تبليغاتX
سیاه + سپید + خاکستری

شب تصمیم میگیری صبح سحرخیز باشی و بروی پی علم و دانش تا رستگار شوی . با قاطعیتی دو چندان زنگ ساعت بلای جان* قرن بیست و یک را روی ساعت 6:55 تنظیم میکنی و می دانی سحرخیزی هنری است بس عظیم که کار هر کس نتواند بود .

صدای بیدار باش این بلای عظیم قرن بیست و یک می آید . برای اینکه خواب از سرت بپرد و در برود بلای جان را زیر تختی ، روی میزی دو متر آن طرف تر میگذاری که وقتی می روی خاموشش کنی دیگر خواب همراهت نباشد . هنگام پیاده روی در طول و عرض اتاق پایت به کتاب هایت که وسط اتاق مظلومانه ولوو شده اند میخورد و پایت اوف میشود و میگویی " بلا بگیرید ایشالا ". بلای جان را خاموش میکنی و دوباره روی ساعت 7:10 تنظیمش میکنی . تا یک ربع دیگر هم بخسبی ... این خسبیدن های چند دقیقه ای آی می چسبد ! یک ربع تمام میشود چون صدای ونگ ونگ بلای جان در می آید و تو باز هم آن را روی 7:20 تنظیم میکنی و خلاصه این تنظیمات تا ساعت 8 ادامه می یابد و سرانجام تو ساعت را روی ۸:۰۶  تنظیم میکنی و خودت هم در حکمت آن ۶ دقیقه اش مانده ای . بعد از یک ساعت مرگ منو این حرفا خواب رفع زحمت میکند و تو که میخواستی سحرخیز باشی طیق معمول نمیدانی چگونه صبحانه بخوری و بعد هم گرسنه تر از همیشه به کتب خانه میروی . ساعت 8:35 کارت عضویتت را باید جلوی چشمان آقای نظام که میشود نگهبان بگیری و بعد بروی آنجا ! حال اگر جایی برای نشستن یافتی ! عمرا ! چقدر مشتاقان علم زیاد شده اند !!! از ساعت 7:30 که درها گشوده میشود اگر پشت گوش خود را دیدی جایی را هم برای نشستن خواهی یافت تا اندکی با کتب سخن بگویی و قربان صدقه شان بروی . میدانی چرا ساعت 8:30 صبح جایی برای نشستن نمی یابی ؟ آخر اگر تو جایی برای نشستن بیابی آن بیست نفری که سحرخیزتر از تو بوده اند و کوله هایشان پر است از لوازمی که آرایش می نامندش چه کنند ؟ آنها کلی زحمت میکشند و به موقع بدین آرایشگاه ببخشید کتب خانه می آیند تا بر علم شان مبنی بر چگونگی استفاده از این لوازم و هر از گاهی اگر فرصتش را داشتند تفریحی به خود بدهند و با کتابی سخن بگویند که مسلما آنان آنقدر به علم آرایش اهمیت میدهند که فرصت چنین تفریحی را ندارند ! حیف آنان نیست که با نشستن روی این صندلی ها خشک شود ؟ اگر اعصاب تو را وقتی کنار میز تو در مورد سایه هایشان حرف میزنند خرد نکنند پس چه بکنند ؟! ها ؟! تو باید بدانی احسان دیروز به آن دختر چشم ترکمنی چه گفت ! تو باید بدانی چگونه می توان با ورق فال گرفت ! تو باید بدانی چگونه می توان موهایی را در عرض یک میلینیوم ثانیه فشن کرد ! چرا این چیزها را یاد نمیگیری آخه ؟ تو چرا یاد نمیگیری که کتب خانه آنهم از نوع مرکزی اش ، جای صحبت کردن لوسی شکل و عشقولانه ای دم پنجره است ؟! ( اصلا هم تابلو نمی باشد که آن حرف های لوس شکل برای حاج آقا بعد از این و حاج خانوم بعد از این است ) تو فکر میکنی اگر جنس ذکور هم نیششان را هنگام سخن گفتن با تیلیفون ببندند تابلو نمیشود چه می گویند ؟! چرا از آن چهار دختری که همان ساعت 7:30 به کتب خانه می آیند و یادشان میرود از جایشان برخیزند یاد نمیگیری همش سرت درون این کتب ها باشد تا باسوات بشوی ؟ تو باید آنها را الگوی خودت قرار بدهی ! تو کی میخواهی از وقف نامه ای که نامش ربع رشیدی است و تنها سند تاریخی ثبت شده در یونسکو است و در همان کتب خانه جای خوش کرده دیدن کنی ؟ تو کی میخوای از آن 36 هزار جلد کتاب نفیسی که اهدایی 29 نفر از همشهریانت به این کتب خانه است بهره ببری ؟ یا هنوز قصد استفاده از آن کتابخانه ی انفورماتیک که در نوع خود بسی جامع و کامل است را نداری ؟ اصلا تو چرا حرص میخوری که آن جمعیت ذکور در مواقع استراحت خود ، در جایی جمع میشوند که مرکز تردد بقیه است و قهقه هایی میزنند گوش خراش و بعد دود سیگارشان را فوت میکنند درون دهان بقیه ؟! تو چرا ناراحتی که اینجا یک مکان علمی و عمومی است و نباید اینچنین بی رحم بود ؟ تو خیلی عاقلی به فکر خودت باش که به خاطر چند دقیقه خواب بیشتر آواره و سرگردان نشوی تا کسی از علم آموزی پشیمان گشته و قصد رفتن کند تا تو جایش را تصاحب نمایی نمایی !

اینهمه صغری خانوم و کبری خانوم رو چیدیم کنار هم تا بگوییم پس از یک هفته تنبلی و گشت و گذار قصد داریم تا اطلاع ثانوی مفقود گردیم ... بیایید ما را بیابید !!!

یعنی تصمیم گرفتم جوک سال بسازم و این جوک را جوک ترش کنم !!!  روی مقوایی به چه گندگی که اینجا گذاشته امش ٬ نوشتم " خانوم نسرین .... رتبه ی اول کنکور سراسری کارشناسی ارشد روان شناسی بالینی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و بعد هم قشنگ ترین عکسی که از خودم موجود بود را چسباندم روی این مقوا . یادمان باشد اجنبی درون اتاقمان راه ندهیم تا با دیدن این مقوا بداند ما که هستیم !!!

در مرحله ی بعد این مقوا را چسباندم روی دیفال اتاقم تا آرزو به دل از دنیا نروم ! من این کار را کردم تا چشم ریحان که قرار است نفر دوم بشود و من هم نفر سوم ٬ درآید ! چون دیدم جای نفر اول خالیست تصمیم گرفتم نفر اول بشوم تا اگر نفر اول نشدم نفر دوم بشوم و ریحان بشود نفر سوم تا من به او پز بدهم ! چون به هر حال دومی بهتر از سومی است و درون مخم برود که باید خواهان چلوکباب مخصوص بود نه ٬ نان و پنیر و سبزی ! ( ستاد روحیه دهی و اعتماد کاذب دهی به خودم )

میرویم تا بلاگستان از دست ما آسوده بزید و این آپ تو دیت شدن های پی در پی ما ملت را عاصی ننماید ! ( بعدا میفهمید من چی بودم  ) ولی دلمان اینجاست ! مطمئن باشید من اخبار را از طریق شیر سارا نیوز ٬ صدف بانو نیوز ٬ سمانه نیوز و شیرین بانو نیوز پیگیری خواهم نمود و وبلاگستان همچنان تحت کنترل ما خواهد بود ! مگر الکی است که شما را ول کنم به امان خدا ؟!

رکورد نهایی ما در غیبت از دنیای بلاگستان بر میگردد به تیر سال ۸۶ که ۱۴ روز بود و در مدت نبود ما خودکشی ها سیر صعودی به خود گرفته بودند و پس از بازگشتمان سیرشان نزولی گشت ! احتمالا باز هم همان جریان تکرار خواهد گشت !!! ( نکنید این کارا رو ... ! والا من راضی نیستم  ) ما یکی از سخت ترین و طاقت فرساترین امتحانات عالم را بر خود تحمیل میکنیم که همانا دوری از نت است !!!

ما به شما خواهیم اندیشید ! ولی چه کنیم که نمی توانیم طرفدارانمان را در دانشگاه های معتبر کشور چشم انتظار بگذاریم . به هر حال ما باید عدالت پیشه کنیم ( احتمالا اگر اندکی دیگر فک بزنم به دلیل هذیان هایم از سوی بیمارستان رازی می آیند و مرا می برند بستری میکنند  ) برویم تا بیشتر از این تابلو نشده ایم !

باز خواهیم گشت !!!

بلای جان : " فرهنگستان زبان فارسی نسرین" زین پس به جای واژه ی منحوس موبایل ٬ واژه ی بلای جان را برگزید .

Just like Shir Sara ... I am badly in need of money ...  I'm begging my GOD .... 

نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 16:37  توسط نسرین   | 

وقتی چشماشو به چشمام دوخت ٬ بعد از اون نیم ساعتی که منو تو حیاط وسط گرمای ظهر نگه داشته بود ٬ وقتی روی تاب داشت تاب سواری میکرد بالاخره به حرکت لبانم نگاه کرد و همراه با من شمرد ! ۱ ٬ ۲ ٬ ۳ ٬ ۴ ٬ ۵ ٬ ۶ ٬ ۷ ... تلاشم نتیجه داد ! چی می تونست بهتر از این باشه که حسام فسقلی تماس چشمی اش رو با چشمان من برقرار کرد ؟!

داشتم در مورد کودکام اوتیسم * میخوندم که یادشون افتادم . دلم برای صدرا و حسام تنگ شده .

مدیرشون وقتی تو اون مهمونی منو دید آنچنان سرخ شد که میشد خجلت رو تو چشماش فهمید ! نمیدونم با چه رویی به من گفت " ما فعلا به نیروی کار جدید نیازی نداریم " . نمیخوام بگم تقصیر اون خانوم روان شناس بود که یه جواریی از حضور من ناخشنود بود و فکر میکرد میخوام اتاق کارش و کارش رو از دستش بگیرم ولی ٬ وقتی مدیر خودش از من دعوت به کار کرده بود . این کار حق من نبود !  حق کشی تو ایران مد شده ... اینم روش ... اینم از پارتی و آشنا !

سکوت من مبنی بر اعتراضم مجبورش کرد باهام تماس بگیره که آیا از دستش دلخورم یا نه ؟! گفتم ٬ نه ! ولی میدونم خودش فهمید که حق خوری دلخوری هم داره !

به هر حال ...

مهم این بود که من دوستای کوچولویی رو پیدا کردم که هنوزم دلم برای محبتای خالص کودکانه شون یک ذره شده !

بازم مهم اینه که ٫ من بیکار نموندم و بعد از امتحان فوق کارم از اسفند آماده اس  ... و باز هم میرم سر کار ... نه اتاق کار کسی رو از چنگش در می یارم و نه کار کسی رو ازش میگیرم ! رو سیاهی برای خانوم مدیر موند که الان تو مهمونی ها هم نمی تونه تو چشمای من نگاه کنه !

صدرا خان ، جیگر منه !

جالبه ... ! ولی ٬ به وقتش میگم چی جالبه ! فعلا در عجبم !

* لینک کاملش رو اینجا برای کسانی که نمی دونند اوتیسم چیه گذاشته ام . یک توضیح مختصر و مفید .

سوتی امروز : رفتم مفاتیح رو باز کردم تا زیارت امام حسین رو تو روز عرفه بخونم ... یه توضیح نوشته بود منم از اونجا شروع کردم به خوندنش ٬ دیدم ۴ صفحه بود و زود تموم شد ! گفتم چه کم بود !!! بعد که ورق زدم دیدم هی بالای صفحه نوشته "زیارت امام حسین علیه السلام در روز عرفه " حالا مگه این صفحات تموم میشه ؟!!!!!!!! اووووووووووو .... کلی صفحه بود که من ندیده بودم و از آخرش خونده بودم ! نتیجه این شد که دوباره میخوانیمش !!!!!!

پی نوشت قالب خواهانه : خسته شدم از بی قالبی ! چی میشه یکی یه قالب خوشگل ولی ساده بهم هدیه کنه ؟! والا ثواب داره . جای دوری نمیره .  وای خدا یعنی میشه من اون روزو ببینم که یکی یه قالب دست اول بهم هدیه میکنه ؟! یعنی میشه ؟!  من که به امید اون روز زنده ام . خیال باطل

 

نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 11:31  توسط نسرین   | 

قبل پست محمود یه پست نوشتم این پست ادامه ی اونه !

خب داشتم میگفتم ...

ما نشسته بودیم تو ماشین که یهو از پنجره ی نیمه باز ماشین سمت کمک راننده یه نفر که  دستکش سیاهی بر دست داشت دستشو آورد تو ماشین ... چهره شو ندیدم ولی ازمون کارت شناسایی خواست و وقتی کارت شناساییمون رو دادیم گفت " مشکل نیست ولی شما بازداشتید " ! ( اوا خاک عالم ) بعد باهاشون راه افتادیم رفتیم یه جاهای عجیب اندر غریبی که بیا و ببین ! هی پله میرفتیم پایین ... فضای باز بودا ولی لامصب خیلی جای خوفناکی بود ... همشون صورتاشونو پوشنده بودن و بعد اونجا بهمون گفتند که " ماموران ا ط ل ا ع ا ت " هستند ! ( خاک وچوک ... تو خواب هم بپا داریم ! نمی دونم این خواب چرت چی بود ولی خیلی شبیه  فیلم های هالییودی شد ! بعدشم من از خواب پریدم ... این خواب وقتی یادم افتاد که دیدم یکی اسم دستکش رو آورد و من با کند و کاو و جست و جو درون ذهن ناهشیارم این خواب به یادم اومد . بعد دقت کردم دیدم من وقتی بچه بودم هم یک بار از دستکش سیاه ترسیده ام ! اما ، هر چی گشتم کمتر یادم اومد . حتما برام خیلی ترسناک بوده که بد جوری تو ناهشیار ذخیره اش کرده ام ! وقتی موضوع سرکوب شده که به ناهشیار فرستاده میشه به یاد آورده نشه باید از طریق هیپنوتیزم به اون موضوع رسید که مسلما کار هر کس نیست هیپنوتیزم کردن و استاد را میخواهد و بس !

همین موضوع بهانه ای شد تا کمی از اتفاقات کلاس پته ریزونمون که همون کلاس روانکاویه بگم !

یکی از دخترا تا نشست برگشت و به استاد گفت " استاد ؟ میشه یه ورق کاغذ به من بدید " استاد کاغذ رو بهش داد . بعد همون دختره برگشت و پرسید " میشه یه دفتر هم بدید که این کاغذ رو بذارم روش ؟ " استاد بعد از اینکه دفتر رو به اون دختره داد . برگشت و رو به همه ی ما گفت " چطوره امروز کیس رو این دوستتون انتخاب کنیم " ما هم که مشتاق تر از همه که خدایا شکرت ! بلای ریختن پته هایمان بر روی آب امروز از سرمان گذشت نفسی به آسودگی کشیدیم و بعد استاد خیلی ریلکس برگشت و از اون دوستمون پرسید " دیروز با مادرت حرفت شده ؟ " دختره کمی فکر کرد و گفت " نه " بعد استاد گفت " قشنگ فکر کن ... " دختره سرش رو به علامت مثبت تکون داد و این بار هم نوبت استاد بود که گفت " ازش درخواستی داشتی که برات انجام نداده ؟ " دختره گفت " بله ... ازش خواستم کمی دقت کنه ... آخه یه اشتباه کوچولو تو آشپزی انجام داده بود " !!!!!!!!!!!!

یه روز یکی از دوستام برگشت و از استاد پرسید " یه دختری هست که تازگی ها شبا بلند میشه و  کتاب جزوه هاشو تو تاریکی شب قایم میکنه ! چرا اینطور شده ؟ " استادمون کمی فکر کرد بعد گفت " اون دختره خودتی ؟! " تصور کنید فک و دهان نیم متر باز شده ی ما رو !!!! این دوستم هم حرف استاد رو تایید کرد بعد گفت " یه پسر خوش تیپ دیدی ؟ "  تصور کنید نیشهای تا بنا گوش باز شده ی ما رو !!!! بعد استاد به طور خصوصی با دسوتمون حرف زد تا ما به اسرار بیماران پی نبریم !!! ( آخرش هم مردیم از فضولی ) .

کلا روان کاوی ٬ اییییییییییییییییییییییییییییییینه ! ( آیکون یک جو گیر شده )

اگه بخوام در این مورد بنویسم چندین ساعت باید بتایپم ... پس چیزی نمینویسم تا هم شما راحت باشید هم خودم ... تازشم همین جوری بمونید تو خماری پته های ریخته  شده ی دیگر  ٬ در این کلاس ! ولی ٬ آی کلاس باحالیه !

نکته : روانکاوی با رواندرمانی فرق دارد . روانکاوی متوجه گذشته و کند و کاو در کودکی فرد است و توسط فروید پایه گذاری شده . اما ٬ رواندرمانی همان طوری که از نامش پیداست درمان های بالینی روان شناسی را شامل میشود .

نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 19:50  توسط نسرین   | 

قسمت دوم اون پست نوشته شده و آماده اس ولی ٬ بمونه برای پست بعدی ! فقط نمیدونم تا پست بعدی ناخنی برای امید خان باقی میمونه یا نه ! آخه از بس پست قبلی ترسناک بوده آقا امید همش ناخناشو جویده !

نمردیمو دیدیم این محمود یکبار هم در طول عمر چهل و چند ساله اش مفید واقع شد و خیرش به یکی رسید ! بله ... خیرش امروز به من رسید . پس بخوانید شاهکار امروز اینجانب را !

به ژاله خبر دادم که امروز برای عموی تازه درگذشته ی شادی تو تبریز مراسم ختم گرفتن ! اگه میری با هم بریم ... ژاله گفت که کلاس داره و اگه بره و برگرده خسته میشه . خلاصه قرار شد من تنها برم که ژاله نیم دقیقه ی بعد زنگید که اونم می یاد ٬ چون مامانش میگه " زشته اگه نره " . بدو بدو ناهارو خوردیمو آماده شدیم تا اول وقت بریم مسجد و بعد برگردیم تا ژاله بدون آرایش کلاس نره !   (این رفیقای منم به چه نکات ریزی دقت میکنند که من از درکش عاجزم ... والا !  ) خلاصه حاضر شدیم ... بدون اینکه بتونیم ماشینی کف بریم تا مجبور نشیم با اتوبوس یا همون خط واحد  بریم !!!  ژاله بعد از دزدیدن کارت اتوبوس از کیف خواهرش  و منم هم بعد از دزدیدن هیچ چی ! از هیچ کس رفتیم سوار اتوبوس های خطی بشیم که یه اتوبوسی اومد و آقای شوفر فرمود "اتوبوس تا یه جایی میره چون تمام مسیرها به سمت خیابان امام بسته اس ) ! ما هم نگاهی به هم کردیم و بعد گفتیم " مدرسه ها رو تعطیل کردن تا ببرنشون زیارت محمود تا تو اخبار بگن ملت پرشور در صحنه حضور داشتند و بعد هم گفتیم خوب وقتی خیابونا بسته اس نمی تونیم بریم دیگه ! " ( به قول ژاله ما خیلی پلیدیم )  ژاله زنگ زد به شادی که " الو شادی ی ی ی ؟! سلام ! خوبی ؟ ببین منو نسرین الان تو خیابون بودیم میخواستیم بیایم مراسم عموت ولی چون محمود اومده خیابونا رو بستن و نمی تونیم بیاییم ... خواستیم بگیم که بدونی داشتیم می اومدیم و ناکام موندیم ) ! تو همین حین یهو دیدم قیافه ی ژاله این طوری  شد !!!!! بعد با دستش کوبید تو صورت من البته خیلی ملایم !!!  ژاله گوشی رو گذاشت بعد گفت " نسرین به جان خودم یه روزی میکشمت ! ... قاتل من از الان داره اعتراف میکنه ... بشناسیدش ها ! ای ایها الناس بدونید فردا از کی باید اقرار و اعتراف به قتل رو بگیرید !  هر چند قاتلین من زیادند .... این یکیشونه ! نسیم هم یکی دیگشونه !  ) شادی خواب بود !!!!! گفت کی چهارشنبه مراسم میگیره ؟!!! مراسم فرداست آی کیو !!!! " بعد من این شکلی  شدم و گفتم " اشکالی نداره ... عوضش یه کمی هوا خوردیم و با مردم بودیم ( لازم به ذکر است که تو دو قدم راه تا سر خیابون ما هیچ بنی بشری رو ندیدیم ... غیر از مسافران منتظر اتوبوس و آقای شوفر ) تا مردمو فراموش نکنیم و تو جمع باشیم ( افسانه بایگان وارد میشود  و نسرین زبانی از برای خود می یابد نیم متر دراز تر !  ) ژاله باور کن چند روزه فکرم مشغوله  و از این حرفا ! " بعد هم این ژاله فرمود " چرا اینجوری شدی ؟ واقعا از تو بعیده ! ما رو سر حواس جمع تو قسم میخوریم خوبه همه زنگ میزنن تاریخ همه ی کارها رو از تو می پرسند و هماهنگی ها رو با تو می کنند ... ! اون از آدرس دادن اون روزت ! ( نسیم  قراره یه پست در مورد شاهکار اون روزم ٬ روز مراسم ختم پدر مهدیه بنویسه  ) اینم از امروز ...اگه میرفتیمو برمیگشتیم میکشتمت ! دو تا طلبت  ) کلا این اخلاق من می باشد که وقتی از چیزی ناراحت باشم یا نگران دچار فراموشی و حواسپرتی از نوع حاد میگردم !!!! ولی بعد درست میشم .

حالا هی بگید : محمود بده ! هی واسش جوک بسازید ! ببینید باعث شد من بیشتر از این خجالت نکشم ! چه محموده به فکریه ! ماشالا

نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 15:25  توسط نسرین   | 

تو هوایی که سرد بود و اسمش هم پاییزی ، تو یه روزی که برام دلگیر بود ، داشتم بین برگها قدم میزدم و صداشونو میشنیدم که مرتب خش خش میکنند و  یه جورایی از اینکه دارم زیر پاهام له شون میکنم ازم دلخور بودن و می گفتند " ما یه روزی باعث شادی تو بودیم و با دیدن ما روی درختا شاد میشدی که سبزیم و جوون . اما الان که ما پیر و از کار افتاده شدیم ما رو داری زیر پا له میکنی تا عمرمون به پایان برسه " ؟ چی داشتم بگم ؟ هیچی ...  یعنی وقتی منم پیر بشم همین حس رو خواهم داشت ... بعد هم گفتم " با مرگ هر برگ ٬ برگ دیگری متولد می شود " ( یک نسرین ادای فلاسفه و ادیبان را در می آورد تا از قافله ی حرف عقب نماند ) !

بازم تو همون احوالات برگ و گفت و گو بودم و نمیدونم به چه چیزای دیگری هم فکر میکردم و کلا بدجوری تو فکر بودم که یهو یه جیغ کوتاهی کشیدم چون از ترس زهر ترک شدم !!! بله ... ما یه غلطی کردیم و به یکی از این پیشی های (ببخشید گربه های ) محلمون که خیلی هم خپل و پشم آلوده چند باری مهربرانانه نگریسیتم و لبخند ژوکوند تحویل دادیم  ( ای ور بپری نسرین با این محبت های بی جایت ) خلاصه این گربه هه فکر کرد خیلی تحفه اس !!! چون من بهش گفتم تو اگه تو خارج بودی با این قیافه ات که یک پیشی ایرانی اصیل هستی باید میلیارد میشدی نه اینکه اینجا تو خیابونا پلاس باشی و منتظر یه ظرف آشغال تا به سمتش هجوم ببری و شهرو به گند بکشی . البته من اینا رو به اون گربه هه طوری نگفتم که دچار دپرشن بشه و به روحیه ی لطیفش بر بخوره که اگه الان تو یه کشور توسعه یافته زندگی میکرد چه وضعی داشت . اصلا هم منظورم این نبود که ممکنه اون پیشی خودشو با آدما مقایسه کنه و هوس رفتن به اون ور آب به سرش بزنه ! نه ، من تمام جوانب رو طی این گفت و گو در نظر گرفتم و جریان این گفت و گو رو به سمتی هدایت کردم که به بهبودی اوضاع امیدوار باشه !( هر چی فکر میکنم که این شیوه ی درمان بالینی از کدوم نوعش بود یادم نمی یاد ! نمیدونم راجرزی بود ٬ آدلری بود ٬ شناخت درمانی بود ... هر کدومش بود چون امروز بالینی خوندم همشو قاط زدم ) و از اونجایی که این گربه هه هم مثل بعضی آدما که وقتی بهشون محبت میکنی به سه شکل رفتار از خودشون نشون میدن رفتار کرد . و انتخاب سوم رو برگزید .

نوع اول : محبتشون بیشتر میشه و قدر شناس باقی میمونند . ( نفس ها ،  عسل ها ، باز هم نفس ها )

نوع دوم : فوری از خود بیخود میشن و عنان اختیار از دست میدن . ( بی جنبه ها و خودشیفتگان )

نوع سوم : منظور محبت رو کاملا برعکس برداشت میکنند . ( شاید مهر طلبان و سوء استفاده گران )

بله و اینچنین بود که اون گربه ی خپل گنده ی طالب محبت ، پا برهنه پرید وسط تفکرات تنهایی من و کنار پای راستم یک محبت پیشیانه انجام داد که تا چند لحظه هنوز نوازش پشمی گونه اش رو روی پام حس میکردم !!! دعواش کردم و گفتم " پیشی بد " اونم فرار کرد و از پشت دیوار نگاه معصومانه اش رو به من دوخت و رفت !!! دلم به حالش سوختا ! ولی چه کنم که ترسیدم .

باز هم به این فکر کردم که این دومین ترس من در این دو روزه و یحتمل من از چیزی ترسیده ام که حتی روی خلق و خویم هم تاثیر گذاشته و اخلاقم کمی با اخلاق هاپوها تفاوت دارد بعنی یه کم این ورتر ... و من مکانیسم دفاعی ای رو به کار بسته ام و بعدش به ناهشیار فرستاده امش ! هر چی که باشه باید بگردمو پیداش کنم و ببینم از چی ترسیدم ! ( خدا فروید رو بیامرزه ... کاشکی الان زنده بود و همه از نبوغ روان تحلیل گری او استفاده می کردند و کفشون میبرید ) یادم اومد ... من تو خواب از دستکش سیاه کسی ترسیدم که تو تاریکی شب  ... دستشو از پنجره ی ماشین ما آورد تو و ... (چون داره ترسناک میشه و منم وقت ندارم تا همشو الان فک بزنم و بگم چی شد و درمورد درمان خودم با خودم توضیح بدم ) ... پس ،

ادامه دارد ...

پی نوشت التماس دعایانه : برای من دعا کنید ! یکی از مواد اعتیادم را چند ساعتی ست در اختیار ندارم بد جوری نئشه می باشم ! دعا کنید مواد بهم برسه زنده بمونم بعدا میگم به چی معتادم !

پی نوشت خبر دهانه بعدا نوشتی : دیگه برای دعا کردن زحمت نکشید ! از بی موادی نجات پیدا کردم و اومدم تا مختون رو مثل همیشه تیلیت کنم آبگوشت تحویلتون بدم ( چه پارادوکسی ... به به )

نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 17:29  توسط نسرین   | 

دومین شماره ترنج

اصلا حس اینکه اول صبح روز جمعه از خوابم بزنم و راهی تالاری که چهارمین جشن نشریات فرهنگی استان اونجا تشکیل شده بود برم نداشتم . دو ساعت دیرتر از خونه زدم بیرون و بعد از نیم ساعت این سر و اون سر خیابون حافظ رفتن و برگشتن سرانجام آدرسی که سیما داده بود رو با این نشونی که یه تابلوی آبی دراز رو آسمون خیابون از این ورش به اون ورش گذاشته شده !!! رو پیدا کردم . تا رسیدم ٬ این اجناس مذکر تو حیاط پخش و پلا بودن تا بعد خواهران !!! تشریف ببرند تو رستوران برای میل غذا . حرف خاله زنکیشون رو شنیدم که تا منو دیدن به همدیگه گفتن " اینو نیگا ! با مانتو اومده اونم بدون چادر "درون دلم گفتم" کجای حجاب من ایراد داره بچه " و طبق معموال همیشه سرمو گرفتم بالا و همون طور غضبناک رفتم داخل رستوران . سیما دستشو بلند کرد و منو صدا زد . تا رفتم با فاطی (طراح و گرافیست نشریه) و مادرو خواهرش دست دادم و بعدشم نشستم . کنار میز ما سه تا دختر دیگه هم نشسته بودن .سیما برگشت گفت "خوب موقعی اومدی ... ما هم یه کمی زودتر از تو رسیدیم و همه وقت ناهار " بعدش مزه ریختنامون شروع شد و هی راجع به قیافه ی همدیگه و علی الخصوص مدل ابروهای کمانی همدیگه متلک می پروندیم !!! باز هم مثل همیشه پریا دیرتر از همه اومد و متلکامون بهش شروع شد که " اون ۷ تا بچه تو گشته و تشنه گذاشتی تو خونه و اومدی اینجا ناهار میلومبونی ؟! مادر نمونه ای واقعا !" اونقدر گفتیم که پریا خودش اعتراف کرد که باورش شده هفت تا بچه داره و نگرانشون شده بود که ای خدا اون دنیا چه جوابی میخواد به این عملش بده که بچه هاشو گشنه ول کرده به امون خدا !!  ببینیند تلقین چه کارا که نمیکنه ها ! یه آدم مجردو صاحب ۷ تا بچه هم میکنه !! من خودم متوجه نشدم چه موقع اون غذاهای خوشمزه رو خوردیم !!! چون همش داشتیم میخندیدم و حرف میزدیم ... جالبه که از مادر فاطی هم خجالت نمیکشیدیم و ایشون هم قاطی ما شده بود و ما رو میخندوند . و گفت" وقتی با جووناست احساس لذت میکنه" بعد اتمام ناهار باز هم مادر فاطی گفت " طفلی اون سه تا دختر ! خیلی مثبت بودند ! برعکس شما شر نبودند . دلم به حالشون سوخت ... اونا نشسته بودن شما رو نگاه میکردن و حرص میخوردن که شما چقدر شاد میخندید " ولی من فکر کنم داشتیم حرف دل اونا رو میزدیم که سکوت کرده بودن ... وگرنه سه تا خانوم یه جا بشینند و حرف نزنند ؟! مگه میشه ؟! به حق چیزای ندیده و نشنیده !!

رفتیم تو سالن ... تا برادران محترم !!! ناهارشون رو میل کنند . ( خیلی جالبه آدم تو این اجتماعات یهو یی چقدر صاحب خواهر و برادر میشه که حتی بهش متلک هم می پرونند ) بهمون گفتند تو سالن کناری نشریات رو به نمایش گذاشته اند ... ما هم بدو بدو عین مردایی که میرن بچه ی تازه به دنیا اومدشون رو ببیند رفتیم تا بچمون ببخشید نشریمون رو ببینیم که چی از آب در اومده ! پیداش کردیم ... دست به دست گشت تا رسید به دست من ! ولی ای کاش نمیرسید .  هی ورق زدم و بازم ورق زدم ... فهرست رو نگاه کردم ولی نبود ! قضیه ی همون کسی که کارد بهش بزنی خونش در نمی یاد ! رو به سیما که مدیر مسئولمونه " نوشته ی ... کو ؟! مصاحبه هم که چاپ نشده ؟! نوشته ی فلانی کو ؟ اینایی که چاپ شده قرار بود حذف بشه !!! مگه من سردبیر از اینایی که چاپ کرده ایراد نگرفتم ؟!!!  وای خدا الان جواب اونایی که نوشته هاشون چاپ نشده رو چی بدم ؟!! بدتر از این نمیشه !!! " سیما اولش فکر کرد فقط یکی از مطالب چاپ نشده و سرش رو با دیدن نشریات دیگه گرم کرد ... ولی وقتی چهره ی منو دید که کم مونده بودم هر کی دم دستمه خفه کنم ، مثل من شد ! پریا هم ناراحت بود وقتی به فاطی گفتم " میدونی کدوم مطالبو کار نکرده ای ؟! وااااای رتبه ی اول از دست رفت ... دوم هم نمیشیم ... به همین خیال باشید که اصلا رتبه بیاریم ... مرحله ی کشوری پرررررر " وقتی فاطی فهمید اشتباهی اون فولدری که باید باز میکرد رو با فولدری که مطالبش حذف شده محسوب میشد کار کرده کنار مادرش سرخ شد !!! خیلی بد بود اون لحظه ! وقتی با ترنج جمع شدیم تا عکس یادگاری بگیریم دلم به حال اون همه زحمتی که براش کشیده بودیم سوخت چون مطمئن بودم امتیازمون به دلیل نبود مصاحبه و یه مطلب ناب خیلی کم میشه ... غیر از من بقیه امیدوار بودن ولی معلوم بود که به خاطر یک اشتباه چه امتیاز بزرگی از دست داده ایم !

بعد از همه رفتیم داخل سالن . سه ردیف جلو خالی بودن و خواهران عزیز پشت این صندلی های خالی نشسته بودند ...  خواستیم با حضورمان نورانیتی به آن سه ردیف بدیم که چند تا از خواهران مسئول گفتند " اونجا جای برادرانه " ما ام گفتیم " شما خانومید عوض اینکه به خانوما بها بدید جا واسشون رزو کردید ؟! " بی اعتنا بهشون رفتیم نشستیم ... فاطی برگشت به من گفت " تو دهنشون میگن جای برادرانه ، اون وقت اجازه نداریم با برادرامون یه جا بشینیم " !!! نشسته بودیم ولی چون جمعیت خواهران خیلی بیشتر بود برای اینکه نشون بدیم ما هر وقت بخواهیم می تونیم همرنگ جماعت بشیم رفتیم لژ نشین شدیم و برادرایی که هنوز نیومده بودند رو تنها گذاشتیم !!! مادر فاطی هم گفت " که دوران نامزدی با آقاش که میشه پدر فاطی می اومدن سینما " منو فاطی این ور هی ریز ریز خندیدیم و بازم خندیدیم و یه سری حرفایی هم بهم گفتیم که بازم خندیدیم !!! بعد هم به اون دو تا پسر مسئول اتاق فرمان که پشت سرمون بودند گفتیم آقا چراغای اون رو خاموش کنید اینجا لژه !!!  اونا هم گفتن اون چراغا خاموش نمیشه که ما هم گفتیم " آقا خاموش کن اینجا لژه آخه " ( چه ربطی داشت ) ؟!

اون دو تا مجری که هیچی ! اون دو تا کودک رو هم که ذکر کردم براتون ... اونا هم هیچی ! قبلی اونا یه حاج آقا صحبت کرد و چون ما لژ نشین بودیم پس ٬ شنیدن حرفای هیچ کسی برامون واجب نبود فقط بلوتوث بازی کردیم و عکسایی که از همدیگه گرفته بودیم رو برای هم فرستادیم و دیدیم مردم چه اسمای خوشگلی رو موبایلشون گذاشته بودند " مش غضنفر یه نمونه اش بود " یاد کنسرت اصفهانی افتادم که وقتی خواستیم عکسای کنسرت رو برای هم بلوتوث کنیم چه اسمایی دیدیم " اخراجی ها ، گل گلدون ، من در تو پنهانم ، محمد اصفهانی ، اوچیکتم محمد "!!! بعد میگن ایرانی ها خلاق نیستند ... بفرما اینم یه نمونه اش !

سیما قرار بود ساعت 3 با نامزدش بره بیرون ددر ! هر بار که نامزدش زنگ میزد ما از این ور پارازیت میفرستادیم که ما بدون سیما جایزه نمیگیریم ! ( اعتماد به نفس رو حال میکنید ) ؟! طفلی نامزد جانش تا ساعت 4 بیرون منتظر شد و وقتی سیما رفت ٬ شروع کردند به دادن جوایز ! وقتی به اسم رتبه ی اول بخش ادبی رسیدند و اسم ترنج رو آوردند بلند شدم که برم ... چون تا به پایین میرسیدم کلی وقت می برد ... تو همون حین اسمم رو هم شنیدم ... رفتم روی سن لوح تقدیر و جایزه رو گرفتم . و پایین کنار خواهران ایستادم تا اسم نشریات برتر اعلام بشه !

از رتبه ی هفت شروع به خوندن کردند ... بقیه ی بچه ها هم از بالا مشرف شده بودند کنار من ! تا رسیدند به رتبه ی پنج و اسم ترنج رو خوندند ... ناخودآگاه قیاف ی هممون رفت تو هم ! حق هم داشتیم .... به خاطر یک اشتباه 4 صفحه ی اصلی مون زیر چاپ نرفته بود ! سیما که نبود . منم نمیخواستم دوباره برم روی سن . فاطی خودش رفت .

وقتی به رتبه ی یک رسیدند و جوایزشون رو گرفتند کم مونده بودیم بشینیم اونجا و زار زار گریه کنیم ! سال گذشته وقتی دوم شدیم نه لوحی بهمون اهدا شد و نه سکه ی کاملی ! تنها یه ساعت دیواری که خیلی از بچه ها به دلیل ارزش بی ارزش اون جایزه ی مزخرف که کار هم نمیکرد جایزشون رو این ور اون رو قایم کردند و به کسی نشونش ندادند تا مبادا دزدیده بشه ! عوضش امسال رتبه ی دوم 4 سکه ی کامل و رتبه ی اول 5 سکه ی کامل رو تصاحب کرد ! و ما سال گذشته تو مرحله ی کشوری هم ناجوانمردانه وقتی اسممون به عنوان استان برتر اعلام شده بود به عنوان استان دوم روی سن رفتیم و  برای ۵ نفر یک ربع سکه!!! که جمعا میشد ۵ تا در صورتی که ۶ نفر بودیم اهدا شد ! واقعا اینهمه خوش بختی رو از کجا میشه پیدا کرد ؟! با ما همراه باشید تا خوش شانسی را لحظه به لحظه و با تمام وجود حس کنید !

الان من موندم و دو تا لوح تقدیر عین هم ولی با قاب های متفاوت که برادرم به قاب یکی از این لوح ها دندان طمع تیز کرده ! و دو تا کیف شبیه هم و البته با دو جلد کتاب نفیس مذهبی و شعری !!!

نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 23:52  توسط نسرین   | 

 در یک مکان کاملا فرهنگی دو عدد آقای مجری از دو عدد کودک خیلی خردسال دعوت به عمل آوردند تا به روی سن رفته و به سوالاتشان پاسخ گویند و اینچنین پاسخ گفتند آن کودکان شیرین !

 خردسال اول ٬ اسماء ۴ ساله :

آقای مجری اولی : اسما کوچولو دوست داری وقتی بزرگ شدی چه کاره بشی ؟

اسماء : دوکتور !

آقای مجری اولی : میخوای دکتر چی بشی اسماء خانوم ؟

اسماء : دکتر حیوانات !!!!!

آقای مجری اولی : به به ... اونوقت دوست داری اولین حیوونی که بغلش میگیری تا معالجه اش کنی چیه ؟

اسماء : تو رو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آقای مجری اولی :  برو ... برو بشین سر جات !   

کل سالن : قهقهه

خردسال دوم ٬ زینب ۵ ساله :

آقای مجری دومی : زینب خانوم داداش داری ؟!

زینب : بله (لازم به ذکر است که دروغ میگفت چون ما پدر و مادرش را می شناختیم و می دانستیم که تک فرزند است ) .

آقای مجری دومی : خب دوست داری وقتی داداشت بزرگ شد و ازدواج کرد به زن داداشت سر عقد چی کادو بدی ؟!

زینب : لپ لپ !!!!

کل سالن :  :D

نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 20:28  توسط نسرین   |