بهار: الو؟
من: سلام. بهار خانوووم. چطوری خانومی؟ شناختی؟
بهار: سلام. نه خیر. به جا نیاوردم.
من: من، نسرینم.شماره ات رو امروز صبح از المیرا گرفتم...
بهار: وااااااااای!!
بقیه اش خصوصی بید و قرار ملاقلات و از این حرفها.
سه راهی ولیعصر/ قرار ملاقات/ سلام و احوالپرسی/ آشنایی با دو دوست جدید وبلاگ نویس به غیر از بهار، یاسمین و کوثر/ دو ساعت زودتر / هفت ماهه ها / مجردی و جوانی / هفتمین ماشین در پارکینگ / پارک کنار یک پرادوی مشکی / سالن بزرگ امیر کبیر / پشت پشتا نشستن دو تا کبوتر / ردیف سوم؛ افتخاری مهم / چهار پسر مثبت جوگیر شده ی ردیف دوم / حال به حال شدن و عشق شدید سمت راستیه / در ویبره بودن دو دختر ردیف دوم / هم کلاسیه یاسمین...آشنا...مسئول...ایشش/ دو مامور قدبلند کنار سن... ماموران FBI / خودشیفتگیه من و بهار / عکس، عکس ، فیلم / ساندویچ کتلت، نوشابه، پفک و چیپس ...رفته بودیم به پیک نیک/ ای دی اس ال...چه ربطی داشت؟ /خنده های ریز من و بهار با همکاری یاسمین/ جو سنگین و باوقار و با کلاس سالن / نورپردازی قشنگ سالن / گزارش کوثر / محمد اصفهانی و گروهش...واااای!!! / ذوق مرگ شدن همان پسر سمت راستی در ردیف دوم / گریه ها و حس گرفتن های همان پسر ردیف دومی و دوستانش / دست تکان دادن های همان پسر به اصفهانی / دست دادن همان پسر با آقای مجری/ تعجب ما!!! / ترکاندن سالن / دست ، دست / دلقک و گل گلدون / هم خوانیه ما.... وااای... تنها ماندم... وااای / سالم ماندن و غش نکردن همان پسر / در کل ، عشق و حال و صفا و....
حالا یک سوال: چرا آدمیزاد در کنسرت فکر می کند وقتی با جمع می خواند صدایش خفن قشنگ است؟ چرا؟![]()
![]()
![]()
![]()
۱} همیشه به این فکر می کنم که تو چطوری تحمل می کنی؟ بعد هم خودم یه جواب می سازم برای ذهم خودم...به این فکر کن که شاید به غیر از تو فرد دیگری هم شرایطی مثل تو رو داشته باشه و مجبور به تحمل کردن باشه...مجبور به سوختن و ساختن.
۲} 5 هزار بار بهت گفتم و مطمئنم که اگر ۵ هزار بار دیگر هم بگویم باز گوش نمی دهی ...اگر همین ۵ هزار بار را به مجسمه آزادی در آمریکا گفته بودم صد در صد یک عکسی، عملی یا عکس العملی از خود نشان می داد....خسته شدم از بس گفتم که: در این لاک غلط گیر را بگذار...خشک می شود.
۳} به به...عینک نو مبارکه...ولی آی کیو جان! کدام عاقلی عینک به چشم به زمین والیبال مشرف می شود؟
۴} من که هیچ وقت خودم را به خاطر حرفی که روز سه شنبه نوزدهم تیرماه سال هزار و سیصد و هشتاد شش زدم نمی بخشم. خیلی بد گفتم. اگر تو هم مرا ببخشی من خودم را نمی بخشم. نمی دانم من بودم یا من دیگری از من بود...یک من ناشناخته که هنوز نشناخته بودمش ، منی که دل صاف و روشنتر از آیینه تو را شکست. خوب شد که گفتی از دست من ناراحتی...اگر هنوز هم ناراحتی تا دلت می خواهد می توانی خودت را خالی کنی...خواهش می کنم اگر هنوز هم دلت پر است ،آب و جارویش کن درون فرق سر من.
۵} چاق شدی دیگه... برای چه قبول نمی کنی که سه کیلو چاق شده ای؟.......رژیم بگیر ، ورزش کن....برایت خوب است ها!!!
۶} بی خبری هیچ وقت خوب نیست....اگر هم طولانی شود عذاب آور می شود... آخرین باری بود که این طور ی بی خبر بازی در می آوردی ها!!!همیشه کسانی هستند که نگران آدمیزاد می شوند...اگر در خبرگزاری کوتاهی کنی ممکن است مجبور به پرداخت دیه بشوی.
۷} نه بابا! توهم فانتزی چیست؟ تو همیشه دلت برای من تنگ می شود...اعتراف کن دیگر!
۸} خوش به حالت...در آن یک ماهی که هر دو امتحان سختی داشتیم یک استاد خوبتر و خوبتر و خوبتر از خوب را داشتی که کمکت کند و همراهت باشد. ولی من آن موقع تنها بودم و هیچ استادی نداشتم و مجبور شدم امتحانم را به تنهایی پاس کنم...گاهی هم از تنهایی و نداشتن استاد حرصم می گرفت و گاهی اوقات گریه ام می گرفت...نتیجه این شد که بعضی اوقات در همان درس می لنگم.
۹} تو،تو،تو یکی هم هستی و همچنین تو...همگی تان را با تمام وجود درک می کنم.
۱۰} دیگر برای هیچ کس از این دلسوزی ها نکن...تو از راست و دروغ حرفهایشان مطمئن نیستی که...هستی؟
۱۱} انشالله خدا حاجتت را می دهد...بگو صلاحت را در رسیدن به حاجتت قرار دهد.
۱۲} قدر همدیگر را بدانید... مبادا لحظه ای از قدرشناسی و شکرگزاری به درگاه خدا غافل شودید.
۱۳} به نظر تو من چرا مجبور شدم مهر سکوت بر لبانم بزنم؟؟؟؟؟؟؟ اما آن روز نمی دانم کدام روز! مهر را برداشتم و سکوت را شکستم ولی لبخندی تلخ بر جای مهر سکوت نشست.
۱۴} شیطونکم! مواظب دلت باش...می ترسم از روزی که به خودت بیایی و ببینی که دیر شده...و اگر نشد و خواستی پاک کن برداری و آن نقطه دلت را پاک کنی، ببینی که هرچه پاک می کنی نمی شود و در آن قسمت پررنگ حتما اثری بر جای می ماند.
۱۵} اس ام اسی که بعضی شبها می فرستی خیلی خیلی به دلم می نشیند...منم دلم برایت تنگوله تنگول شده خوشگلم....تازه تو آخر و ته و اند و پایان معرفتی...باصفایی به خدا.
۱۶} تو با آن دل کوچک اما دریای ات خیلی مخملی تر می شوی وقتی حس می کنم چقدر مهربانی و من چقدز دوستت دارم.
۱۷} می دانستی کلا آدم خیلی تنبلی هستی؟ ولی برای چه لاف پوشانی می کنی؟ خوب بگو: وقت نمی کنم مطالب وبلاگت را بخوانم از بس که تیلیفون به گوشم چسبیده.
۱۸} یک ترانه را به تازگی ها کشفیده ام که خیلی توجه من را به خودش جلب می کند... می توانی حدس بزنی چه می خواند؟...خودم می گویم: سلام ای غروب غریبانه ی دل، سلام ای طلوع سحرگاه رفتن، سلام ای غم لحظه های جدایی، خداحافظ ای شعر شبهای روشن........بسه دیگه.
۱۹} عزیز دلم! خوب شاید چند سال که از تو بزرگترم باعث شده که بعضی چیزها را بدانم...بهتر است هر گاهی بزرگتری نصیحتت می کند کمی فکر کنی حتی اگر نمی خواهی به نصیحتش گوش فرا دهی.....من هم به نصیحت تو گوش فرا دادم ها!!!!!!!
۲۰} یاد جمله ای افتادم که یه روزی، یه جایی، یه نفری از راه دوری به یکی در راه دور گفته بود: می فهمم، حس می کنم، درک می کنم....حال من هم خواستم بگویم که: می فهمم، حس می کنم، درک می کنم.
۲۱} در آن شرایط روحی تو بهترین و قشنگترین هدیه دنیا را به من دادی...آنقدر خوشحالم کردی که ذوق مرگ شدم...ازت خیلی خیلی خیلی ممنونم...راستی تو هم مواظب خودت باش.
۲۲} آداپته شدنت با شرایط جدیدت را تبریک می گویم...دو ماه شد دیگر...مگرنه؟؟؟؟؟؟؟؟
۲۳} بار اولی که تنهایی به مشهد سفر کردم با هم دانشگاهی ها و همکلاسانم بود به دلیل اینکه دانشجوی ممتاز شده بودم...آن موقع گروه ما خواست تا یک سوئیت هفت نفری را به ما بدهند...یادش بخیر...آن موقع در آن اتاق هفت نفری، شش نفر در یک حاجت مشترک بودند الا من...حاجت من درست عکس حاجت آنها بود... حالا همان شش نفر به حاجت هایشان رسیده اند و یا در حال رسیدن هستند اتفاقا من هم به حاجتم رسیدم...بار دوم که تابستان همین امسال بود...حاجتم از نوع همان حاجت بود مثل حاجت همان شش نفر شاید با کمی تغییر....ولی طور دیگر رقم بود...شاید باید اینگونه رقم می خورد...به هر حال من هنوز هم راضی ام به رضایت.
۲۴} راستی چقدر از آرزوهایت بر دل مانده؟......مرا می گویی؟...............اوووووووووه !
۲۵} رسیدم به ۲۵...یادم آمد که چند روز دیگر ۲۵ آذر است...وای دیدی چه شد؟ هر کاری کردم این روز را از یادببرم نشد که نشد و یادم ماند...تا چند روز زودتر روز شکوفا شدن و میلاد و ولادتت را تبریک بگویم...چون خیلی تاکید داشتی که 25 آذر را یادم نرود! حالا نیست که خیلی روز مهمی است! این تبریک را می گویم تا نگویی که من خبیثم و بدجنس و خسیس و از این حرفها هستم و تازه ببینی که من چه قدر مهربان هستم...پس..تولدت مبارک مهربان
....یا....۲۵ آذر مبارک
...راستی می دانستی ۲۵ چه عدد مقدسی است؟.... خوب برای اینکه چندین موجود نورانی متولد ۲۵ ام هستند.
۲۶} می دانستی درون حرفهایت نوعی انرژی خاص نهفته که آدمی را سرشوق و ذوق می آورد؟...راستی حرفهای تو یکی هم همیشه به من آرامش می دهد...زمانی که مشاور نیاز دارم تو یکی از بهترین مشاوران من هستی...آن روز برفی هم که زیر برف مدام چتر را بر سر من می گرفتی تا برفی نشوم و من می گفتم : خودت را اذیت نکن. و تو این جمله را در گوشم زمزمه کردی: عشق ، یعنی آنکه یکی چتر شود و آن دیگری نفهمد که چرا هرگز خیس نشد. کلی ذوقیدم ولی به روی خودم نیاوردم تا ملت چشممان نزنند....چه خوب است که تا حالا سلولهای خاکستری خیلی ها منحرف شده....از بس که همه الیاس گونه تفکر می نمایند.
۲۷} وقتی به صندلی خالی چشم دوختی و گفتی که خیلی دوستش داری... صداقت را در چشمانت خواندم. امیدوارم عشق بانمکتان به وصال شیرینی ختم شود.
۲۸} می دانستی وقتی که غمبرک می گیری و دلمرده شدنت را نشان می دهی خیلی بی ریخت می شوی؟...اگر نمی دانستی خوب حالا بدان....بین دورو برت چه خلوت شده! از من به تو نصیحت، هیچ کس آدمی را که غمگین و افسرده است را دوست ندارد. همه به دنبال شادی و شادابی هستند. حتی اگر در بدترین شرایط روحی هم هستی سعی خودت را بی غم ترین آدم نشان دهی یا خودت را طوری نشان نده که غرورت شکسته شود...نشان بده که ای کیو یا هوش هیجانی ات بالاست....تو می توانی.
۲۹} برای چه دور خودت حصار کشیدی؟...یک حصار بتنی!
۳۰} باز هم می گویم و بارها هم خواهم گفت: سعادت و سلامت و سربلندی تو در کنار خوشبختی به همراه آرامش درونی ات آرزوی همیشگی من است...و همچنین شنیدن خبری که بارها از خدا خواسته ام....یعنی بر آورده شدن آرزویم...چون نذری کرده ام که باید ادایش کنم.
حالا شما دوستانم بیابید پرتقال فروش را!...هر کس باهوش تر است جمله ی خودش را خواهد یافت...در ضمن برای همه هم جمله ننوشته ام.
یک فیلم ملودرام برای شما ![]()
یک ماجرای هیجان انگیز دیگه از همونایی که یک روز رفته بودند هتل پارس ناهار میل کنند. با بازی:
زولبیا موکرجی
، بامیه خان
، رقیب الیاس کاپور.![]()
لوکیشن: درکارگاه زولیبا بامیه ی دانشگاه.![]()
زولبیا خانوم پریز سیار برق را می گیرد تا سیم کامپیوتر را به آن بزند که پریز در دستش می شکند و دو عدد سیم لخت در انگشتان مبارکشان باقی می ماند که ناگهان زولبیا خانوم در انگشت مبارک دست راست یک نیرویی را حس می کنند که ایشان را به دو متر آن طرف تر پرتاب می کند و زولبیا خانوم که پشت سر همکلاسان ایستاده بوده مظلومانه گوشه ای می افتد.
(جگرتون الان جلززو ولز می کنه
)همکلاسان مجذوب حرف های استاد که صدای مهیبی را می شنوند بر می گردنند و می بینند زولبیا خانوم با هزاران متر فاصله از آنها بیهوش بر زمین افتاده. یک عدد هم کلاسیه مونث نبض زولبیا را می گیرد و می گوید:نبضش ضعیف است!!!
که همان آقای هم کلاسی یعنی بامیه خان کلی مجنون می شود و فیلم هندی بازی در می آورد و در جلوی نگاه های نگران دوستان و استاد مثل یک کودک می گرید و می گوید:زولبیییا......الان نه...........خواهش می کنم الان نه!
(یک نمای بسته از هم کلاسان و استاد عالیقدر.........تصور کنید دیگه............هر کی آی کیویه بالایی داره خوب تصور می کنه)<
منم که اصلا دلم نخواست که ای کاش تو اون لحظه اونجا بودم
> یک عدد هم کلاسیه دیگر یک لیوان آب به خورد زولبیای بیچاره می دهد که بزرگترین اشتباه را می کنند چون، نمی دانستند زولبیا رایک عدد برق گرفته(مبارکه) و این باعث ضعیف و ضعیف تر شدن نبض زولبیا می شود
.گریه های بامیه تبدیل به فریاد می شود (اینجا چاشنی فیلم هندی را زیاد می کنند
).خلاااااصه وقتی با اورژانس تماس می گیرند اورژانس اعلام می دارد اوتول نداریم
(طبق معمول)با آژانس او را به بیمارستان منتقل می کنند و از آنجا با خودرویی به تبریز منتقل می شود. آقای بامیه خودکشی می کند که با مصدوم و همراهانش همراه شود ولی مسئولین دانشگاه اجازه نمی دهند و آقایی دیگر یعنی همان رقیب الیاس کاپور همراه زولبیا و دوستش راهی تبریز می شوند که، آقای بامیه یک عدد تاکسی دربست به قیمت ۱۵ هزار تومان می گیرد (تهیه کننده برای یک مسیر ۴۰ دقیقه ای سنگ تمام گذاشته در این اپیزود
) بامیه وقتی با موبایل رقیب جهت آگاهی از حال زولبیا تماس می گیرد باطریه گوشی را در می آورد تا اطلاعی به بامیه ندهد و چایی شیرین شود برای زولبیا.![]()
خلاصه.......آقای بامیه ی بینوا با کلی پرس و جو بیمارستان مزبور را می یابد و در آنجا با رقیب درگیر می شود(در این قسمت از فیلم شاهد صحنه های ناب اکشن می باشیم .بین بامیه و رقیب
) بعد آنجا جهت مراعات حال زولبیا آتش بس اعلام می دارند. آقای بامیه کلی گریه و زاری می کند
و ۶ ساعت بیهوشی برای زولبیا اتفاق می افتد که گریه های او تبدیل به ضجه می شود
(آخی....نازی.....تو این دوره زمونه پیدا نمی شه ها)پزشکان و پرستاران بیمارستان اعلام می دارند که این دختر را برق گرفته ولی این یکی را(اشاره به بامیه) برق سه فاز گرفته..........![]()
بعد که زولبیا بهبود یافته و من ملاقاتش می کنم....موهایش بعد از گذشت ۴ روز هنوز سیخ سیخ است و وزوزی.![]()
لازم به ذکر است که: این دومین برق گرفتگیه زولبیا خانوم بوده.![]()
دومین مورد لازم به ذکر: زولیبا خیلی خبیثانه با بامیه رفتار می کرد البته الان کمی مهربون شده و چون بامیه از رو نمی رود می توان گفت او یک پا رومئو یا مجنون or فرهاد است.![]()
نتیجه ای که از این فیلم هندیه ملودرام می گیریم:این است که هر چه چاشنیه خشانت و بی تفاوتی بیشتر باشد میزان عشقولان حالت صعودی پیدا می کند البته در بعضی موارد هم نتیجه معکوس دارد ها!![]()
یک پی نوشت بسیار فوری: از دیشب یعنی از مورخه ۱۰/۹/۸۶ تبریز ۵ بار به طور وحشتناک لرزید که همه را به خیابان ها کشاند و حتی عده ای هم شب را درون خودروهایشان سپری کردند........این پس لرزه ها همچنان ادامه خواهد داشت......پس دعا کنید که هیچ اتفاقی نیفتد تا ما در خدمت مبارک شما باشیم![]()
![]()
![]()
یه گل جوون و قشنگ با خنده هایی مثل گلبرگ ، با یه دنیا مهربونی و صفا پژمرده شد ، تو هوای سرد پاییز شده بود از سرما لبریز ، مثل یه بید تو یه هوای بادی لرزید و افتاد روی خاک ، پرنده شد و پر زد ، روز میلاد هشتمین امام برای همیشه از میون ما رفت.
قبله پر کشیدنش با یه دل پر غصه پرسیده بود: که مرگ من چه شکلیه؟ گفته بوده با گریه: مواظب غنچه ها باش.
دوست داشتنی ترین گل گلدون!!! دیگه هیچ گلی نمی تونی جای تو رو تو گلدون بگیره.......تو گل سر سبد بودی و بس.
پژمرده شدنت برایمان عذاب بود و پر پر شدنت عذابی بس دشوارتر.






