تبليغاتX
سیاه + سپید + خاکستری

هر کاری کردم و به مغز مبارک تلنگر و پتک و کلنک کوبیدم یادم نیامد. سوفی شل مرغ! نه...این نبود....سوفله ی مرغ! نه این هم نبود...سانتافه ی مرغ(جااان؟!) نه خیر! این هم نبود....سین و شین و لام داشت! چه بود اسم آن غذا؟ آهان...شنیسل مرغ! حالا این خودکشی ها برای این بود که اسم آن غذای باکلاس مرغی را به یاد بیاورم که چه؟  که  اینکه و برای اینکه و زیرا اینکه، یاد حرف سپیده در آن جمع باکلاس و فانتزی بیافتم که با شوخی رو کرد به من و ندا و اینچنین گفت : "شما خیلی بی کلاسید" چون من و ندا داشتیم آدرس آن آقاهه ی پیر را در فلان خیابان و در فلان کوچه که با قیچی سیرابی ها را اینگونه خیرچ خیرچ (خیرچ خیرچ صدای قیچی حین بریدن سیرابی هاست!) میکند و  بعد به همراه آن سیرابی ها یک نان بربری داغ با کلی فلفل و لیمو ترش میدهد به دست مشتری را به هم می دادیم و فیض می بردیم از آدرس رستوران باکلاسی که بهم می دهیم ، که دیدیم ملت از ما بی کلاس ترند که از شنیسل مرغ و بره ی کباب شده ی گوسفند حرف میزنند!!! در این محافل می نشینند و آدرس این رستوران های باکلاس که از این شنیسله ، پنیسل ها دارد را بهم میدهند که چه بشود ؟ هرچند که سپیده هم شوخی میکرد ولی ، رستوران باید در جای دنجی واقع شود...مثلا در دوقوز آباد درون یک کوچه ی تنگ...با صدای بچه هایی که به جای کفشی ورزشی بر پا ، دمپایی ورزشی بر پا دارند و کوچه ها از همین کودکان آسفالت شده با لباس هایی ژنده تا غذا در گلوی آدمی سد ایجاد کند !!!! ولی یادم باشد که یک غذای مرغ گونه اختراع کنم و اسمش را هم بگذارم" سوفی شل".حالا که نمیشود. بماند برای وقتی که مرغ و برنج و گوشت و این چیزها از صدقه سر دولت محترم و خدمتگذار ارزان شود. برنج های محبوس شده در گوشه ی انبارها و کیلویی پنج هزار تومان شده جانی تازه کنند ، نفسی بکشند تا مردم فیضی ببرند. مرغ ها دیگر له له نزنند برای خورده شدن توسط مردم. گاو و گوسفندان و گوساله ها و کلا ببیی جماعت دیگر در حسرت یک ثواب اخروی برای کودکان گرسنه ، آدم بزرگهای گرسنه و شاید هم ناگرسنه نمانند...و میوه های عزیز در بسته های شیک دانه ای به فروش نرسند ، تا آدمی فرض نکند که اینجا سرزمین آفتاب تابان با آدم هایی چشم بادامی شکل است ، اما از صنعت و رفاه چشم بادامی ها اثری نیست و آنگاه که نفت و گاز داشته مان را از سر بخشندگی صادر ننمودیم به دیار افغانسان ظاهرا گرسنه اما ، باطنا سیر و ثروتمند و عراق سابقا دشمن و جدیدا دوست و برادر!!! و دانه های گندم از ترس آردنشدن رنگی طلایی را به زردی و رنگ پریدگی برنگزیدند ، تا نوزادی در دوران نوزادی نشکند سر نوزادی تا یابد لقمه نانی از برای فردایی!!! آنگاه شاید این غذا را اختراع نموده و شما را هم دعوت به خوردنش کردم!!!

  

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:11  توسط نسرین   | 

 

چقدر مفتخر شدم وقتی که دکتر خ دعوتم را برای سخنرانی در سومین روز از نمایشگاه تخصصی پذیرفت. آنقدر زبان ریختم که نگو! جای مفتخرترش اینجا بود که وقتی پرسیدند در چه زمینه ای باید سخنرانی کنم من موضوعی را که خیلی از این جوانان محترم با آن درگیرند و یا قرار است درگیر شوند و حتی برای مشاوره در این مورد به خود من(اهم) زیاد مراجعه می نمایند را پیشنهاد دادم ، استاد کمی فکر کرد و بعد قبول کرد تا در مورد ( ازدواج و مشکلات هیجانی پس از آن ) سخنرانی کند. ولی الحق که در ساعت پرسش و پاسخ سوالات به درد بخور و جالبی پرسیده شد.

یکی از سوالات جالب این بود:

با سلام و خسته نباشید خدمت دکتر خ:

- پسری هستم 23 ساله. دختر خانومی مدتی است که عاشق من شده و مرتب سر راه من سبز میشود و می گوید "من به شما علاقه دارم" نمی دانم چه کار کنم؟ به خاطر او کمتر دانشگاه می آیم تا مرا نبیند و دوباره ابراز علاقه نکند و  سعی می کنم بی تفاوت باشم چون ما با هم تفاوت مذهب! هم داریم. سعی می کنم بی تفاوت باشم ولی آن دختر مرا خیلی دوست دارد..مرا راهنمایی کنید.

- جواب دکتر: بی تفاوتی بهترین راهکار است و......

یکی دیگر از سوالات که وجنات خیلی ها را دگرگون ساخته و چشم هایی تیزبین و گوشهایی تیز را فراخواند این بود:

- چگونه عشق گذشته را فراموش کنیم؟

- جواب دکتر: مشکلات انسان را آبدیده میکند. اگر فراموشی و تحمل در هیج کدام از مشکلاتی که هر روزه با آن سر و کار داریم به وقوع نپیوندد نمی توان زندگی کرد. این مورد هم مثل همان مشکلاتی که هر روزه با آن سر و کار داریم. فقط چون بعد عاطفی آدم با آن درگیر است تحملش را کمی سخت تر میکند و شاید طولانی تر ، و فقط زمان است که چاره ساز است. در آخر هم این بعد عاطفی را باید در جایی دیگر سرمایه گذاری کنید. یا بر روی شخص دیگری و یا بر روی چیز دیگری مثل شغلی که می توانید داشته باشید و از داشتنش لذت ببرید....

 و من اینها را اینجا نوشتم که همینجوری نوشته باشم و نتیجه این شد که همه فهمیدند من خیرخواه جوانان این مرز و بوم هستم و موضوع هم پیشنهاد میدهم!

من هم که بسی جو زده! به کسانی که امکان آمدنش را داشتند اطلاع داده و صد البته متذکر شدم که استاد محترم را من دعوت نموده و موضوع را هم من پیشنهاد داده ام! آی چسبید وقتی به همه پز میدادم...استاد هم کلی تحویل گرفت اینجانب را! روز اولی که قدم مبارک را به نمایشگاه تخصصی گذاشتم در واقع ، روز سوم نمایشگاه بود و همه به به و چه چه که واقعا قدم رنجه کرده ام و خیلی افتخار داده ام و از این حرفها! ولی از آنجایی که زیر هم کاسه ای نیم کاسه ای هست و این ادا و اطوارها مختص همان دقایق اول می باشد ، به طور قریب به یقین من را برای کمک و یاری رسانی در شرایط بحرانی و پربازدید خواسته بودند و لاغیر!

این صدف مهندس را هم با خود برده بودم و پشت غرفه نشانده بودم. طفلک ذوق کرده بود از دیدن این همه صمیمیت در بین همدوره ای های من و ذوقیتش بیشتر شده بود چون در غرفه هم نشسته بود و کلی حال میکرد برای خودش. در تست گیری هم به من و رفقا کمک میکرد. در تست هوش هم کلی حواسش را جمع کرد تا به این همدوره ای های من ثابت کند که برای خودش نخبه است!ولی کلی پاداش اخروی را از آن خود کردم که این طفلک را با خود بردم بدان جا تا بر روی یکی از بولتن ها چشمش را بر اطلاعیه ای بدوزد که نمایشگاه بتن های سازه در کجا برگزار میشود و از این آهن هایی که در اطراف ما پیدا بود من سر در نمی آورم چه تعریفی می کرد که عکس آنها را فقط در کتاب ها دیده و بعد از سه سال علم آموزی که از نزدیک آهن لانه زنبوری را مشاهده نفرموده و حال دیده خیلی مشعوف شده. گویی صدفی فراموش کرده بوده که اینجا ایران است!

روز چهارم و اختتامیه:

خواستم زودتر از موعد مقرر به سخنرانی دکتر پورافکاری که قرار بود از سرگذشتشان بگویند برسم که تا رسیدم جا برای سوزن انداختن که نبود ، هیچ! جوایز هم داشت توسط دکتر پورافکاری به رفقای محترم اهدا میشد که آن هم ، هیچ! قسمت ضدحالش آنجایی بود که فهمیدم دکتر به دلیل مشغله ی فراوان سخنرانی را دو ساعت زودتر از موعد مقرر اجرا کرده اند! تنها کاری که توانستم به انجامش برسانم خالی کردن عقده هایم و عقده هایمان با رفقا در گرفتن عکس های دسته جمعی با اساتید و از در و پیکر دانشگاه بود! موبایل لیلی هم که به دست من افتادنی ول کن نیستم! بد است که من عکاسی را دوست دارم و یک دوربین دیجی خفن حداقل 6 مگا پیکسلی ندارم؟ نتیجه این می شود که موبایل لیلی از دست من آرامش ندارد و اندوخته ی غذایی اش به اتمام میرسد و بعد هم لیلی میگوید که کیفیت دوربین موبایل را با این همه عکسی که می گیرم پایین می آورم! موبابل خودم را هم از دستم میگیرد چون معتقد است ، من باید جلوی اعتیادم به  عکاسی را بگیرم و دیگر از در و پیکر شهر و آدمها و چیزهای چرت و پرت عکس نگیرم! و بعد من هم التماسش می کنم که فقط یک عکس و دیگر هیچ!

در پایان نمایشگاه هم که یک نی نی گوگولی را درون یکی از غرفه ها یافته بودیم و به جای جمع و جور کردن غرفه ها مشغول بازی با این نی نی که "افرا" نام داشت بودیم...کلی این آقایان همکلاسی مزه ریختند و این نی نی با دیدن  این هیولاها ترسید و جیغی کشید و حق هم داشت...این اجناس مذکر به این سن رسیده اند و از نی نیه نه ماهه می پرسند"خانوم کوچولو اسمت چیه؟!"نی نی هم فهمید که من دوستش دارم و با من مهربان شد!

مهم ترین ضد حال بعد از آن ضد حال اول" آیس پک" نخریدن لیلی برای من و بهناز بود! چطور از دلش آمد دو جوان را چشم انتظار خوردن آپیس پک بگذارد آخه؟ ای ملعون! 

آخرین روز نمایشگاه در آخرین روز دانشگاه هم به پایان رسید و ما فهمیدیم که ریش سپید شدن درست است که احترام را به همراه دارد ولی در واقع از جرگه خارج شدن ، حس تلخ غریبه بودن در محیطی که هر گوشه گوشه اش برایت آشنا بوده را یادآور می شود.

آخرین روز بیمارستان را هم به پایان رساندیم و پاویون را برای همیشه ترک گفته نمودیم!

روزهای ترش و شیرین دانشگاه با کلی خاطره که همگی را دوست داشتم به پایان رسید و افسوسی دوچندان را بر دلم نهاد!

 

پی نوشتی جگرسوزناک : پس چه موقع وقت آن فرا می رسد که این نمایشگاه بین المللی کتاب تهران مرا هم بطلبد؟ می ترسم بمیرم و آرزو به دل زیارت این نمایشگاه بمانم.

 

یک پی نوشت دسته گل به آب دانه : امروز گوشی بینوا را به دلیل اینکه جوهر خودکار قرمز رویش بالا آورده بود را مجبور شدم در کمال بیرحمی بشورم!!! حالا موبایل اینجانب "خروسک" گرفته و صدایش به زور در می آید!!! یعنی امیدی به بهبودی اش هست؟ از متخصصین محترم خواهشمندم اگر راه علاجی را بلدند در اختیار من بخت برگشته بگذارند

 

نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:9  توسط نسرین   | 

 

+ واقعا چه حسی در این میگرن نهفته است که آدمی از تنهایی ، تاریکی ، سکوت مطلق  و تکه تکه کردن آدم های پر سر و صدا و کوباندن سر به دیوار جهت ترکیدن کله ی مبارک لذت می برد؟ واقعا چیه آخه؟

 

+  استاد محترم با دیدن امضای من در زیر مطلبی فرمودند: امممم...پیچیده اس! و بعد خیلی آرام تماااااام پته های اینجانب را ریخت روی آب! به این می گویند دکتر روان شناس.چطور شد که استاد اینطوری باهوش شد آخه؟

 

+ واقعا چرا وقتی دنبال چیزی میگردم پیدایش نمی کنم؟ از این به بعد باید خدا رو هم غافلگبر کنم.

 

+ واقعا چرا من همه اش باید بشوم 118 و آچار فرانسه ، آن هم در مواقع حساس؟!

اگر خدا من را خلق نکرده بود این رفقای عزیزتر از جان چه می کردند؟ وسط مهمانی زنگ زده و از اینجانب می پرسند: تو رو به خدا به دادم برس...با بچه ای که به طور ناگهانی سکوت کرده و حرف نمیزنه چه کار می کنند؟ درمانش چیه تا به حال به همچین موردی برخورد نکرده بودم یا مثلا با آقایی که یک هفته اس در خود فرو رفته شده و با خانومش حرف نمیزنه خانومه هه چی کار کنه؟(شما تصور کنید که ما در مهمانی هستیم)...نصف شبی یکی دیگر پیامکی از دیار باقی فرستاده و می گوید: دکی جون بیداری؟ من دلم گرفته...ما هم او را می خندانیم تا بتواند لا لا کند!...خانه ی رفیقمان نشسته ایم که یکی دیگر زنگ میزند و می گوید: من الان در تاکسی هستم و یک نفر که خیلی باهاش رودربایستی دارم زنگ زده و فرق نظریه ی فروید و هورنای رو میخواد! من نمیدونم! زود در عرض 5 دقیقه توضیح بده!...آن یکی آمده و می گوید: تو وکیل منی! این آقای نماینده به من قرض داره ، پر رو از رو هم نمیره میگه دوست دارم پول تو رو ندم! الان که می یاد تو بهش بگو...آخه از تو حساب می بره! (آخر ما برای آقای نماینده در حکم یک هیولا هستیم!) آن یکی ها و چند نفرها مدام زنگ میزنند که نمایشگاه تخصصی بی ما صفا ندارد! ما چقدر باصفا بوده ایم که خودمان هم بی خبر بوده ایم...به به..به به! یکی دیگر هر از گاهی زنگ میزند و طبق معمول از ما میخواهد که یک متن خوب برای استادشان نوشته و برایش بفرستیم تا از استاد عزیزشان تشکر نمایند!بعد هم به ما می گوید که ما خیلی بی معرفت هستیم که به او زنگ نمیزنیم!!به راستی وقتی خودم نیازی به کسی دارم گاهگاهی در دسترس هستند ولی من باید همیشه در دسترس باشم! چرا آخه ؟!

از این پس ما آب حوض می کشیم...برای مردم سبزی پاک می کنیم...ویلا و اتوبان هم می سازیم...شر خر می شویم...بچه های مردم را هم نگه می داریم...در کل ما جهت احترام به حقوق بشر خیلی کارهای مفیدی می کنیم!

کلا فکر نمیکردم اینقدر برای جامعه بشری مفید هستم! اما هر چی که هست...آچار فرانسه بودن برای جامعه ی بشری  بسی آرامش بخشه.

 

نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:55  توسط نسرین   | 

 

کلاغی در حوضی پر آب افتاد. کلاغ برای نجات خودش بال و پر میزد. دیگر کلاغ ها برای نجاتش روی شاخه های درختان سرو جای گرفتند و شروع کردن به قار قار کردن. قار قار هایی پر صدا و پی در پی. آنقدر قارقار کردند تا اینکه ، کلاغ توسط باغبانی نجات یافت. دیگر کلاغ ها به سویش پر گشودند و بال و پر خیس اش را خشک کردند و این بار درست به مانند هر بار همگی با هم و یکصدا پرواز کردند.

 

روزی دیگر....

 

کلاغی زخمی شده و در حوض پر آب افتاد. کلاغ برای نجات خودش بال و پر میزد. دیگر کلاغ ها برای نجاتش روی شاخه های درختان سرو جای گرفتند و شروع کردند به قار قار کردن. قارقارهایی پرصدا و پی در پی. دخترکی خردسال در کنار حوض ایستاده بود و به کلاغ می نگریست ، اما نمی توانست نجاتش دهد چون ، برای این کار کوچک بود و حوض بزرگتر از سن او جلوه میکرد. جوانی آمد و کلاغ زخمی را از آب گرفت. دیر شده بود. کلاغ با بال های زخمی و پرخون مرده بود. دیگر کلاغ ها همان طور روی شاخه های درختان باقی ماندند. سکوت کردند. سکوتی معترضانه به مرگی که می توانست اتفاق نیافتد.

 

کلاغ ها متحد بودند. اتحاد و همبستگی قبل و بعد از مرگ یک هم نوع در دنیای کلاغ ها هیچ فرقی نمی کند ، درست برخلاف دنیای آدم ها.

 

نکته : این داستان کاملا واقعی است و خیلی های دیگر شاهدش بودند.

 

پی نوشت معلمانه : پنج شنبه روز معلم است...روز معلم مبارک...شما که فکر نمی کنید این موضوع به من ربطی دارد؟؟؟ یا مثلا من این موضوع را گفتم که تبریک بشنوم!!! اصلا و ابدا!!! ایشالا که از این فکرها نمی کنید و سلول های خاکستری مغز مبارک را به راه راست هدایت می فرمایید.

 

پی نوشت ناراحتانه : ما الان دچار تالامات روحی فراوان می باشیم...بارسلونای ما باخت و به فینال نرسید...حیف بارسلونا نبود آخه!!!

 

نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:3  توسط نسرین   | 

 

۱+ دوندگی برای انجام کاری که نمی دانی آخرش چه می شود هم عالمی دارد ها!!! یعنی اینکه یا ضایع می شوی و یا به هدفت میرسی.

 

۲+ چقدر دوست دارم که همه ی حسرت هامو جمع کنم یه جا و مثل یه کیسه بوکس مشت بزنم بهشون...بعدشم دو کیلو بستنی پسته ای و شکلاتی بخورم...بعدشم دستای شکلاتیمو بزنم به در و دیوار...بعدشم فکر نکنم که حسرت بخورم که چرا  ورزش مورد علاقه را ادامه نفرمودم... این جوری بهتر میشم ها!!!

 

۳+ میشه خیلی چیزا رو حس کرد حتی وقتی مطمئن نیستی. این یعنی اینکه حتما به حس لامسه نیازی نداری ها!!! ( این < ها > اینجا خیلی ضایع و بیخود بود.)

 

۴+ برای اینکه ماهی کوچولو زنده بمونه زود زود خودشو همراه خونش میذارم تو یخچال تا خنک شه...من طرفدار حقوق موجوادت زنده هستم ها!!!

 

۵+ خیلی وقته سیرابی نخورم....خیلی دلم سیرابی میخواد ....همه بهم میگن که خیلی بی کلاس و جواتم... ولی من هم سیرابی دوست دارم و هم اینکه بازم سیرابی دوست دارم و هم اینکه از رو نمیرم و بازم سیرابی دوست دارم...هر کی پایه اس یا هم بریم سیرابی بخوریم...ما از این پولا نداریم که مهمون کنیم ، هر کی دونگ خودشو حساب میکنه دونگ منم روش حساب میکنه ها!!! از حالا گفته باشم.

 

۶+ من که با سازم قهر و غریبه شده ام...دو ساله...ولی تلفن استادم منو کلی امیدوار کرد و من از این حس فراموشکاری و بی سوادی که هیچی یادم نمونده درآورد و گفت: بعد از چهار جلسه دوباره می افتی روی غلتک...دست مریزاد استاد....استاد خوب هم نعمتی می باشد ها!!!

 

۷+ حافظ هم پدیده ای بوده برای خودش ها!!! دمش گرم...من که خیلی فل این لاو تو هیم شدم!!!

 

۸+ مصاحبه و گرفتن شرح حال از یه بیمار فوق العاده تیزهوش و ماورای استعداد هم عجب مصیبتیه ها!!!          

 

۹+ نزدیکی های خونه ی ما یه مکان فرهنگی قرار داره که هر روز یه ترانه پخش میکنه ، منم وقتی از اونجا رد میشم کلی حال می کنم..ترانه ی امروزش همونی بود که من خیلی می دوستمش( تو همون حس غریبی که همییییشه با منی...تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده موندنی)...خوب اینجا جایی برای گذاشتن < ها > یافت نشد.

 

۱۰+ آدم به این کله گندگی بودم و خودم نمی دونستم ها!!! یکی تو دانشگاه جهت احترام دو متر خم شد و تعظیم کرد بهم و گفت: تو دفتر انجمن علمی جلسه ی علمی داریم و منتظرتونیم...نیست که آخر علمیم...ما هم یادمان رفت که بروبم!!!

 

۱۱+ مرام و معرفت دوستی که یک ماه است از تبریز دور شده و هنوز به طور کامل ساکن مشهد نشده ولی میزنگه و حالتو می پرسه و میگه "دلش برات تنگ شده "خیلی مرامه ها!!!

 

۱۲+شمع و چراغا رو روشن کنین که تو لینک های بغل عرووووسی داریم.(من که لو نمیدم مزدوجین چه کسانی هستن.) اصلا من از این کارا بلدم ؟؟؟ چه حرفا!!! ( در این مکان جایی برای گفتن < ها > نیافتیم ها!!! )

 

۱۳+ این جنس مذکر هم گاهی اوقات چه خلاقیت هایی از خود به در می کنند ها!!! آدم کف می کند که ، جل الخالق خدا چی خلق کرده!!!

 

 ۱۴+ این نیشخند کچل رو دادم براش در مرکز کاشت موی ایران برای اینکه جذاب تر بشه و دلربا به نظر بیاد مو بکارن...موهاشو که کاشتن و کلی خرج رو دستم گذاشتن به کنار...رویش موهاش به شکل آفریقایی شده...ولی خوش تیپ شده ها!!!

 

یک پی نوشت گوش شیطان کر کنانه : گوش شیطان کر...داریم درس می خوانیم....باز هم گوش شیطان کر.........مثل اینکه کار هم داره جوره میشه........برای سومین بار هم گوش شیطان کر باد.....امروز زندگی را در عین تکرار و روزمرگی بامزه یافتیم و حتی با شنیدن یک خبر ،خیلی استقامت به خرج داده و عقل را چاشنی اش نموده و صبورانه برخورد نموده و در دل خود روشنی احساس نموده......از دکتر نم نم هم تشکر نموده که تلنگری به ما زدند که ما را به خود آورد.

 

 یک پی نوشت شکرانه : خدایا شکرت.......به خاطر همه چیز........به خاطر همون وجود نازنین که نازنین تر و دوست داشتنی تر از اونیه که بخوام در موردش بنویسم که آرزوی منو برآورده کرده. منم باید نذرم رو ادا کنم که از فردا این نذر رو ادا میکنم.....و باز هم شکر، به خاطر اینکه وقتی حس میکنم باهام قهری و مرتب حالم رو میگیری یه جورایی مهر خداوندی ات رو بهم نشون میدی...با اون نشانه هایی که امروز سر راهم قرار دادی...باز هم خدایا شکرت به خاطر اون خطر خیلی خطری که ، سر دوستم اومده بود و نجاتش دادی.

خدایا!!! منو ببخش که بنده ی بدی هستم و همش غر میزنم.

  

نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:23  توسط نسرین   |