تبليغاتX
سیاه + سپید + خاکستری

امروز در کل روز خوبی بود و خوش گذشت.

این نارسی خانوم جلوی چشم من و لیلی پشت تلفن به نامزدش گفت: نسرین و لیلی پیتزا می خواهندای خبیث. روح ما خبر نداشت. یعنی خبر داشت ولی ما از خودش پیتزا خواسته بودیم نه از نومزدش. البته این پیتزا خواستن ما هم جریان داره. آخی طفلکی آقا نومزد نارسی......چقدر زحمت کشید تا قبل از نومزدنگ عشقشو نشون بده و به این نارسیه سنگدل بفهمونه که دوسش داره در این بین من و لیلی از هیچ تلاشی دریغ نکردیم تا فقط این یک جمله را به نارسی بیاموزیم که دوست داشتننش را بر زبان بیاورد یعنی به او بگوید که(من هم دوستت دارم)خلاصه اینکه من و لیلی پیر شدیم تا نارسی این جمله رو یاد گرفتو اینکه امروز پیتزا خوردیم و کلی زحمت به آقای نومزد نارسی دادیم.

بعدش همگی تلپ شدیم خونه پریسا(هرکی پریسا رو نمی شناسه به آرشیو تیر ماه مراجه کنه)تا عکس ها و فیلم عروسیشو در سینمای خانگی ببینیم.ولی بیشتر تیارتی که سینا گوگول واسمون راه انداخته بود رو تموشا می کردیم. بیچاره افسون. آخی نازیسر جهیزیه پریسا بوده و ما نمی دونستیم.(نقل قول از جانب سیما:زنگ می زنم خونه پریسا و شوهرش جواب می ده و من می پرسم:ببخشید،<پریسا اینا >خونه هستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟و جواب می شنوم: نه خیر، رفته اند دانشگاه........صبحانه افسون،نهارافسون،شام افسون...سیما هم پیام بازرگانی است) طفلکی افسون تا دیر وقت خونشون کار می کرده(این پریسا فقط ازش بیگاری کشیده هاااااااااا) و بعد از کلاس هم دو تایی رفته بون خونه پریسا تا کیک شکلاتی بپزننمی دونم چرا اون تکه های باقیمونده ی کیک رو نخوردم!!!!!برای چی تعارف کردم و گفتم:دیگه میل ندارم.......حیف شد خیلی خیلی خوشمزه شده بود کاش می خوردمافسون بیچاره هی واسمون چایی می آورد ولی وقتی دید من بدجوری زدم تو خط چایی خوردن پریسا به دادش رسید و در یک پارچ نه یه ذره کوچیک تر از پارچ بودلیوان بزرگ بود فکر کنم.آره دیگه ،چایی آورد که من لال شوم و آنقدر چایی چایی نکنمسوپ و سالادالویه ای هم که پریسا جونمون پخته بود کلی بهمون چسبید.....همون قضیه ی شکمویی بودن و این حرفا دیگه

 

چون آبان ماه است وظیفه خود می دانم تا میلاد باسعادت دختران آبان را که به راستی در دنیا بی نظیرندرا از صمیم قلب تبریک بگویم...........پس، ۲۴ آبان ماه روز میلاد با سعادت بهار خانوم و ۲۵ آبان ماه روز میلاد پرخیر و برکت آبجی مریم نمکدون و طناز گل را تبریک می گویم.از آنجایی که ۲۵ آبان ماه روز میلاد نورانیه یک انسان بی ادعا ، متواضع، بسیار فروتن و شکسته نفس و خیلی خیلی بی ریا و خاکی است را هم تبریک می گویم ولی چون دیدم که شما بسی مشتاق شناختن این شخص می باشید ناچارم او را معرفی کنم.........آری.........۲۵ آبان ماه روز تولد نویسنده همین وبلاگ می باشداز رئیس بزرگ و نسیم جینگیلی هم خیلی ممنونم که تولد نویسنده این وبلاگ را ۱۶ روز زودتر و هر کدام در پستی جداگانه تبریک گفتند.خیلی شرمنده می شویممم

 

پی نوشت۱:از خانواده محترم که دیروز واقعا غافلگیرم کردند بسیار بسیار سپاسگذارم...علی الخصوص از دایی مهربان که با اون کیک و دسته گل زیبا و هدیه اش خیلی شرمنده ام کرد.من تا عمر دارم اون لحظه رو فراموش نمی کنم. تلفن های پی در پی سیما و ژاله که جهت تبریک زنگ زده بودند باعث شد تا سر من به تلفن ها مشغول بشه و این بهترین فرصت برای خانواده گلم بود تا شرایط رو برای سورپرایز کردن من آماده کنند...........وقتی پایم را داخل هال گذاشتم آقای دایی داشت از من فیلمبرداری میکرد و برادرم دوربین به دست مشغول عکس گرفتن بود........قربون همشون برم من.یک روز فراموش نشدنی رو برای من رقم زدند.

پی نوشت۲:جهت اطلاع اون دسته که دوست داشتن بدونن قالب جدید وبلاگ رو از کجا پیدا کردم....باید خدمت مبارکشون عرض کنم که این قالب جدید رو با تحمل مشقت های فراوان و درخواست و غر زدن های پی در پی منآقای برادر به عنوان کادوی تولدم ساخته...ولی طرحش مال خودمه ها

 

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 23:15  توسط نسرین   | 

هر طور که بشود و هر اتفاقی که بیفتد، زمان هر کلاسی که تغییر کند یا امتحانی که قرار است برگزار شود به تاخیر بیفتد من می شوم منبع خبرگزاری. دو ساعت زودتراز ساعتی که باید در کلاس باشم به دانشگاه رفتم و به کتابخانه جهت کار پایان نامه(قافیه بندی رو حال کردین؟)همین طوری که مشغول استفاده از پایان نامه ها بودم همان طوری هم از کله مبارک دود بلند می شد وقتی می دیدم که ملت پایان نامه های ۴۰۰ صفحه ای نوشته و نمرات عالی دریافت نموده اند و همان طوری هم حسودیمان می شد و باز همان طوری به حال کسانی که آن پایان نامه های مفید را نوشته و احتمالا آخر کار استاد شده بودند افسوس می خوردم، غافل از اینکه استاد و همکلاسان محترم در کلاس مشغول علم آموزی و علم ورزی و از این جور حرفها می باشند.حالا تازه با الهام مهندس هم قرار ملاقات داشتم و قرار بود واسه هم فک بزنیم، تازه می خواستم ناهار هم نوش جان کنم.ساعت ۱۴ با الهام خانوم تشریف بردیم کلاس تا پفک نوش جان کنیم غافل از اینکه هر کسی که در این کلاس تاخیر داشته باشد مجبور به خرید شیرینی می شود.داشته باشد ادامه ماجرا رو....

در باز می شود و یک خانوم محترم با قیافه هایو انگشت به دهان می پرسد: استاد! ببخشید کلاس ساعت ۱۴ است یا ۱۴:۳۰؟(پایت قلم می شد نمی رفتی خب......کل کلاس را هم از حالت خنده به اشک انداختی)

استاد هم نیشخند ژوکوندی می زند و می فرماید:بیا بشین تا بگم کلاس ساعت چند شروع می شه......آقا نماینده اسمشو بنویس و مشخص کن که چه روزی باید شیرینی بیاره

هر کی ندونه فکرمی کنه اولین روزیه که رفتم دانشگاه!(اون چند روز مربوط به دوران گریف ریکشن بود که دچار آلزهایمر جوانی شده بودم)خلاصه اینکه من و نارسی که جلسه قبل از من تاخیر داشت با هم شیرینی خریدیم و چون شکم بچه های کلاس ما به این راحتی ها از خوردن خسته نمی شود طوری شیرینی خریدیم که به هرکسی ۳ یا ۴ عدد شیرینی رسید(می دونم آبروریزیه........ولی در این کلاس لغتی به نام رژیم یک لغت کاااملا بیگانه می باشد...اصلا رژیم یعنی چه؟ من هم نودانم)

نتایج اخلاقی که از این ماجرا می گیریم این است که:

۱:دیگر کسی تاخیر نمی کند و حتما هم گوشی اش را لال می کند تا ما بهانه ای برای خرید شیرینی پیدا نکنیم و در نتیجه افسون ورپریده و پریسا برای اولین بار داوطلب خرید شیرینی می شوند آن هم از نوع تر...قووووووربان دوستان دست و دلباز....بعد انواع و اقسام پروژکتورها و نورافکن ها و لامپ های ۱۰۰ ولت در مغز همکلاسان روشن می شود و کلی روشن فکر می شوند و خلاقیت از خود به در می نمایندیکی برای سالگرد مادرش خرما می آورد از آنهایی که به جای هسته خرما گردو روییدهو یکی هم در هیرو ویریه بنایی در آشپزخانه هوس آشپزی می کند و در نتیجه به آشپزخانه همسایه پناه می برد(واجب بوده آخه)و.....اون چنگال های پلاستیکیه روی رلت هاش منو کشته(بابا سلیقه).این عمل سبب می شود تا بعد ازپایان کلاس شروع به آموزش و پیدا کردن ایده های بیسیار بیسیار خلاقانه برای سیر کردن شکم نماییم.چون در کلاس ما حتی آقایان هم آشپز تشریف دارند...آقا بانمک کوفته تبریزی هایی درست می کند که یک شهر در حیرت می مانندو آن یکی هم آش رشته های معروفی داردو آقای نماینده هم استعداد عجیبی در خوردن دارندمردم سال آخر شدنی از درس و کنکور و کتاب سخن می گویند و ما هم از شکم،خوردن و طباخی و مطبخالبته گاهی اوقات هم از درس سخن می گوییم ها.ییهو فکر نکنید ما طرفدار علم و دانش نیستیم)

۲:نتیجه دوم این می شه که استاد گفت: کلاس شما دوست داشتنی ترین،شیرین ترین و در عین حال شیطان ترین کلاسی است که من در طول دوران تدریس داشته ام

۳: بعد اینکه.......هر وقت که گرسنه هستیم چیزی نمی خوریم تا در این کلاس خوراکی ها از وجود ما فیض ببرند که چه جوری نوش جانمان می شوندبخور بخور همیشه خووووووووووووووبه.

 

یک استاد دیگر وارد کلاس می شود.............

کلاس ما: پچ پچ، پچ پچ،ورررررررررررررررررو ور،وررررررررررررررررررررررو وراستاد خوش اخلاق: چه خبره؟ چرا اینقدر شیطتونی می کنید؟ مثل اینکه خیلی مضطربید؟(اضطراب خوردن داریم، مشغولات ذهنی فراوان داریم ،تازه توهم فانتزی هم داریم )می خواهید ریلکسیشن کار کنیم تا آروم بشید؟ کلاس ما:بعععععععععععععععله ، استاد بعدش شیلان رو هیپنوتیزم کنیم؟(یعنی خیلی ذوق کردیم)شیلان هم می فرماید: من جوونم و هزار و یک تا آرزو دارم.بعد استاد می گوید: خوب چشماتونو ببندید و به هیچ چیز فکر نکنید، دستاتونو بیارید بالا و مچ دستاتونو محکم سفت کنید بعد............فکرشو بکنید که تو اون وضعیت چه جوری خودمون رو کنترل کرده بودیم تا از خنده منفجر نشویم که ییهویی در زده شد و یکی گفت: ای وای، استاد ببخشید که دیر کردممن وقتی به این فکر کردم که اون با دیدن ما که چشمامونو بسته بودیم و دستامونو بالا برده بودیم و منجمد شده بودیم و کلی قیافه مون خنده دار شده بود چه عکس العملی نشون می ده...به یک تلنگر نیاز داشتم تا حداقل یک نیشخند بزنم که طبق معمول آقای نماینده این تلنگر را با پارازیت های روزانه شان ایجاد فرمودند: استاد! به زووور حسسسسسسس گرفته بودیما..کلی حسمون خراب شداین تلنگر نگو پس برای همه لازم بوده چون نیشخند که سهل بود قهقه زدیم و لی دوباره حس گرفتیمولی بعد از ریلکسیشن وقتی استاد مهربون پرسید: حالا چه حسی دارین؟کلاس ما یکصدا گفت: استاد خوابمون می یاداستاد:خوب ریلکسیشن واسه کسانی که خوابشون نمی بره بهترین درمانه.الان شما تا آخر امروز احساس خواب آلودگی می کنیدای استاد زبل.........ما رو گذاشت سر کار . اول صبحی تا ساعت ۴ ما هی خمیازه کشیدن را تمرین کردیمبعد استاد مدیتیشن را آموزش داد و اینکه چشمانتان را هر کجا که هستید به مدت  دقیقه ببندید و به هیچ صدایی توجه نکنید تکرار این عمل به مدت چندین روز متوالی میزان تمرکز و آرامش را در وجودتان بالا می برد.....حالا بعد از کلاس من به لیلی گفتم که  دقیقه واسه من تایم بگیره  که من مدیتیشن کار کنمتا چشمانم را بستم فاطی گفت:نسریییین یه بوس می دی به من(تو اون وضعیت؟)لیلی می گه:این رفته تو حسبعد زی زی سر و کله اش پیدا می شه و با حالت غش و خنده فراوان می خواد یه حرفی رو بگه که می دونه من با شنیدنش غش می کنممن با چشمان بسته می خندم و بعد برای اینکه ملت مزاحم مدیتیشن من نشوند دستامو می گیرم جلوی چشمام که یکی دیگه می یاد و می گه: وااااااای نسرین داری گریه می کنی؟لیلی دوباره می گه: بابا این برای ۵  دقیقه حس گرفته خیره سرشمنم کم مونده بود حسم خراب بشه بعد آقای با نمک در همون۵ دقیقه می یاد و می گه: خانوم فلانی من می خوام یه بنگاه باز کنم؟(من حس گرفته بودما)به من می گه ها......اگه گفتی چه بنگاهی؟بنگاه شوهر یابی برای دختران ترشیدهشما هم باید بشی رئیس اونجا.قبول می کنی؟لیلی هم می گه:نسرین ۵ دقیقه تموم شدخداییش عجب مدیتیشنی کار کردم.

نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 18:13  توسط نسرین   | 

سلام خدا جون،مخلصتم سبد سبد.

خدایی! خیلی ممنون که امروز هم به من فرصت زندگی کردن دادی.هرروز صبح که بلند می شم و می بینم که زنده ام و می تونم از آفریده های قشنگت،از آفتاب پاییزی،از درختان کاج دوست داشتنی،از پرواز یک پرنده در آسمان و ...که در اطراف منه لذت می برم و خوش سلیقگیه تو را در آفرینش ستایش می کنم.چون تو عادلی تمام نعمت هایت را که برای من کنار نگذاشته ای،ولی من تصمیم گرفتم ناشکر نباشم.همین که هربار صدای خنده می شنوم،دوستانم رو می بینم،سلامتی کسانی را که دوست دارم می بینم،آرامش بازیافته عزیزی را می بینم و درک می کنم،لبخند یک کودک را بعد از گرفتن یک شکلات می بینم،دعای خیر پیرزنی را می شنوم،حس همدردی و هم دلی را با کسانی که غمگین هستن و در مشکلات غوطه ورند را می بینم،مفید بودن را حس می کنم،پاهایم را می بینم که با من و همراه من هستن،قلبم می تپد،می تونم لبخند بزنم و تو این مورد خسیس نباشم،می تونم فکر کنم،واسه یه بچه نقاشی بکشم یا حتی دعواش کنم و...هر لحظه بودنت را در با تمام وجود در کنارم حس می کنم و شکر گذارت می شم و به وقتش می تونم برات نامه عاشقونه بنویسم.

از اینکه چشمامو به روی حقایق باز می کنی،از اینکه در سخت ترین شرایطی که فکر می کردم روزنه ی امیدی را نمی بینم و تنها هستم تو با من بودی.چون دیدمت که به طور نامحسوس که صفت پایدار توست در مواقعی و از مکان هایی غریب که من ریز می پنداشتم و یا حتی به مخیلاتم هم خطور نمی کرد که تو اونجا باشی و منتظر من نشسته باشی تا پیدات کنم، به دادم رسیدی و کمکم کردی، داشتی با من قایم باشک بازی می کردی...مگه نه؟کمکم کردی که دوست داشتنت را حس کنم. ازت ممنوم خداجون من...من خاطر خوات شدم سبد سبد.

می دونم که می دونی اون امتحانی که از اون درس یا واحد از من گرفتی خیلی سخت بود،خیلی. ولی،اگه تقلب رسوندن های تو سر اون امتحان نبود حتما رد می شدم.خودت می دونی که این امتحانت داشت داغونم می کرد و اگه رد می شدم قطعا مهر یک شاگرد تنبل به پیشانی ام می خورد...منم که حساس.

تو بودی و من.یک امتحان خصوصی. ولی من می دونم که این امتحان را از بنده های دیگرت هم گرفته ای.شاید قبل از اون لحظه که داشتی از من امتحان می گرفتی از یک شخص دیگه هم این امتحان رو گرفته بوی.فکر کنم قبول شده بوده.آره!داشتم واست فک می زدم،با تویی بودم که فهمیدم تنهام نمی ذاری و پشتیبانم هستی،دستت را دراز کردی و گفتی:بیا.من با تو هستم.

قربون اون با من بودنت برم خداجون!

گفتی:تو که می دونی،غم و شادی، گریه و خنده،سختی و آسایش، نعمت های من به تو هستن.پس ازشون استفاده کن تا بدونی که باید همراه هم باشن.

قربون این نعمت های قشنگت برم که تک تک را به مصلحت آفریدی.

دوستی با تو و عشق تو به من آموخت که حتی داغ دوری و هجران عزیزی هم می تونه دوستی بین من و تو را محکم کنه و اون موقع تو با آرامش و لبخندی که به چهره و قلبم عطا کردی و گفتی: اینا جایزه قبولیه توست. من این جایزه ها را با یک دنیا هم عوض نمی کنم...نه،نه عوض می کنم به شرطی که تو، تو اون دنیا یاشی.آره،این خوبه.مگه می شه تو جایی نباشی!اصلا جایی هست که تو نباشی!!!!!!!!

تو گفتی:به جنبه های دیگر زندگی نگاه کن تا ببینی که چقدر دوستت دارم.خداجون دیدم،ولی جنبه های دیگه زندگی خیلی زیادن کلی وقت لازم دارم برای دیدنشون.

خداجون! قربونت برم که اینقدر مهربون و صبوری و قهر و بدخلقی های منو نادیده می گیری. ولی وقتی لوس می شم و تو خواسته ام رو بعد از کلی لوس شدن من برآورده می کنی،کلی به خودم امیدوار می شم و می اندیشم به این که...لوس شدن هم خوب اختراعی است ها!آخه ثابت می کنی که خیلی دوستم داری.

خداجون!این امتحان آخر که از این درس تازه از من گرفتی،خیلی مفید بود.کلی چیز یاد گرقتم.قول می دم که مقشامو خوب بنویسم.

خداجون!تو این مسابقه ای که تو انجام دادن کارهایی که تو دوست داری انجام بدم واسه خودم جور کردم کلی فیض می برم...حسابی قاز می ده!

بازم می گم:دوستت دارم اندازه قلبم،خودت می دونی که چقدر گنجایش داره.ولی می دونم که تو منو بیشتر از من دوست داری. نه تنها منو،همه بنده هایت رو....خیلی خیلی خیلی خیلی بیشتر.

نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 20:50  توسط نسرین   |