نشسته بودیم در کتابخانه و برای خود درون مسائل مزخرف آمار محلول گشته بودیم و مخمان را خسته میکردیم برای به یادسپاری آن فرمولهای اجق وجق یک صفحه ای که مرتب هم لعن و نفرین میکردیم که ای درس آمار آیا تو هم شدی درس ؟! دلت را به چه چیزت خوش کرده ای ؟! به آزمون کروسکال و الیست یا آزمون تتراکوریکت ؟! تو خجالت نمیکشی که اینهمه مخ بچه های مردم را با این فرمول های طولانی و خسته کننده ات می آزاری ؟! در حین اینچنین گفت و گوی محترمانه و مهربانانه با جناب آمار بودیم که ناگهان دستانی به دور گردنمان حلقه شد و همان حین ژاله نامی را دیدیم که دست از گردن ما برداشته بود و انگشت اشاره بر دهان برده بود و مانند خردسالان گاز میگرفت آن انگشت طفلکی را ! و بعد سر از شرم به زیر افکند اما سرخ نشد ! و اینچنین گفت "نسرییین ! شرمنده ام ! میخواستم روز تولدت سورپرایزت کنم ولی الان چشمم خورد به تاریخ روی صفحه ی موبایلم و دیدم 27امه ! منو ببخش . خیلی خنگ شدم ، یادم رفته بود ... تولدت مبارک " ما هم گفتیم " لووووووس فکر کردم چی شده که این شکلی شدی !" و بعد چهره مان را نگریست و ماچی بر گونه هایمان نهاد و رفت پی علم آموزی ( گویا این قسمت خیلی رمانتیک شد ) . کمی بعد که احساس رهایی یافتگی از محلولیت شدن در آمار را مینمودیم این تلفن همراه ویز ویز کنان به صدا در آمد و تبریکات دو نفر دیگر را با خود برایمان به ارمغان آورد ...! در اندرونی مکتب خانه مشغول تحصیل علم بودیم و تعجب مینمودیم که چرا یک مکتب خانه ی مرکزی با اینهمه مساحت قرائت خانه ای اینچنین کوچک را فقط برای 150 نفر داراست ! و چرا ما همیشه باید سحرخیز باشیم تا سرگردان یافتن جا برای خود نباشیم و چرا هر روز خیلی ها سر در گریبان بعد از نیافتن جایی برای قرائت کتب علمی به خانه رجعت می کنند ( فارسی را هم در این قسمت پاس نداشیم . لازم گشت یک پست اختصاصی راجع به این مکتب خانه بنویسیم ) . حس کردیم خواب قصد رزو اتاق در چشمانمان را دارد ولی ما سماجت به خرج داده و مشغول مطالعه گشتیم که این ژاله نگذاشت و گفت الا و بلا باید راهی خانه شویم چون خسبیدن امانش نمیدهد ! و اصرار ما مبنی بر ماندن و آوردن دلایلی از قبیل اینکه ما بیش فعالیم و نمی توانیم بدون ورجه ورجه درس بخوانیم ... بگذار همین جا مثل آدمیزاد علم بیاموزیم چون می دانیم در خانه هیج نخواهیم خواند! اما رفیق ناباب نگذاشت ما باسوات بشویم .
ما و جناب خستگی به همراه جناب سر به سر وارد خانه گشتیم آخر ما سه روحیم در یک بدن و همانا مادرمان در بدو وردمان بسته ای را نشانمان داد زرد رنگ ، نوشته شده با خط شیرسارا و همانا ما با آن جنابان از خود به خود گشته و جناب جیغ جیغ کنان هم به ما اضافه گشت و در این حین مادرمان فرمود " باز این زلزله آمد " ما هم جهت حفظ جانمان خواستیم در چارچوب دری یا زیر میزی پناه بگیریم اما هر چه گشتیم کمتر یافیتم زلزله را ! و در آخر هم پی نبردیم که مادرمان زلزله را چگونه تشخیص داد ! آن هنگام که همچون گرسنه ای پی لقمه ای طعام اما با لطافت در جعبه را گشودیم چشمانمان به این نامه منور گشت و با خواندش غش و ریسه می بافتیم برای خودمان . بعد کاغذ کادویی را مزین به نقش و نگارهای ببیی ها گشودیم و از آنچه که دیدیم لبخند که نه ، خنده هایی شادیانه بر لب و دل جاری ساختیم و بدل شیر سارا را که اینجاست در آغوش کشیدیم . شیر فسقلی مان را جهت نشان دادن ابهتش در نمایی بسته هم به شما نشان میدهیم که اینجا نظاره اش نمایید . چون شیر سارای واقعی همانند گفته ی خودش سنسور هایی در سبیل و دم این شیر نهاده که ما را کنترل نمایند و ما هم برای اینکه در دید این شیر خوب جلوه کنیم با او مهربان بوده ایم و هستیم و خواهیم بود . ( دلت بسوزد ای شیر سارای واقعی ) بدل شیر سارا از دیروز گشته همدم ما ! مهرش مثل سارای واقعی آنچنان بر دلمان نشسته که حد ندارد . مادرمان با دیدن این شیر به خنده افتاد و به سبیل هایش خندید ... خیلی سبیل های زیبایی دارد . اما ، ما موهایش را خیلی فشن یافتیم و دانستیم که مدل گیسوان پسرکان حاضر در خیایان از مدل موهای این شیر فسقلی ما الگوبرداری شده . ما افتخار نمودیم که شیر ما خیلی امروزی و آپ تو دیت می باشد . بعد هم این کارت تبریک را با همان اشکال ببیی ها دیدیم که به زبان خارجه برایمان تبریک تولد نوشته شده بود . دلمان میخواست سواتمان قد بلند میشد تا برایتان بنویسیم چه چیزی درون این کارت نوشته شده ! ولی ما تازه در نهضت سوات آموزی ثبت نام کرده ایم و زبان خارحه را نمی توانیم بنویسیم .
حالا ما با این شیر سارای بدلی که جانشین شیر سارای واقعی در سرزمین تبریز است خیلی دوست گشته ایم و او را همراه خود به مطبخ خانه میبریم تا به مهربانی و دست و دلبازی ما پی ببرد و به اطلاع سارای واقعی برساند که ما همچون او نیستیم تا به چکیده افشرده فشرده نسرین گوزیلا با نام مستعار جوجو غضنفر در دیار سارا اینها گرسنگی بدهیم ! آخر شیر سارا به چکیده ی نسرین گودزیلا گرسنگی ای می دهد بس دردناک ! آنچنان که آن نسرین گودزیلا با نام مستعار جوجو غضنفر تبدیل به نی ای گشته قلیان شکل .
ما می خواهیم همین جا لاوی بترکانیم برای شیر ساراها به توان 2 : خیلی دوستتان دارم . ![]()
به نام خدا ! امروز این دختره متولد شد ... این بود گزارش امروز ما ! ![]()

ماشالا در عرض این چند ساعت چه زود شد دو ساله !!! من هر گونه آشناییمو با صاحب این عکس تکذیب میکنم .
چقدر هم خجالتیه !!!! چشماشو دوخته به یه فرشته !!!
مثلا میخواستم تولدم مخفی بمونه تا باعث زحمت دوستای گلم نشه ولی نشد که ٬ چون نمیخواستم آپ کنم . دیگه هر چی باشه سن و سالی ازمون گذشته ولی ٬ دیدم بی معرفتیه اینهمه عزیز دوست داشتنی تولدمو تبریک گفته اند اونوقت من تو وبلاگ ذکر نکنم این مهربونی ها رو !
از اولین روز آبان مرتب تبریک بود که تقدیمم میشد ... منم هی از شدت شرمندگی آب میشدم و آب میشدم تا اینکه امروز بلاگفا علی رغم همه ی اذیت هاش مردی کرد و امکان کامنت گذاری برای مایعات رو هم فراهم کرد !
نمیدونم از چند نفر و چه جوری تشکر کنم ! ولی میدونم که خیلی بامعرفت ها رو شناختم ... خیلی ها !
از اونی که اولین روز آبان بهم تبریک گفت و همیشه دوست داره که ناشناس بمونه با اون کادوی قشنگش بگیر تا شادی که سه بار اس ام اس زد ، مهشید جونم ، گلاب خاتون سرند پیتی ام و زن نهمم و ... صداهای آشنایی که از راه دور و نزدیک شنیدم ... افسون مخمل دلم ، سمانه ی وروجکم که میشه زن دهمم ، حمیده ی مهربونم ، سیما خانوم تازه عروس ، شیر سارای بامعرفتم که هم تو پست امروزش به تولدم اشاره کرده و هم با علی رغم خراب شدنش موبایلش بهم زنگ زد و کلی با هم خندیدیم مثل نگار عروسکم، مثل شیرین بانوی شیطونم ، مثل دکی پیوند ماهم ٬ مثل آبجی سارای کوچولو که میشه زن آخرم و مثل نسیم اژدها زن اولم که دوست صمیمیه من از دوران دبیرستانه و یه پست اختصاصی نوشته ... کلی شرمنده ام کرده . ![]()
از یه خاتون مهربون به اسم صدف بانو که عروس دریاهاست ، از یه بیسوات که باسوات ترین آدم دنیاست با اون حرفای قشنگش که حق منو تو شیطنت خورده و من مظلوم باقی مونده ام به اسم مانی که این کارت تبریک خوشگل مشترک رو واسه منو سمانه ساخت ، از سعید خان که از وقتی دانشجوی فوق لیسانس شده ... چند وقت تو شهر غریب بی خانمان بود ... بعدش مجبور شد به درختا تکیه به و هیچی دیگه ... بقیه ی ماجرا ، از نیایشی که همیشه اومدنی با ثنایش با هم به یاد من می یاد و میشه زن هفتمم . از پرند فسقلیمکه تازه به جمع مهندسین روزگار اضافه شده ،از دکی مثبت که بالاخر فهمید تولد کیه ٬ از استاد نازنین بانوووو ٬ از مونایی که اونهمه کامنت تولد مبارک برام گذاشت ٬ از این ساراناز ناز ناز که میخواد خودشو به زور زن داداش من کنه ! و مادر و پدر گلم به خصوص مهربون ترین دایی دنیا با این دسته گل قشنگش و کیکی که همیشه همراه دسته گلشه با اون کادوی مخصوصش و همه و همه تشکر میکنم .... از کسانی هم که بعد خوندن این پست تبریک میگن بازم تشکر میکنم ... خاک پای همه هستیم !
کلا روز تولد ماورای دلتنگی ها و دوست نداشتن ها برای بزرگ شدن یه حسن خیلی خوب داره که اونم شناختن دوستان حقیقیه و صد البته پولدار شدن اونم به خاطر هدایای نقدی ست !
با اینکه کامنتای پست قبل رو خیل دوست دارم ولی هیج وقت نمیتونم کامنتدونی پستی رو غیر فعال کنم ! یعنی اینکه تبریکای تولدم موند تو اون یکی کامنتدونی !
¤ در حال عبور از خیابان بودم که دیدم یه بچه مدرسه ای ساعت 7 شب با روپوش صورتی رنگش داره از خیابون رد میشه . با خودم گفتم حتما از کلاس زبانی چیزی داره برمیگرده .. که دیدم ای واااااای الانه که ماشین بزنه بهش … خودمو پرت کردم که بگیرمش … اون از خیابون رد شد ولی ماشینه کم مونده بود بزنه به من !!! هر چند یه کوچولو با ماشینه برخوری داشتیم ... ولی ٬ هیچی دیگه … هنوز زنده ام ! یعنی با وجود این نرده های کاشته شده ی وسط خیابون که به خاطرشون درخت هایی که زنده بودند رو قطع کردند هر روز شاهد مرگ یک انسان هستیم ... امروز از من گذشت ... معلوم نیست فردا نوبت چه کسیه ؟!
اینم از گزارش امروزمون .
¤ مجلس تصویب کرد که سن نامزدهای ریاست جمهوری نباید بیشتر از ۶۵ سال باشد ! این یعنی اینکه :
۱) اکبر بشینه ما رو نگاه کنه .
۲) محمد مهر ماه ۶۵ سالگیش تموم شده .
۳) محمود هنوز ۵۰ سالش نشده .
۴) محمد باقر باید بجنگه .
اینم از آزمون امروزمون .![]()
خب بریم به کار و زندگیمون برسیم .
پی نوشت بلاگفایی : لعنت بر بلاگفا یا این کد گذاری مسخره اش !!! کامنتدونی وبلاگ بلاگفایی از امروز صبح برام مشکل ساز شده و به جای کد یه ضربدر جا خوش کرده ... در نیتجه کامنتی نتونستم بذارم !
این دفتر ادامه ی همان دفتر قبل است .
به قلبت نگاه کن ، ببین چشمات چه خوب می بینند ٬ یه نگاهی به دستانت بینداز ٬ ببین می تونی همه ی کاراتو خودت انجام بدی با اینکه گاهی وقتا تنبلی میکنی ، به پاهات نگاه کردی که چه خوب برای تو راه میرن ؟! میتونی نفس بکشی ...ریه هات آروم و منظم برات بالا و پایین میرن ... هر چند هوا آلوده باشه ... به سقفی که بالای سرته نگاه کن ، یه سقف هست بالای سرت ، یه خونه هست که گرمه ، درسته هوا هوای پاییزه و سرد شده ولی این هوا برای تو گرمه ... غذا برات آماده اس ! شناسنامه ات رو نگاه کن ... نام پدر و مادرت تو شناسنامه ذکر شده ... یعنی میدونی به کی تعلق داری ! این چیز کمی نیستا ... یعنی مثل خیلی ها که هنوزم دنبال هویت واقعی و گم شده ی خودشون میگردن تو مادر و پدرت رو میشناسی ... ! وقتی به یاد بچگی هات می افتی یاد شیطونی ها و لوس شدنات برای مامان و بابا می افتی ... و میگی چه روزای شیرین بود ! این کمه ؟! خوبه ... هم مدرسه رفتی و هم میتونی بگی تحصیلات دانشگاهی دارم یا حداقل یه هنری که یاد گرفته ام . هر وقت هوس تنقلات میکنم برای خودم میخرم ... ! به لباسات نگاه کن که دوسشون داری و هر وقت که از پشت ویترین یه مغازه می بینیشون دلت غنچ میره و بعد اگه همون موقع هم نخری ولی میخری ... حتما باید مارک دار باشه تا تو غر نزنی ؟! کفشاتو نگاه کن ... همین کفشایی که جای گرمه پاهای تو توی این هوای سرده و هر چند وقت یه بار یه مدلشو میخری و منم الان یاد این افتادم که بگم کدوم کفش من بوده ... ! آره درست گفتی ... سفید ! چه جالب ... اسم این پست هم شد دفتر سفید ... نمیخوام ادامه بدم ... چون خودت الان به این موضوع پی بردی که خیلی چیزا هست که تو گاهی وقتا یادت میره که شکرش رو بکنی و غر میزنی ... بازم غر میزنی و می نالی که چرا خدا بهت توجهی نمیکنه ... یادم باشه وقتی دارم اینجا رو مینویسم و بعدش میخونم بدونم که نباید غر بزنم ... و بدونم که خیلی ناشکر بوده ام ... خدایا همه ی داده ها و نداده هاتو شکر ...
....................
پی نوشت عذرخواهانه : از همه ی دلهای نازنین رسما عذرخواهی میکنم ، بابت پست تلخ و سیاه قبلی ! جهت احترام به روز و شب عید ٬ زود آپ کردم . نسرین بمیره اگه کسی رو چه به عمد و چه غیر عمد ناراحت کرده باشه . یکی از بزرگترین عیب های نسرین اینه که بعضی وقتا باید یه حرفی رو بزنه و اگه نزنه خفه میشه ... البته خیلی ها هم بهش گفته اند که ممکنه قضیه ی زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد براش رقم بخوره ... ولی این بشر که این چیزا حالیش نیست .. حالا ٬ نسرین خیلی شرمنده ی شما می باشد . ![]()
پی نوشت تولدانه : تولد سه آبان ماهی عزیز این وبلاگ یعنی دکی پیوند شوهر ساراناز ،آهوی محتضر که من هنوز نفهمیدم چرا آهویی که رو به احتضاره شده اسمش ! و آبجیه دل مخملی ... فسقل بانو خانوم دکتر آینده نگار جونم مبارک . برای هر کدومتون یک عدد ماچ موجود است دعوا نکنید ها !![]()
![]()
![]()
پی نوشت جایزه دهنانه : برندگان عزیز آزمون" کدامین پا ؟! " برای گرفتن گاری که خیلی اکازیون است و می دانم به دلیل اکازیون بودن این جایزه همگی شما تشنه ی این جایزه گشته اید و لب و لوچه است که از در و دیوار آویزان گشته لطفا به دکتر مثبت ستاد جایزه دهی این آزمون مراجعه نمایید ولی از حالا بگوبم که چون 90 درصد آزمون شدگان باهوش از آب در آمده اند این گاری به قسمت های مساوی بین همه تقسیم خواهد شد ولی سقفش به شیرین بانو تعلق میگیرد چون معتقد است در این هوای سرد نیاز به سر پناه دارد . و تازه با داشتن شوهری چون مودی خان می خواهد من او را به عنوان زوجه ی دوازدهم اختیار نمایم !
گلاب جان همسر نهممان راست میگوید که یکی چشمان من پاک است و یکی چشمان زلیخا ! چون اگر اینچنین نبود من هم اینک باید بیشتر از ۴۰ زن می داشتم ... !
برای مثال آن روز در عروسی با یک نو عروس شوهردار می رقصیدیم که مدام تا میخواستیم بنشینیم به ما میگفت " آقا نسرین بیا با من برقص " خودش خواست تا بروم و او را از شوهر جانش خواستگاری کنم تا در عروسی ها تنها نرقصد ... وگرنه من که چشمم پاک است ... والا !
یادم باشد رموز موفقیت خود را که این حسین آقا خیلی مشتاق به دانستنش است در کتابی برای پسران ترشیده بنویسم و من هم مانند آنی دالتون در امر ازدواج این جوانان کوشا باشم ... باشد که رستگار شوم ان شالله ! ![]()
پی نوشت همسرانه : به حول و قوه ی الهی فردا یازدهمین زن خود را عقد میکنیم ... من کاره ای نبودم ... این همسران ما خود با دست خود خودشان را صاحب هوو میکنند ... فردا زن یازدهمم سرکار خانوم سارا آبجی کوچولو رسما میشود زن ما ! مبارک است ان شاالله ! ![]()
پی نوشت تبریکانه : میلاد امام غریبان مبارک . ![]()
![]()
![]()
اسم این وبلاگ سیاه ، سپید ، خاکستری ست ! پس همیشه نباید انتظار داشته باشید تا هر وقت که قدم به اینجا میذارین خنده رو لبای قشنگتون بشینه ... گاهی باید به فکر فرو رفت و از دیدن و شنیدن یه چیزایی درد کشید شاید نیاز به یه تلنگر باشه تا قدر بدونیم ! شاید باید یه لحظه هایی تو زندگی آدم ایجاد بشه که اشک تو چشاش جمع بشه و های های گریه کنه و حتی سر خدا داد بکشه و بگه ، چرا ؟!!! چرا این بچه های معصوم ؟!!! چرا یکی در حسرت داشتنشونه و اونوقت یکی ... نمیدونم چی بگم یعنی نمیشه چیزی گفت ! یقه ی چه کسی رو گرفت ؟! از فقر نالید یا از انسانیتی که نابود شده ؟! از اسلامی که داریم ازش دم میزنیم و ازش استفاده ی ابزاری می کنند !! از کسانی که اینچنین هرزه اند !!
این جامعه اس که یک فرد رو میتونه یک انسان واقعی بار بیاره و باز هم این جامعه اس که میتونه یک انسان رو در جایگاهی پست تر از یک حیوان قرار بده !! غنچه ای که میشکفه اگه نور ، آب و اکسیژن کافی بهش برسه میشه گل رز هلندی !! اگه این غنچه تو یه محیطی فاقد این شرایط پدید بیاد بلافاصله نابود میشه !!
لاک بنیان گذار مگتب محیط گرایی در روان شناسی عقیده داشت که " ذهن کودک همچون یک لوح نانوشته است " یک صفحه ی سفید و آنچه که بعدها ذهن به آن تبدیل میشود تقریبا به طور کامل نتیجه ی یادگیری و تجربه است .
چشمان معصوم این کودکان که تو این سن طالب محبت خالصانه هستند اما نمی دونند که چه آینده ی تلخی در انتظارشونه کمک رو می طلبه ولی چه جوریشو نمیدونم ؟!!!!!!!
خیلی دلم میخواست اونطور که باید بنویسم ولی الان با دیدن این عکس چیزی جز اشک به ذهنم نمیرسه ! یعنی خیلی حرفا داشتم که بزنم ... حرفهایی که مثنوی هفتاد من می طالبه ...! ولی وقتی فقط بلدم حرف بزنم بدون اینکه تقی به توقی بخوره ٬ بدون اینکه مثلا دولتمردی بر علیه همچین (...) قیام کنه و وقتی همچنین مطلبی رو میبینه یا میخونه به فکر ارشاد خواهران حاضر در کوچه ٬خیابان و برادران حاضر در دانشگاه باشه ٬ یا وقتی مثل اون خانوم جلسه ای ها یکی بلند بشه و بگه اگه ما اینهمه مشکل داریم ٬ اگه خشکسالی داریم و گاز هم نداریم به خاطر گیسوان پریشان شده ی بیرون از روسری دختران این مرز است و قرار است هیچ کسی هیچ غلطی نتونه بکنه ولی خیلی غلطها به راحتی انجام بشه و باز هم اگه و اگرها در یک سلسله ی مداوم پشت سر هم تکرار بشن... همون بهتر که هیچ حرفی نزنم و سکوت کنم تا شاید کمی فکر کنم و قدرشناسی باشم برای نعمت هایی که دارم !!!
ادامه دارد ...
۱ = داغ ترین سوتی این هفته ! وقتی گرسنه باشی "چاپ گوتنبرگ" را اینچنین میخوانی " چلوکباب گوتبرگ " !! یعنی به من می یاد که از این سوتی ها داده باشم ؟! اصلا و ابدا ! ![]()
۲ = نسرین نیوز تقدیم میکند ... بسمع و البصر المومین و المومنات و الکنکورین الارشد فی المملکة الجمهوریة الاسلامیة الیرانیة البیجارة : الدفترجة الکنکورة ذهب الی الباجة البست بالقیمت المناسبة ۸۵۰۰ ریال ... و امة السس الاساس فی دانشکاه الآزاد تخریبة ان شاالله ماذا دفترجه الکنکور بقیمت الوحشتناک ۳۰۰۰۰۰ ریال ؟!!!!!!!!!!!!!!! ( دیگه هز چی نبوغ تو عربی سخن گفتن داشتم تو این شبکه ی جدید عربی زبانم به کار بستم ... رستگار شوم ان شا الله
)
۳ = با اینکه از هوای ابری هیچ وقت خوشم نمی یاد ولی امروز عصر با ژاله رفتیم زیر بارون و آرزو کردیم ... بارون قشنگی بود ... ماه باران خیز است و دوست داشتنش واجب !

پی نوشت عذرخواهانه : زین پست وقت نخواهیم داشت علیرغم میل باطنی مان نسبت به جوابیه نوشتن برای تک تک کامنت ها ادامه دهیم... از حالا واگویه کنیم که جای گله گذاری نباشد ... ما را به بزرگی و کوچولویی و آقایی و خانومی خود ببخشایید !
آدمی که وقت برای تایپ نوشته ای که میخواسته آپ کنه نداشته باشه آپ الکی بهتر از این نمیشه ! میخواستین هی آپ آپ نکنین !
بعدا نوشت نبوغی از دکتر مثبت : با تشکر از نبوغ فراوان دکتر مثبت !!! یک تست هوش دیگر از شما به عمل می آوریم تا بیکار نمانید ... کدامین پا ٬ پای مبارک بنده است ؟! به برنده یک دستگاه خودروی گاری با دزدگیر و سیستم چنچر از اون اوپس اوپسی ها که وسط خیابان کنسرت رپ راه می اندازند تقدیم میشود . باتشکر ! ![]()

خوب حال به این یکی تصویر بنگرید لطفا ! (این یک تست هوش است سعی کنید خوب تمرکز کنید ) ![]()

آزمون شوندگان عزیز حال ارتباط بین این دو تصویر را بیابید ! مدت زمان پاسخگویی به آزمون ایکی ثانیه می باشد !
خواهش میکنم در پاسخگویی با خودتان صادق باشید و بعد برای دیدن جواب صحیح به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید . با تشکر .
ادامه مطلب
قبل از خواندن این مطلب خدمت مبارکتان عرض کنم که من اصلا نمی دونم سوتی چیه و تازه آموخته ام که سوتی رو با (س) می نویسند.
این پیش مقدمه لازم بود برای گفتن" خلاقیت های من" پس خواهشا سوتی را با خلاقیت اشتباه نگیرید.
هفته ی گذشته از آنجایی که اینجانب احساس نمودم گوش شیطان کر کمی حالم بهتر شده
ولی گوش شطان کر نشد و به ناگاه این ویروس بیشعور رودستی بهم زد و ناگهان سرفه هایم شدت یافت و من احساس کردم نفسی برایم باقی نخواهد ماند، پس دست به شیشه ی شربتی بردم که کنار شیشه ای دیگر روی میزم بود و من هر شب از آن شربت ضد سرفه یک قاشق میل مینمودم اما وقتی یک قاشق از این شربت را میل نمودم تا سلول ششصد میلیون و پنجاه و سوم بدنم بسی سوختن نمود ( از خودم نمیگما ! دونه دونه ازشون پرسیدم تا دیدم این سلوله آخریش بوده
) خلاصه یک آن ما اسپند روی آتش گشتیم و بعد دیدیم بعله ! ما محلول اکالیپتوس اینهایمر دستگاه بخور !
را میل نموده ایم ! چیزی نداشت ها ! فقط مزه ی آتش رو هم فهمیدم چه جوریاست ! این درمان ناشیانه ی ما باعث شد صدای سرفه هایمان بخوابد ولی وقتی برادرم روی شیشه را خواند دست اندرکاران اینجنین نگاشته بودند روی شیشه را " غیر قابل مصرف خوراکی و دور از دسترس اطفال نگهداری شود"
من هم که نه خردسالم و می دانم خوراکی چیست ! ![]()
دومین خلاقیت ما در همان روز :
همان روز بود که بعد از جوگیر شدن در زمینه ی کشف داروی جدید ضد سرفه و سرخوش شدن از ثیت کردن ناممان در کنار کاشفانی چون پاستور هوس پخت کیک به سرمان زد و گفتیم کیکی درست کرده و اهالی خانه را شاد نماییم.(چقدر من به فکر بشریت هستم آخه) اینکه مواد زرده را اشتباهی با مواد سفیده قاطی نمودیم بمااااااند !!! این یعنی چی ؟ یعنی در این صورت کیک پف نمی کند !!! مادرجانمان با دیدن این صحنه فرمودند " این چه وضعش است"؟ و ما هم با اعتماد به نفسی که کیلویی برای خود خریده ایم گفتیم " مهم مزه شه"
بعععععد ، هنگامی که کیک را درون فر قرار دادیم یادمان رفت آن سینی زیر فر را برداریم !!! ( به این نکته ی ظریف توجه داشته باشید ها ) هرگاه مادرجانمان می فرمودند " این کیک چرا پف نمی کند"؟ ما باز هم با اعتماد به نفس فله ای می گفتیم " مهم اینه که با چایی خورده میشه و نیازی به پف کردن نداره".![]()
بله و اینچنین بود که ما با خیال اینکه دسترنج خود را نوش جان خواهیم نمود نشسته بودیم رخ در رخ کامی و به دلنوشته های یک عدد بهار سونامی می خندیدیم که برادر موزمارمان صدایمان کرد که " نسرییییییییییین ! بیا این فاجعه ای که درست کرده ای رو میل کن "
و آنگاه بود که مادرمان اینچنین گفت " هنوز خیلی مونده که آشپز بشی "! و باز آن هنگام بود که ما یک ورق که چه عرض کنم اینجوری خیلی بی انصافیست !!! گویی دو ورق خمیر پیتزا را روی هم گذاشته بودند مشاهده نمودیم کیک نام !!! گویم از مزه اش برایتان البت از زبان برادر موزمارمان !!!
این برادر خبیث و استعداد ها را تعریف کن با زبان آن آقایی که راز بقا و برنامه های مستند را تعریف میکند و من نامش را نمی دانم اینچنین توصیف نمود :![]()
" این لاستیک ها در شمالغرب کشور تولید می شوند و طرفداران زیادی هر ساله از اقصی نقاط ایران و جهان برای خوردن این لاستیک های خوراکی به این منطقه سفر می کنند. خانوم نسرین بی بی با ترکیب تکنولوژی آرد سازی و لاستیک سازی جهانیان رو شگفت زده کردند و ماده ای رو به بازار عرضه کردند که هم مصرف خوراکی داره و هم تو صنعت لاستیک سازی و تایر سازی ازش استفاده میشه " و بعد مثلا با خانومی در این برنامه مصاحبه می کند که اینچنین می گوید " والا ما هر سال به عشق خوردن این لاستیک های خوراکی می یاییم اینجا. این خانوم آشپز دستشون طلاست . با آرد معجزه میکنه والا !"
(راست می گوید)
بعد در ادامه ی این برنامه مثلا با خود من مصاحبه میکنه که من تاکذیب می کنم این مصاحبه رو . مثل همین مصاحبه هایی که با بعضی معروف جماعت می کنند و اونا هم تکذیب می کنند !!! آقای برادر " خوب خانوم شما از این طرحی که به جشنواره ی خوارزمی ارائه دادین بگید " مثلا من جواب میدم ولی خود برادرم به جای من ادای منو در می آورد و جواب می داد " خوب من اولین کسی هستم که تونستم برای ماشین ها به جای لاستیک تایر بسازم و از صنعت آرد سازی استفاده کنم چون همون طوری که می دونید ما در کشت گندم به خودکفایی رسیده ایم و من بایستی نمیذاشتم این گندم ها به خارج صادر بشه تا قیمت نان افزایش پیدا کنه "
( قربون خودم برم که اینقده به فکر کشورم !!!) و در آخر این برنامه آقای بدل اون آقا صدا قشنگه اینچنین اعلام کرد که " این خانوم به شما توصیه می کنند هر گاه احساس گرسنگی کردید آرد را با آب مخلوط نمایید و پس از چند دقیقه که سینی زیرین فر را برنداشتید تا زیر کیک هم سرخ شود و پف کند همین طور که مزه ی لاستیک پیدا کرده دستپخت خود را میل نمایید. یک بار امتحان کنید چون با یک بار امتحان علاقه مند به این غذا می شوید ".
و در نهایت باز هم این من بودم که اینچنین گفتم " مهم نیت است و من هم نیت پخت کیک به سرم زد و کیکی پختم که در عرض جیک ثانیه تموم شد یعنی اونقدر زیاد بود که نشد بمونه واسه فردا "![]()
مدیونید اگه فکر کنید کارهای اون روز من سوتی بوده !!! اونا خلاقیت بودن ... راست میگید شما هم مثل من خلاق باشید !
تازشم ، اون من نبودم که این جمله رو میگفتم " من اگه یه روز سوتی ندم روزم شب نمیشه " نه ، من نبودم چون من خلاقم !
باز هم آن شخص من نبودم که جمعه به برنامه ی کودک پیامکی زده و کارتون آی کیو سان را درخواست نمود و بعد از دیدن این کارتون از شدت شعف جلوی چشم مهمانان بالا و پایین پریدن نمود و خیلی ها به عقل او شک نمودند که آیا این شخص سالم است یا نه ٬ نه من نبودم ! ![]()
زنگ زدم بهش تا بگم ضبط برنامه ای که قرار بود توش حضور داشته باشیم پنج شنبه اس و منم با این صدایی که سوغات سرماخوردگیه نمی تونم برم. تو هم با آقای ق هماهنگ کن ولی مادرش گفت حالش خوب نیست میگه یه کم بعد خودم تماس میگیرم!!! زنگ که زد در مورد کلاس پته ریزونی که اون روز نتونسته بودم برم پرسیدم و بابت اینکه پیتزاخورون به خاطر من لغو شده بود عذرخواهی کردم. از برنامه های اون روز کلاس پرسیدم که گفت " تشکیل نشده بود تو هم خوب شد که نیومدی ولی اگه بودی اون اتفاق نمی افتاد" بعدش دیدم صداش گرفته عین کسی که میخواد گریه کنه ولی نمی تونه! دست و دلم به لرزه افتاد که خدایا چی شده بعد پرسیدم "مگه چی شده؟" منتظر یه تلنگر بود که بگه " من اون روز همش دلم شور میزد و منتظر بودم بعد از اینکه امین منو رسوند کلاس وقتی از کلاس برمیگردم تو خیابون ببینمش! وقتی از بچه ها خداحافظی کردم و اومدم این سمت خیابون یهو دیدم امین دست در دست یه دختر از سینما اومدن بیرون! وای نسرین انگار یه پارچ آب یخ رو ریختن رو سرم نمیدونستم چی کار کنم! بچه ها اون ور خیابون بودن و داشتن برام دست تکون میدادن ولی نمیدونستن من چی دیده ام!!! رفتم جلو و به دختره گفتم: ببین این پسری رو که میینی یک سال و نیمه که دوست منه و ما امروز صبح با هم بودیم و قرار بود هفته ی بعد بیان خواستگاری! که دختره برگشت مثل دیوونه ها چنگ زد به صورتم که تو غلط میکنی و بعد دعوایی شد که بیا و ببین!!! اگه بچه ها از اون ور خیابون منو نمی دیدن و به دادم نمیرسیدن هیچ کسی از پس اون دختره ی روانی بر نمی اومد. یه لحظه که به خودم اومدم دیدم همه تو خیابون دور ما جمع شدن و بچه ها دنبال یخ میگردن تا بذارن روی چشم کبود شده ام که اون دختره با سر زده بود رو صورتم! آبروم رفت. شکستم نسرین...وقتی یاد پارسال می افتم که اینا رو بازم با هم دیده بودم و اون موقع امین گفت این دختره ی روانیه و قبل از تو باهاش دوست بودم...اون روز واسه اینکه از روانپزشک براش وقت گرفته بودم مجبور شدم باهاش برم بیرون...بخدا من فقط تو رو دوست دارم...به جون مامانم راست میگم...تو فرشته ای و از این حرفا!! یاد این حرفاش که می افتم آتیش میگیرم نسرین! یاد مهربونی های خالصانه ای که براش کردم و همین چند روز پیش به خاطر اینکه معدل لیسانسش بیست شده بود براش کادو خریدم...کارای فارغ التحصیلیشو که اونهمه وقت گیر بود خودم انجام دادم تا اون تو شهرشون چند روز اضافی تر بمونه!! منو باش که هی خودکشی میکردم تا ارشد حتما تهران قبول شم تا ازش دور نباشم ، تا مجبور نشه مرتب بین تهران و تبریز و زادگاهش (یکی از شهرهای شمالیه) در رفت و آمد باشه..!! با اون وضع صورتم اون روز نتونستم برم خونه ی خودمون و رفتم خونه ی خواهرم! خواهرم و شوهر خواهرم باور نمیکردن که امین اینجوری نامرد از آب دراومده باشه! بعد دو روز امروز اومدم خونه ی خودمون ولی هم از درس زده شدم هم از زندگی". طفلکی اینا رو که داشت برام تعریف میکرد من تعجب کردم ولی برام آنچنان عجیب هم نبود!! چون خوب یادمه که وقتی دوستم داشت از خصوصیات امین بهم میگفت ...تقریبا از تمام اساتیدمون وقت گرفته بوده برای مشاوره و پا به پاش به همشون مراجعه کرده ولی اونقدر خودخواه بوده که هیچ کسی رو قبول نمیکرده، بهش گفته بودم که امین یه شخصیت دهانیه وابسته ی پرتوقعه!!! خیلی چیزای دیگه ای هم که وقتی تو جریان مشاوره ها قرار میگرفتیم دونه دونه از شخصیتش برام آشکار میشد و با اینکه بیشتر از یک بار ندیده بودمش ولی بهش گفتم که این پسر به درد تو نمیخوره! سعی کن چند بار امتحانش کنی تا مثل جریان علیرضا نشه!!! اون هم خواستگارش بود که واقعا هم دوسش داشت ولی اون هم مثل امین خائن از آب دراومد و بعد هم هر چقدر زنگ زدن و التماس کردن بی فایده بود...در مورد علیرضا خودش فهمید که اختلاف فرهنگیشون خیلی زیاده! اونا یه خونواده ی معمولی بودن تو پایین شهر و اینا یه خونواده ی متمول تو بالای شهر! اون دیپلم بود و دوست من یه دانشجوی درسخون! خب اون موقع هر دو سعی کردن عاقل باشند ولی در مورد امین نمیدونم چرا عشق چشماشو کور کرده بود! خود من می دیدم که داره اشتباه میکنه ، چند بار بهش تذکر دادم حتی تو یه مورد شدیدا دعواش کردم که دیگه در اون مورد باهام حرف نمیزد چون می دونست دعواش میکنم!!! ولی دیگه از امین زیاد پیش من تعریف نمیکرد چون میدونست من دیدم نسبت بهش کاملا منفیه!!! خودش گفت " کاش وقتی بهم گفتی در موردش خوب فکر کنم و عقلم رو حاکم کنم نه دلم رو به حرفت گوش کرده بودم نسرین... اگه اون روز تو خیابون تو کنارم بودی نمیذاشتی برم جلو و خودمو خرد کنم...اونوقت به حرفت گوش میکردم. " بهش گفتم که " برو خداتو شکر کن که دستش رو شد...ببین خدا چقدر دوست داشته که روزی که تو توی اون خیابون کلاس داشتی، کلاست تشکیل نمیشه و اینجوری آبروشو می بره!!! واقعا هیچ چیزی جز خواست خدا نمی تونست باشه " اونم حرفامو تایید کرد...قرار شد شنبه باهاش برم بیرون و با هم بریم یه فست فودی چیزی تا یه ذره حال و هواش عوض بشه. بعدش شروع کنه مثل قبل همون طور با انرژی به درس خوندن.
منم یادم رفت بهش بگم که با آقای ق برای رفتن به صدا و سیما هماهنگ کنه!
نمی دونم چرا این دوستم اینقدر احساسی برخورد کرد. با اینکه میدونم همه مثل هم نمی شوند ولی من ازش انتظار داشتم مثل بقیه ی دوستانم عاقلانه فکر کنه. چون خودش خیاطیه که نبایستی در کوزه بیافته ولی ، افتاد. واقعا نمیدونم چرا بعضی ها چشم عقلشون رو به روی حقایق می بندند! اینهمه تو تلویزیون میگن تو مجلات می نویسن تو مرکز مشاوره خودمون اینهمه دختر و پسرای گول خورده رو می بینیم ولی چرا عقل دیر به داد کسی میرسه! درسته دل چیز دیگریست ولی این مثل همون اشتباهی میشه که با جوهر روی یه کاغذ نوشته ای و هر چی با لاک غلط گیر هم پاک کنی بازم جاش معلومه ! یعنی بایدم باشه...تا بدونی که تکرار اشتباه یک بار اتفاق بیافته میشه دلیلی براش آورد، برای بار دوم بهتره دقت و عقل رو چاشنی کار کرد تا برچسب بهت نخوره!
پی نوشت احوالی : حالمان بهتر است ولی هنوز خوب نشده ! ممنونم از همه به خاطر اس ام اس ها و کامنت هاتون! ![]()
پی نوشت غیرت به جوش آیانه: این بلاگفا هم غیرتش به جوش اومد! قسمت نظر سنجی بهترین وبلاگها رو تو خود مدیرت وبلاگ گذاشته ولی به نظرم از سیستم پرشین بلاگ خیلی بهتره چون دست آدمو برای انتخاب باز گذاشته و برای هر وبلاگ با موضوعات مختلف قسمت نظر سنجی تدارک دیده و اینکه میشه نظرات رو تا روز پایانی تغییر داد ! دمش گرم...فکر کنم این نوع نظرسنجی عادلانه باشه !![]()
پی نوشت آبانی : یادمان رفت بگوییم...حلول ماه پر خیر و برکت ماه آبان بر تمام آبانیان٬ آبان دوستان٬ آبان زادگان٬ آبان نژادان٬ آبان پوران٬ آبان دخیان٬ عشاق آبانیان و تمام کسانی که در آبادانیه این مملکت می کوشند خیلی مبارک ها باشد. هوینجوری ![]()





