تبليغاتX
سیاه + سپید + خاکستری

 

فروردین ماه مرا به یاد مادربزرگم می اندازد. یاد حرف هایی که می زد و من بعدها که شاید همین روزها باشد فهمیدم و می فهمم که چه درس هایی بوده آن حرف ها ، حرف هایی بوده از جنس ناب. مادربزرگم یک کلاس درس سیار بود برای خودش.

دلم می خواهد باز هم بنشینم کنارش و برایم از ازدواجش با پدربزرگم بگوید ، از اینکه چطور این عشق تا به حال دوام داشته؟! از روزهایی بگوید که چطور با شیطنت خاص خودش همه را به خنده وا می داشته و از آن زمانی بگوید که هنوز ازدواج نکرده بود و در خانه پدری اش زندگی می کرد. با دستان خودش از آب انبار آب می آورد. از حیاط پدری اش بگوید که چهار فصل بود و پر بود از درختان میوه ، از لحظاتی که سربازان روسی حیاط بزرگ خانه باغی شکل آنها را جهت استراحت انتخاب کرده بودند و یکی از برادران کوچکش را که شبیه همان روس ها بوده روی شانه های خود می نشانند و به او شکلات می دادند. دلم می خواست از آن لحظه ای بگوید که تمام خواهران و برادرانش را جمع می کرده و برایشان قصه می گفته. اگر بود می گفت که در خانه پدری او و خواهرانش کنیز داشتند ولی با این همه همیشه کارهای خانه را هم خودشان انجام می دادند.

کاش بود و باز هم لباس های جدیدش را نشانم می داد. لباس هایی که هر کدامشان برازنده تنش بودند و به همین راحتی شیک پوش بودنش را حتی در زمانی که چین و چروک بر روی صورت نازنینش نشسته بودند و موهایش به سپیدی گراییده بودند و به قول خودش مادربزرگی شده بود برای خودش ، هم اثبات می کرد.اگر بود مسیر صحبت هایمان را که برایم مثل قصه های خواندنی شیرین بود می کشاندم به سمت زمانی که جوان بوده و از لحظاتی می گفت که زیبایی اش و کدبانوگری اش زبانزد خاص و عام بوده. دلم می خواست باز هم همان حرف هایی را می شنیدم که می گفت: « وقتی مرد می یاد خونه ، دوست داره زنش رو شاداب ببینه ، آرایش همیشه خوبه و به آدم نشاط می بخشه ، ولی خونه مرتب و اخلاق خوب تکمیل کننده ی این نشاط و زیبایی ایه.... این آقا جونت رو می بینی؟ هروقت می رفت بیرون منم پشت سرش چادر به سر می کردم و می رفتم بیرون بازار طلافروش ها و این مهمونی و اون مجلس ، خونه این خواهر و اون همسایه....و همیشه با آقاجونت با هم می رسیدیم خونه...» بعد من در اینجای حرف هایش همراه خودش لبخندی شیطنت آمیز می زدم و می گفتم: ماشالا .... بعد او ادامه می داد« آره بخند که مادربزرگت حسابی شیطون و اهل گشت و گذاره... ولی همیشه غذام آماده بود ، اما اگه دیر می رسیدم جلدی جلوی در رو آب و جارو می کردم و حیاط رو آب پاشی می کردم تا آقاجونت فکر کنه من از صبح داشتم کار می کردم.» بعد هر دو با صدای بلند می خندیدیم. هر وقت که مادربزرگم بدین گونه با من حرف می زد فکر می کردم و می دیدم که واقعا راست می گوید. زرنگی و سلیقه هم جزو استعداد خدادادی اش بود هرچند پدربزرگم دیگر دستش را خوانده بود. کاش زنده بود و در جمع باز هم چشمانش را پر از مهر و علاقه می کرد و از پدربزرگ مهربانم تعریف می کرد و به وجودش می بالید . همیشه طوری رفتار می کرد که گویی حرف ، حرف پدربزرگم است ولی همیشه این خودش بود که در سایه حرف ، حرف او بود. طوری حرف آخر را می زد که کسی متوجه نمی شد. سیاستش یک سیاست خاص زنانه بود.

اگر الان زنده بود جواهرات عتیقه اش را برای هر مهمانی با لباس های مختلفی که داشت دست می کرد.

اگر الان زنده بود بعضی وقت ها جر و بحثی کوتاه بینمان در می گرفت و من غر می زدم که چرا برادرم نباید در کارهای خانه کمک کند و بعد او هم برادرم را لوس می کرد و می گفت: « خوب بر ای اینکه اون پسره به وقتش قراره بیرون کار کنه الان وقت لوس شدنشه » برادرم هم حرص مرا در می آورد و من چقدر سر این موضوع و حرف های مادربزرگم حرص می خوردم و بعد با برادرم دعوا می کردیم.

یا وقتی می خواست از من کاری را درخواست کند با نقشه این گونه می گفت : « این پا درد نمی ذاره که بلند شم و گرد اون میز تلویزون رو بگیرم...» ای مادربزرگ کلک....یعنی اینکه من خودم می گفتم : « باشه الان من گردگیری می کنم.»

اگر الان زنده بود با چشم و ابرویش نشانم می داد که برای دایی کوچکترم یک بشقاب میوه پوست بکنم و تزئینش کنم و چون یک جلاد بایستم بالای سرش تا میوه هایش را بخورد. چون ، می دانست تا مجبورش نکنی لب به میوه نمی زد. قبل از مرگش هم این سفارش را کرد.

دلم می خواست زنده بود و باز هم از تجربیاتش برایم می گفت که « تا جیب این مردا رو پر از آجیل و تنقلات نکنی چیزی نمی خورن و خیلی بچه مسلک اند. اگه یه وقتی خدای نکرده دلشون تو خیابون یا سر کار ضعف رفت حداقل دست تو جیبشون کنن و ببینن که پسته ای ، کشمشی هست که بخورن ... تازه این جوری به یاد زن و مادرشون هم می افتن که به یادشون بوده ، اونوقته که دلشون می خواد زود برگردن خونه به جای اینکه بیرون باشن.» این را که می گفت منتظر پدربزرگم می شد تا او را ببند. از چشم هایش می خواندم.

اگر مادربزرگ زنده بود دلم نمی خواست که قربان صدقه ام برود. دلم می خواست زنده بود تا من قربان صدقه اش بروم و بگویم که ، دل همه مان برایش تنگ ، تنگ شده.

می خواستم بگویم که : مامانی منو ببین که حیاطو مثل دسته گل جارو زده ام و هر چند وقت یکبار هم این کارو می کنم به گل های زینتی ایه باغچه ات هم دست نمی زنم...مواظب گل های فلفل گلدان فلفلی ات هم هستم تا گل فلفل نیافته....وقتی هم که حیاط رو جارو می زنم آقاجون منو نگاه می کنه و زیر لب این ترانه رو می خونه....چوچ لر سو سپ میشم...یار گلندع تز الماسن....ائله گلسین ائله گتسین....آرامز دا سوز الماسن.

 

دو سال گذشت و تو باز هم در کنارمان نیستی.

 

پی نوشت مشعوفانه :  خوشبختانه فروردین ماه رو به اتمام است و من از این حالت نوستالژیک خارج میشوم تا زندگی جریان طبیعی خود را طی کند. یکی میرود و یکی می آید....من امروز صاحب یک پسر دایی گوگولی مگولی و تپلی شدم

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 1:29  توسط نسرین   | 

 

>۱< سه چهار روزی هست که اصلا روی خط شانس نیستم و مدام بدبیاری پشت بدبیاری. نیست که حالا همیشه خیلی روی خطم!!! شانس پخش و پلا کردنی من کجا بودم نمی دونم؟!

 

>۲< میخوام بازم مثل قبل همه کارامو برنامه ریزی کنم و روتین بشم...فقط یه تلنگر لطفا.

 

>۳< آخه یکی نیست بگه که ، تو توی تعطیلات یه صفحه کتاب هم نخوندی مجبوری مگه که بعد از تعطیلات رفتی کتابهای توپ و کلفت رو امانت گرفتی؟؟؟؟ مگه تو قرار نیست درس بخونی؟؟؟ این خوره کتابخوانی وقت درس خوندن دیگه چیه من نمی دونم؟!

 

>۴<من چقدر زجر میکشم از اینکه گوشی تلفن همراه اسمایلی نیشخند رو نداره...آخه آدمی احساسات نابش رو چه جوری بروز بده آخه؟!

 

>۵< تازشم من دلم مدرسه و کلاس و مزه پرونی و این حرفا رو میخواد. دلم تنگ شده خوب. افسرگی گرفتم خوب.

 

>۶<از این ساختمون به اون ساختمون ، از طبقه اول برو طبقه چهارم از چهارم برو سوم از طبقه سوم برو اون یکی ساختمون از اون یکی ساختمون برو این یکی ساختمون. اون یکی نیستش. برو فردا بیا.

 

>۷< مبارکه...ایشالا به سلامتی...چقدر زود تموم شدی!!! ما که ندیدیمت!!!... نه ، عمرمون زود گذشت نفهمیدیم.

 

>۸< باید بگردی دیگه این جوری نمیشه...خییییلی ممنونم.... خوب شد مهران مدیری این جمله رو اختراع کرد وگرنه من نمی دونستم چی باید بگم!!!

 

>۹< آخه زن من استعداد شاعری از کجا بیارم آخه؟؟؟ روم نمیشه از حافظ کمک بگیرم...زشته آخه... می ترسم به نبوغ من حسودیش بشه!!! مهناز خدا بگم اون نیشتو ازت بگیره تا نیش نزنی...این دعا به نفع ملته ها!!!

خداییش من اگه حافظ رو نداشتم آبروم می رفت...بهش گفتم کمکم کن یه شعر بگم و از دست این مهناز راحت بشم اینو داد.(البته حافظ جان سرود و منم ویراستارش بودم.)

 

واعظان که این جلوه در محراب می کنند

چون از خلوت درآیند باز هم کار دگر  می کنند (ویرایش شده)

 

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

از برای خود حالی به هولی می کنند (ویرایش شده)

 

گوبیا باور نمیدارند روز داوری

کاین همه ، توبه هم نمی کنند (ویرایش شده)

 

یارب این نو دولتانرا با خر خودشان نشان

کاین همه پول حیف خاطر ، ماکسیما می کنند (ویرایش شده)

 

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان

میگیرند از زیر میز نانی ، هرچند که دلها می شکنند (ویرایش شده)

 

حسن بی پایان او چندانکه عاشق می کشد

دیگر چه سود آن همه گریه که می کنند (ویرایش شده)

 

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی

کاندر آنجا مگس را پروانه می کنند (ویرایش شده)

 

صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت

گویی نسرینیان سرقت ادبی می کنند (دروغه...من تکذیب میکنم...این حافظ بوده که از رو دست من کپی می گرفت منم به روش نمی آوردم...از بس که من متواضعم. به به....به به!)

 

بفرمایین اینم شعر. از بین سه کلمه پیشنهادی مهناز ، از دوکلمه (خلوت و خاطر) بهره جستم. بعد میگن تو ایران آدم خلاقه کمه. بفرمایین یکیش من همین جوری الکی الکی شکوفا شدم و تن حافظ جان رو تو گور لرزوندم که چی؟! هیچی؟! حافظ دوم شکوفا شد....به به...به به.

 

حالا دعوت می کنم از : رئیس رضا ، صدف بانو ، عادل خان ، آقا سعید و بهار خانومی  و دریا جونی که تو این بازی مشاعره شرکت کنند و شعر بسرایند و از کلمات پیشنهادی من یعنی (حوری ، گل ، حکایت ) استفاده کنند. اجابت نکننده این دعوت توسط اینجانب مورد حملات تروریستی قرار خواهد گرفت.

 

پی نوشتی معترضانه : هی میخوام پی نوشت ننویسم و این مرض رو ترک کنم ولی اصولا ترک عادت موجب مرض میشود اعتراض می کنیم به کسانی که می آیند بدین جا و اشعار ناب ما را می خوانند و کامنت هم نمی گذارند...ان شاا.. که به زودی منفجر می شوند و یا اینکه ما خودمان با همین دستانمان خفه شان می کنیم تا درس عبرتی شود برای همگان که بدانند گذاشتن کامنت را نباید فراموش کنند.

 

نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:5  توسط نسرین   | 

 

در سالی که گذشت، بزرگ شدن روحم را با تمام وجود حس کردم...روحم پخته شده!!!

در سالی که گذشت کشف کردم که، این بار سر سفره هفت سین چه دعایی را بخوانم!!!

در سالی که گذشت کاملا حس کردم که ، پیروی کردن از نشانه ها چقدر برایم مفید است!!!

در سالی که گذشت فهمیدم که، باید از خدا برای خودم شجاعت و اراده ای بخواهم ؛ دوچندان!!!

در سالی که گذشت  دانستم که ، عده ای فدای عده ای دیگر می شوند تا آن عده زندگی کنند!!!

در سالی که گذشت آموختم که ، دست یافتن به آرزوها در جایی که آرزویی بر باد رفته به دست می آید!!!

 

در سالی که گذشت...  

 

مهم این شد که ، کودک  خردسال درون را در عین بزرگ شدن روحم حفظ کردم تا از بین نرود و زنده بماند تا من ، زنده بمانم !!!

 

پی نوشت یه جوری : نوشته های این پست کمی یه جوری شد ، نمی دونم چه جوری شد ولی یه جوری شد.

نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 22:34  توسط نسرین   |