری را هدیه بیاورند که چه شده !!!!!! هیچ چی ... یعنی چیز شده ... چیز شده دیگه !!! این رفیق ما که فرانسه خوانده !!! بگو خب ... چیزه ... !! رسما آب پاشو گرفته دستش پاچیده به آبروی چندینو چند ساله ی ما پیش این خارجکی ها !!! اعتبار من به دلیل دوستی با این رفیقم کلی زیر سوال رفت !! البته اعتبار من وقتی در جایی مثل ترکمنستانو عربستانو دبی اش هم با هم وطنانم به شکلی تحقیر آمیز برخورد میکنند هم زیر سوال رفته بود !!! ولی به این دلیل شخصی بیشتر زیر سوال رفت :
لوکیشن :
درون تاکسی ون
بازیگران :
رفیق نخبه ی من در تماااااااام زمینه های آرایشی ، خریدی ، پول خرج کنی ، اس ام اس زنی ، مد برتر ، مد این وری به اون ور ، سوتی دهی ، دو بامپی کوبیدهی بر سر من ، جهان گردیه دور ایران گربه ، زبان شناسی موجودات بیجان و جاندار و قص علی هذا !
یه آقاهه کنار این رفیق من که ناشناسه !
دوست اون آقاهه !
مسافران تاکسی و آقای راننده یالا بزن تو دنده ! میخوام برم دانشگاه !!
و اما فیلم مستند ما :
اون آقاهه با اون یکی آقاهه حرف میزنند و خیلی خیلی قشنگ حرف میزنند . رنگشون هم زردو نارنجیه !! ( کک و مکشون با نیکو نکشون کمه ) !!!!! خارجی هم حرف میزنند !!!
رفیق نخبه ی من هم مشعوف از دیدار دو توریست درون یک ون و ایجاد حالتی صمیمی از خود بیخود گشته و میخواهد نشان بدهد که زبان فرانسه اش !!!!!! خیلی خوب است . آمّا ٬ کمی بعد اون آقاهه تغییر هویت میده و ییهوی میشود یک آریایی اصیل و به فارسی سخن میگوید !! دوست من هم آمپر فرانسه اش میزند بالا و به زبان فارسی در مورد آلمان از آن آقاهه میپرسسسسد :
آقا ببخشید دوستتون آلمانی اند ؟!!!
در این قسمت از فیلم مستند ما دو عدد شاخ به اندازه ی شاخ گوزن های آلاسکا روی سر مبارک آن آقاهه ی نقش دوم رویش میکنند و میگویند :
آلمانی ؟!!!!!!!!! برای چی آلمانی ؟؟؟؟؟؟؟
رفیق نخبه ی من : مگه آلمانی صحبت نمی کنند ؟!!!!
آقاهه : ایشون کرُِدی صحبت می کنند !!!
رفیق نخبه ی من : ئه !!!!!
و در پایان فیلم طی یک عملیات انتحاری فک آن آقا را از روی زمین جمع میکنند و از گونه های رفیق ما هم به عنوان ماهی تابه استفاده می کنند !!
نتیجه گیری : شما درک کنید من چی میگم !!! فردا پس فردا وقتی با آنجلا مرکل رو در رو شدم چه جوابی بهش بدم ؟!!!!! بگم رفیق شفیق من هموطن تو را از هموطن تشخیص نداده !!! خیر سرش به چهار زبان هم مسلط بوده !!! آن وقت است که ممکن است بگویم هلووو کاست نوعی دسر است که از هلو تهیه میشود و مزه ی کاچی میدهد !!!
و اینجاست که درست است مملکت ما را امام زمان میچرخاند و حالو احوالمان خیلی روحانی ست ، دست به زمین میزنیم مفت است ، بورسمان شاگرد اول است ، یک میلیارد دلار درون کشور غیب شده و جای دوری نرفته اصلا نگران نباشید ... همین وراست ، تورممان سرجایش است و آخ هم نمیگوید ؛ گرگ ها هم نمیخورندش و آمارهامان همه از بیخ درستند !!!! مشکلی نداریم که ... خدایا شکرت . ولی ، من باید برای رفیقم و خیلی چیزها در درون کشور!!!!! سفره ی حضرت ابوالفضل نذر کنم !!!!! آجیل مشکل گشا هم باید نذر کنم دیگر !!! اینو یادم رفته بود !!!
ما یه کامنت برای پزشک 78 در پست بازی سه در سه گذاشتیم و کامنت گذاشتن همانا و افتادن در هچل این بازی سخت و سپس فرو رفتنی دوباره در تفکرات آنچنانی همانا ! بععععععععععله !
1 : سه تصویر ماندگاری که در فوتبال و یا فیلم دیده اید و در ذهنتان مانده است ، کدامند؟
I : بازی منچستر و بایر مونیخ در جام باشگاه های اروپا که بایرن یک هیچ جلو بود و خودشونو برای جشن قهرمانی آماده میکردند ولی دقیقه ی 90 الی کان گل مساوی رو خورد و دستاشو اینجوری اینجوری زد به کمرش و قیافش خیلی مغموم شد که دقیقه ی 92 باز هم منچستر با یک تعویض گل برتری رو زد و این شد که علی دایی هم تو اون مسابقه وقتی مدال نقره رو میگرفت خیلی مغموم بود !!
II : فینال یورو 2000 وقتی که ایتالیا یک هیچ از فرانسه جلو بود و مثل همین بالایی ها داشتند خودشون رو برای جشن قهرمانی آماده میکردند و همین جوری مثل قطار دست در گردن هم نهاده بودند جیجی بوفون گل مساوی رو نوش جان کرد و من کلی حرص خوردمو اشک و ناله که در وقت اضافه هم گل طلایی رو خورد و فرانسه قهرمان شد !!!
III : گل زین الدین زیدان در فینال جام باشگاه های اروپا با لباس رئال مادرید که با یک استپ سینه یه گل برگردون قشنگ زد ... قشنگ ترین گل عالم بود به نظرم !! هنوز هم هست . رو حرف ما حرف نباشه بی زحمت !!
IIII : در فیلم " contact " صحنه ای که دختری که نقش اول رو بازی میکنه برای لحظاتی میمیره و در دنیای برزخ پدرشو در آغوش میگیره .. قشنگ ترین صحنه ای بود که میشد از اون دنیا به تصویر کشید !!
IV : در فیلم " زن دوم " صحنه ای که کتایون برای هجدهمین سالگرد ازدواجش بلیط های هواپیما رو به شوهرش نشون میده ولی شوهرش بغض کرده و حرفی نمیزنه ... و همسرش هم بعد از فهمیدنو دیدن بغض بهرام بلیط ها رو پاره میکنه !! عشق واقعی رو میشد تو این فیلم لمس کرد !!
2 : سه تصویر ماندگار زندگی شما چیست ؟
( خییییییییییلی ... کدومشونو بگم آخه ) ؟
I : طفلی چهار ساله بودم !! رفتیم سوریه . شیر آب حوض زینبیه باز بود تا آب حوض پر شود ... و من والدین خود را و مسئولان آنجا را عاصی کرده بودم که این شیر آب باید بسته بشه آب هدر میره ، شرشر اشک بود که میریختم بابت این هدر رفتن آب !! ( ما از بچگی مخالف سرسخت اسراف کاران بودیم و هادی مردم ) ! کلا من از همان موقع خودم قرن اصلاح الگوی مصرف بودم !!
II : لحظه ای که جنازه ی چهار شانه ی داییم را پوشیده بر کفن سفید و روی دوش مردمی دیدم که همه در شوک بودند !! کلا تمامی آن لحظات را مو به مو به خاطر دارم .
III : مادر خانومی من اصلا در جمع ما را نمیبوسد ! بی دلیل هم نمیبوسد ! هفت سال بیش نداشتیم رفتیم تهران برای عروسی ! شب عروسی بود و همه خسته و کوفته از عروسی باز گشته بودیم به خانه ی پدر داماد ! کلا همه ی مادران با فرزندان خود نشسته بودند ... ما آنقدر معصومانه نشسته بودیم که فکر کنم مادر خانومی ما تعجب کرده بود که خم شد و ما را ماچید و اینچنین شد که ما حس کردیم باید همیشه آرام بنشینم و فرتو فرت گمو گور نشویم این ور آن ور !! تا یک ملت دنبال ما نگردند و ما را از مهمانی های مردم که خودسرانه میرفتیم جمع نکنند !!
3 : سه آهنگ ماندگار و خاطره انگیز زندگیتان را نام ببرید .
I : آهنگ فیلم " sweet noveber " کشته مرده ی این آهنگ می باشم من !!
II : یه آهنگ هست از جناب یانی !! یه زمانی گذاشته بودمش رو وبلاگ جان . اون آهنگ رو هر وقت میشنوم برف بازی روی برف های زمستون یادم می افته !! شنگول و منگول بودم که هندسفری درون گوش داشتم با این آهنگه و برفه حال میکردم !!
III : روزهای دانشگاه و زمان برگشت از دانشگاه با ماشین شخصی " دستای تو توی دستای یکی دیگه س " از علی اصحابی بود فکر کنم که تو ماشین اشی میگوشیدیم !! و " عشق من " از سروش که تو ماشین مشی میگوشیدیم !! شبهای پر ترافیک که بعد از اون همه خستگی باز درسو دانشگاه بازهم پر انرژی بودیم !! یادش بخیر .
۴- مارادونا و ماتئوس ، کاپیتانهای تیمملی فوتبال آرژانتین و آلمان در اواخر دهه ٨٠ و ابتدای ٩٠ میلادی بودند … دو فینال جامجهانی ٨۶ و ٩٠ بین این دو تیم برگزار شد …٨۶ ، آرژانتین قهرمان شد و ٩٠ آلمان … اگر شما یک بازیگر سینما بودید ، دوست داشتید نقش مارادونا را بازی کنید یا ماتئوس؟ … دوست دارید در زندگیتان مارادونا باشید یا ماتئوس ؟
خب من به دلیل متقلب بودن مارادونا در اون دوره و اینکه گل رو با دستش زد و بعد هم اعتیادش ! هیچ وقت ازش خوشم نمی اومده و نمی یاد و همیشه هم میگم خاک تو سرت ! در نتیجه لوتار ماتئوس هم جای خودشو داره و خیلی آقاست ولی من دوست داشتم نقش فابیو کاناوارو رو در بازی کنم که در جام جهانی 2006 آلمان در مقابل فرانسه قهرمان شدند و انتقام یورو 2000 رو گرفتند !! و اینکه همین فابیو در جام جهانی 90 ایتالیا توپ جمع کن بود و در جام 2006 کاپیتان تیم کشورش !!
5 : ( به این سوال آقایان حتما جواب بدهند ) هر چند وقت یک بار در دلتان خطاب به یک راننده ی زن میگویید که چه کسی به تو گواهینامه داده ؟
من خودم گاهی خطاب به خیلی از آقایان این حرف را میگویم !! برای اینکه ادب و احترام هنگام رانندگی چیز دیگریست !! یعنی بخوانید ته ماجرا را !!
6 : ( به این سوال خانوم ها حتما جواب بدهند ) چقدر اعتقاد دارید که آقایان کمتر از سنشان میفهمند و هیچ وقت عقلشان به پای خانوم ها نمیرسد ؟
این قضیه ی کاملا نسبی می باشد و بستگی به پختگی و شعور هر فرد داره !! البته محمود استثناست و این قضیه در مورد او به منحای صفر میرسد و اصلا وجود ندارد چیزی که بخواهد به پای خانوم ها برسد !!
آلفونس کار هم فرموده : « اگر مردان تمام آنچه را که زنان می اندیشند می دانستند بیست برابر بیشتر به جسارتشان افزوده میشد . » من نگفتما !! جناب آلفو که آقا هم بوده اینو فرموده ... من گفتم نسبیه شاید یه کمی این ور تر بیشتره!!
چهار نفر را هم می دعوتیم که اگر بنویسند خوشحال میشویم که ضایع نشده ایم !
سعید خان ، نسیم اژدها ( قبلا حضوری دعوت شدن ایشون ) ٬ گیلاس خانومی و خانوم زیگزاگ اینا !
سیم های مغزم و روحم اتصالی داده !!! بد جوری بهم گره خورده اند ... دنبال یک تعمیر کار خبره میگردم ولی میگویند " خیاط رو چه به تعمیر کار ؟! کوزه گر از کوزه شکسته آب مینوشد " .
پوست اندازی مار را دیده ای ؟! خیلی شبیه کوزه است !! خیاط ضرب المثل ها هم این شکلی میتوانست بودن !!
خواستن توانستن است !! حتی اگر درون کوزه باشی !! گاهی با یک تلنگر کوزه میشکند و گاهی با تقلایی صد چندان !! ولی میشکند .
چه ادبیاتی !! به به !!
پی نوشت : این بالایی ها نتیجه ی تفکرات سه روزه ی من می باشد !! اگه متوجه شدید چی بافتم باید به خودم تبریک بگم که حداقل شما رو خل نکردم !! چون مغزی که اتصالی بده و رو به آتش سوزی بره ؛ بیشتر از این تراوشات از خود نشون نمیده !! کشتم خودمو با این تفکراتم !!
وظیفه ی خود می دانم پیشاپیش ، پساپیش ، پیش تر از پس ، پس از پیشتن !!! از خانواده های داغدار خوانندگان اینجا که عزیزانشان پس از خواندن اینجا دیوانه گشته و راهی تیمارستان خواهند گشت پوزش بطلبم !! والا من بی تقصیرم ... خودشون باید جنبه شون زیادی می بود ! به من چه ؟!
فکر کنم در فکر یک آپم اگر خدا بخواهد !
همیشه اونی که اون بالاست باید یه جوری بزنه تو ذوق من ... فرش قرمز برای نیم روز اقامت به درد نمیخوره ... همه ی برنامه ریزی هام ماسید !!! مثل همیشه ... یادم نبود که خدا همیشه بهم رو دستی میزنه !!! مثل همیشه ... به قول یه رفیقی" خدا زورش خیلی زیاده ... خیلی " الانم عشقت کشیده اینجوری اذیتم کنی ... باشه ...مثل همیشه باید طوری میشد که یادم می افتاد چیزهایی که همیشه از یاد آوریش غم می یاد به سراغم !!!
فکر کنم اگه مسابقه ی انتخاب " بد شانس ترین آدم روی زمین " باشه من با افتخار تمام اول بشم و مدالمو تقدیم کنم به حوادث ٬ صلاحو مصحلت ٬ قضا و قدر ٬ حکمت های ناخواسته و تمامی کسانی که مرا در رسیدن به این امر مهم یاری نمودند ... !!!
پی نوشت : دعا کنید تا این دو روز باقی مونده طوری بشه که این پست پابرجا نمونه !!!
هوا بارونیه ، سرده ، من الان سردمه . این هوا تو ماهی که به عینه بهشت ماه هاست برای من زیبا نیست . ( ما کلا با فصل بهار پدر کشتگی داریم ) ! دلم برف میخواد . سرمای سخت میخواد ... دلم عصر یخبندان میخواد ... سر سره بازی رو برف میخواد ... آدم برفی میخواد ، چایی داغ بعد از برف بازی رو میخواد ... برفه که منو ؛ من میکنه !!!!!

( میبینید در این عکس برف و باران با هم ازدواج کرده اند ... خوشبخت باشند الهی )
با عرض پوزش از باران دوستان عزیز !!
بارون برای من قشنگ نیست . وقتی دل بارونی باشه بارون دیگه به هیچ وجه قشنگ نیست . یعنی چی که باهات همکاری کنه ؟! با اون محبتت بی اندازه ش !! بارون میخواد بشوره ... ولی نمیشه . برف اما ، همه جا رو سپید میکنه تا پی به زشتی درون برده نشه ... وقتی برف بی رحمانه می باره و شبیه کولاک میشه مجبورت میکنه که بجنگی . ( وای خدا نمیشه الان عشق منو بفرستی ؟ نمیشه جای خانوم باران آقای برف رو بفرستی پیشم ) ؟ دارم از خدا میخوام بفرستتش بیاد اونم وسط اردیبهشت که عزیز دل من جاشو به بارون نمیده !! قربونش برم من !! ( چیه ؟! لاو اومدن ندیدین ؟ دلم برای برف جون تنگ شده خب !! من مثل شما عشاقان بارون نیستم که هی وای بارون وای بارون کنم !! یه بارکی از بیخ و بن میزنم تو احساس همه ی باران دوستان ) برف جون زیر اون چهره ش که گاهی خشن میشه اونقده مهربونه که نگوووو . اگه بارون بهاری جاشو به برف زمستونی داد ؟! نمیده که ... خسیسه ... بازم این جناب برفه که بارون رو تو فصل زمستون هم تحمل میکنه گه گاهی !! و این منم که باید منتظرش بمونم تا سه فصل دیگه !!
بازم میگم : من نه بارون دوست دارم نه فصل بارونی رو !! برای اینکه زیرا و چون که وقتی که عروس نمیتونه برقصه میگه دیوار کجه !!
من واقعا چقدر نرم و آهسته آمدم در این پست همی ... زیر برفو باران آمدم در این پست همی !! ( برید خداتونو شکر کنید که حافظ نیست ولی من به جاش هستم که تنشو بلزونم درون قبر تا با دستگاه لاغریه شعر ساز من که درون مغرم تعبیه شده بیشتر لاغر بشه ) .
پی نوشت جواب دهی : در جواب پست گیلاسی با این عنوان که " کی افسرده اس ؟ " من میگم : دشمن !! ... تکبیر !! فکر کنم منم تازگیها دشمن شده ام ... چون ازم فراری اند !! ها والا !!
وقتی مغز آدم شبیه کویر لوت بشه احساس اینا هم میرن خونشون .
باور کنید حالم خوبه ... تازه دیروز رفته بودم دانشگاهمون آتیش سوزونی کردم ... لیلی یه تست شخصیت طراحی کرده بود با 100 تا سوال !!! قرار بود اعتبار و پایاییشو بسنجه منم کمک برده بود !!! دلم برای این نهضت سوات آموزیمون تنگ شده بودا . ولی هیچ کسی رو نمیشناختم ... همه دانش آموخته شده بودن !!! ( دانش آموخته = فارغ التحصیل گفتم که کلاس کارمون بره بالا ) این ورودی های جدید اصلا به دلم ننشستند !!! خیییییییلی مجسمه گونه بودند و بی حال ... یه سوال رو چند بار بهشون توضیح دادیم !!! ما از همون ترم اول بیش فعالیمون رو شاخمون بود ... ببخشید رو سرمون بود . اینا مثبت به توان ان بودند !!! رفیتم از یه کلاسی تست بگیریم ... ترم دو بودند ولی همه انگاری با هم غریبه بودند !!! بیخود نبود استادامون دلشون میخواست همش با کلاس ما درس داشته باشند ... هی جوونی یادت بخیر ... یاد اون روزی که کاپشن این آقای نماینده رو برداشته بودن این شیطونکای کلاسمون ... جیباشو خالی کردنی دیدیم صد جور اسم از خودش نوشته که تو یکیش سامان بود تو اون یکی پویا ولی همش شماره ی خودش بود !!! نیتش خیر بوده بنده خدا !!! ( آره جون عمه ش ) ... ور بپره الهی !!! یه روز تو بوفه نشسته بودیم این کتاب قلمبه سلمبه هامون رو میز بود ... یه دختری گفت : « شما ورودی فلان رشته ی فلان هستید ؟! » ما هم گفتیم : « بله !!! » گفت : « وااااااااااااای آقای فلانی همکلاس شماست ؟! » ما هم طبق معمول غش غشی شدیم و اصلا نپرسیدیم که شما دانشجوی فیزیک اون دانشکده ی دور افتاده از کجا این زبل رو میشناسی !!! سر کلاس علم النفس بود ساندیس دستم بود ... تشنه بودم ... آخرین کلاسمون تو اون روزی بود که خیلی خسته میشدیم ... صندلی کناریم خالی بود ... ساندیس رو گذاشتم رو صندلی برگشتم با اشی پچ پچ کنم تا سرمو چرخوندم دیدم ساندیسم نیست !!! نبودن ساندیس مثل نبودن آب وسط یه بیابون بزرگ بود اون لحظه !!! دیدم این ورپریده از آخر کلاس میگه : « خانوم فلانی دستت درد نکنه ... خدا نذرتو قبول کنه ...خیلی تشنه م بودا !!! » وای خدا !!! یاد نمایشگاه بازیمون بخیر !!! وسط درس به استادمون گفتیم : « استاد بچه ها تو نمایشگاه بین المللی غرفه گذاشتن ساعت بعد درس نخونیم بریم نمایشگاه » استادمون هم که مهربون تر از این حرفاست !!! قبول کردو یه مینی بوس گرفتیم و پیش به سوی نمایشگاه ... زود رسیده بودیم ... نگهبان نمایشگاه پرسید : « شما ؟! » یکی از این آقایان همکلاسی فرمود : « ما هیئت علمی دانشگاه هستیم !!! » با چه عزتو احترامی داخل شدیم !! منم دست استادو گرفته بودم میکشوندمش جلو غرفه های این خارجکی ها که استاد از ما تعریف کنید پیش این خارجی ها ... بگید ما چه قده به علم بها میدیم که وسط درس اومدیم نمایشگاه صفا سیتی !!! هییییی داغ دلمون وا شد با این خاطرات !!! وای گفتم اعتبار و پایایی یاد کلاس روش تحقیق افتادم !!! استادجون برگشت گفت : « من یه تستی طراحی کردم ... که تست ازدواجه !! » آقای نمکدونمون وقتی که کلاس در سکوت مطلق بود گفت : « به به !! » ما منفجر شدیم !!! استاد هم گفت : « چیه ؟ انگاری خیلی عجله داری ؟ » اونم گفت : « وا !! استاد 19 سالمه دیگه !!! وقتشه خب » بتتترکی الهی ... اون موقع میگفت وقتشه الان که بیست و چند سالشه میگه من غلط کنم زن بگیرم !!! ترم بعدش مخمون رو میخورد که براش یه دختر خوب و خانوم پیدا کنیم !!! ما هم نازنی نکردیمو یکی از ورودی های کوچولو رو انتخاب کردیمو برده بودیمش دفتر انجمن مراسم دختر دیدون !!! اینم سرخ شده بود ... منو ژولی هم ریلکس میگفتیم زشته سرتو بگیر بالا فکر میکنه پسر ما آفتاب مهتاب ندیده اس !!! ( آره جون عمه ش ) اینم جلو در واستاده بود هی به من چشم ابرو می اومد که بریم دیگه مردم از خجالت !!! حالا خوبه به خود دختره نگفته بودیم که ما اومدیم خواستگاری !!! ما واسه کار علمی رفته بودیم !!! وا چیه خب ؟!! یاد اون روزی هم که وقتی پریسا داشت تو کلاس عملی مشاوره بالینی از فوت مادرش میگفت هم بخیر !!! چشم هم پر از اشک شده بود ... اصلا یاد همه روزهای دانشگاه که همش شیرین بودند بخیر !!!
یکی از اساتیدمون منو که دید گفت : « چشمم همش دنبالت میگشت ... چرا نمی اومدی دانشگاه تا ببینمت ؟! حداقلش می اومدی مطب تا اینقدر سراغتو از بچه ها نگیرم ! » ( مهم ترین نکته ی این گفت و گو : استادمون خانومه ... مجردم هست !!! بععععله جانم ما از این شانسا نداریم که ) .
بله دیگه اینم خواستم بگم که ، ردای قهرمانی گوارای وجودمان !!! در ضمن خواستم بدونید قتل خون م زده بالا !!! آی هوس کشتن این آرش برهانی رو کردم که خدا میدونه !!!
یه چیز هم بگم ، اونم اینه که می آیم ولی نرم و آهسته !!!
به پیر به پیغمبر اسم این وبلاگ " سیاه ٬ سپید ٬ خاکستری " است !!! تو رو به جان عزیزتون درست لینکش کنید آخه من به حد کافی کچل شده ام ... مو به سر ندارم ... کف دستو دیدی ... این شویدهای رو سر منم تک و توک دیدی ... بسه دیگه ... موهایم سپید گشت و بعد هم ریخت سر این موضوع !!! ( آیکن چنگ کشیدن به صورت ٬ اشک و افسوس ٬ زاری و بقیه ) .
بعدترشم اینکه ٬ یه چی میخواستم بگما ولی یااادم رفت !!!
خبر دادند که یکی تو وبلاگش که ضد خداست چیزهایی مینویسه در این مورد که حرفش رو اثبات کنه ! میشد لینک وبلاگ رو گذاشت یا لینک نوشته رو ... ولی ، دوست نداشتم همچین کاری کنم . ترجیح دادم خودم یه قسمت از نوشته شو بنویسم تا برسم به یکی از کامنت هایی که دقیقا متفاوت از تمام نظرها بود .
" انسان معمولا نمیتونه دو اصل منطقی و مخالف هم رو با هم قبول کنه . بزرگترین و بهترین دلیلی که تا به حال شنیدم این بوده که هر چیزی خالقی داره ؛ پس دنیا رو هم خالقی آفریده . پس دنیا رو هم کسی آفریده ، اگر واقعا مطلق گراییم پس باید گفت خدا رو کی آفریده ؟! اگر هم نه ، که این دلیلی نیست . در ضمن خدای من ، ماده رو همه دیدن و حس کردن . این خدای خیالی رو کی دیده که انقد سنگشو به سینه میزنید ؟! همش اتفاقه ! یه اتفاق لعنتی . ببخشید من معمولا در مورد این مسائل حرف نزدم .... " بقیه ش هم بماند ...
یه بزرگ عزیزی سفارش کرده اند که کامنت این "مانی بی سوات "رو که در جواب همین پست نوشته و نه توهینی درش به کار رفته بود ... مثل همیشه ... نه زوری ... نه اجباری و نه استدلال کتاب واری ٬ به سخنو نوشته ... باز هم مثل همیشه ... حرف حرف ِ دل بود که نویسنده ی وبلاگ در برابر این کامنت سکوت کرده بود رو بدزدیم و پستش کنیم . چون مانی با وجود اینهمه هذیونی که تو کامنتها میگه و یکی از یکی قشنگ تره هیچ کدومشونو پست نمیکنه تا یه نفر مثل من یه کمی طرز فکر کردن و صحبت کردن یاد بگیره و باید کامنتدونی وبلاگ هایی که یه بیسوات میره اونجا کامنت میذاره رو گشتو پیدا کرد تا اینجوری کف کرد !! من هم به دیده منت قبول میکنم که کامنتی رو بدزدم و پستش کنم که خیلی ها بعد از خوندن این کامنت چند وقتی نگاهشون خیره شده بود و دهانشون باز مونده بود همین جوری !!! و یکی دو نفر هم چشماشون اشکی شده بود که من خودم شاهد یکی از این پر شدن چشم ها بودم و حسرتی که کاش همه یک بیسوات بودند !!!!!!!
" داداشی ما بیسواتیم و قد سوات و ذوقمون قد نمیده که خیلی چیزا رو بگیم . پس اگه حرفی میزنیم این ادعا توش نیست که آخر حرفاست و جز این نیست . که دیگه اینقده حالیمونه که ما هیچکدوم قطب دنیا نیستیم و دنیا بی ما و با ما بی نظر و عقیده و یا با اون راه خودشو میره . اما چند نکته قلقلکمون داد . البت نه از اون قلقلکا که آدم از خنده روده بر بشه ها نچ از اونا که ذهن رو در گیر میکنه . و هی با خودش کلنجار میره . راستی یه نمه هم شک کنیم به خدایی ماده و انسان هم بهتر نیست ؟ چرا حکما باید برای خودمون خدا بتراشیم . اون تصادف لعنتی اگه نبود چی میشد ؟ اصلا کی به کیه چی به چیه؟ کمپلت مغز هنگ نمیکنه ؟ تکلیف خوبی ؟ خوشی ؟ زیبایی عشق این وسط چی میشه ؟ یعنی همشون زاییده همون تصادف الکی هستن ؟ خدایی تو کت من بیسوات نمیره که یه تصادف بین مواد باعث بشه که مثلا احساسی به زیبایی عشق همینجوری یهو بوجود بیاد . اون وقت ته دلم یه چیزی میگه بیسوات پس یه چیزی یه کسی که قد عقل و سوات من یکی نیست تو دلت یه چیزایی رو کاشته حالا بعضی ها صداش میکنن خدا بعضی ها بهش میگن ماده بعضیا بهش میگن مجسمه بعضی ها بهش میگن یه تصادف لعنتی . ولی خدایی انتخاب اسم خدا با اون اوصاف خوشگلش خوش سلیقگی بیشتری رو نشون میده نه ؟ البت و صد البت که همه این فک زدنام برای این نبود که بگم این درسته این رو سوات و ذوق ناقص من میگه . یادت باشه من مانیم البت اون بیسواته . پس بر و بچز از هر دو نوع طرز تفکر بر من خرده نگیرن که بر دیوانگان خرجی نیست . راستی بپا خودتو . "
آقای بیسوات یکی که چشماش پر شده بود و تو همش بهش سلام میرسونی گفت بگم : « حیف این سواتت نیست که تو وبلاگت خرج نمیکنی ؟! » جرات داری آپ نکن دیگه !! بعدش هم گفت : « کاش همه اینجوری بیسوات بودند و سواتشون تو دلشون بود و برآمده از دل » گفتم که دارم برات !! بفرما ... نه خداییش راضی میشی اینهمه آدم بیان وبلاگت و با هذیان های جدیدت رو به رو نشن تا یه خورده حرفای بیسواتانه یاد بگیرند بعد یه نفر هم چشماش پر بشه که حیف این نوشته ها نیست که پست نشه ؟!
پی نوشت : اگه کسی رو تو این مدت خواسته یا ناخواسته رنجوندم معذرت میخوام ... ببخشید ... گاهی یه مدتی هم دوری لازمه ... پس فعلا .




