فکر کنم از پنجشنبه که گزارش کار رو تحویل دادم تابستون شروع شده ولی، رمقی برام نمونده بودا.فاطی می گفت:حساب کرده بود و دیده بود که ۳۶ ساعت تمام فقط داشته می نوشته بدون هیچ وقفه ای،اشی که نمی دونسته چه جوری تو مراسم عروسیه خواهرش باید به فکر گزارش کارش باشه یا تو فکر خوشان خوشان کردن و باکمک برادر و دختر عمه اش چه گزارش کاری آماده کرده بود...دیدنی..فقط دو تا چشم اضافی می خواست تا به گزارش کار عتیقه ی اشی نگاهی بیندازد و از خنده ریسه ببافد.افسون هم که به غیر از خودش مال پریسا جونمون رو هم می نوشت...بمیرم برای پریسا بهش گفتم که بیاره تفسیر تستاشو من بکنما...نیاورد و گفت"خجالت کشیدم کم بهت زحمت ندادم که"آخی قربونش برم.از بس که سرش شلوغ پلوغه...منم که تو شرایط روحی یه خوبی نبودم یعنی بودما ولی نمی دونم چه مرگم بود حوصله نداشتم!!!!!هان جونم داشت براتون فک می زد که ... نمی دونم تو اون شرایط چه طوری واسه استاد زبون ریختم و نه تنها دیر کرد خودم و اشی رو توجیه کردم بلکه واسه پریسا و افسون هم دو روز اضافی وقت گرفتم و گفتم" استاد ما که قبلا ازتون وقت اضافی گرفته بودیم!"اشی به دلیل عروسیه خواهرش وقت گرفته بود منم واسه عروسیه خواهر نداشته ام!!!!!!! چیه؟ خوب دروغ نگفتم که من و اشی نداریم...خواهر اون خواهر منه!
استا هم به من گفت"تا به حال بلایی مثل تو ندیدم"
حالا دو قورتو نیمم هم باقی بود و برگشتم به استاد گفتم" استاد کمتر از ۱۸ ندیدها... شوخی نیس که ۶ واحده"رو رو برم.........بعدش اشی هم به شکرانه ی تحویل دادن گزارش کارمان و جهت قدردانی نمودن از اینجانب ما را به بستنی رومیکا مهمان نمودند...............یا فاطی وقتی داشتیم از مطب استادمون بر می گشتیم با من اومد که بریم بستنی بخوریم ولی من مهمونش کردما(گفته باشم)بعد از اینکه حدود سه ایستگاه رو با من پیاده اومدگفت"خوب دیگه من برگردم با نومزدم ناهار بخورم!!!!!!!!!"ها!!!
تو این همه راه رو اومدی که دوباره برگردی؟" خوب می خواستم باهات باشم از بس که من دوست دارم"![]()
ها!!!!![]()
نمی دونم اگه اون چند روزی که حوصل موصل نداشتم تو کتابخونه آگهیه ثبت نام برای طرح تابستانیه جوان رو نمی دیدم ممکن بود بهترین فرصت ها رو از دست بدم...حتما که اتفاقی نبوده...از همون جا به همین نسیم جینگیلیه اسکیزوفرن زنگ زدم و اسم اونو هم ثبت نام کردم....وای که دیروز تو کلاس توجیهی من و نسیم چه ذوقی کرده بودیم که بعد از چند سال دوباره تو یه کلاس کنار هم می نشستیم...مثل همیشه نسیم سمت راست و من سمت چپ نشستم و طبق معمول شیطنتمان گل کرد..مثلا یکی از برنامه های طرح تابستانی کلاس بدن سازییه....به نسیم گفتم" فکرشو بکن یه پا واسه خودمون آرنولد می شیم![]()
" بعد من نقش پسری را بازی کردم که به خواستگاریه نسیم رفته و گفتم" خانوم ببخشید شما اصلی ترین هنرتون چیه؟" نسیم هم فیگور این بدن سازها رو گرفت از اون مدل آفتابه ای ها
و گفت" اینه!!!!!!!!"
واای فقط این یادمه که اگه خودم رو کنترل نکرده بودم از خنده غش می کردم...اونقدر خندیه بودیم که اشک چشمانمون ورقلمید....حالا کلی هم واسه خودمون کار تراشیدیم...استخر و باشگاه بدن سازی و............و............نشریه مثل: نویسندگی و عکاسی...........وای همون کارهایی که من عاشقشم همیشه عاشق نوشتن و عکاسی بودم...الان که فرصتش رو پیدا کردم نمی تونم که از دستش بدم.![]()
سیما دوست نسیم خیلی باحال تراز نسیم می باشد(چیه راست گفتم دیگه بهت برخورد؟ اسکیزوفرن
) من و سیما کلی حرفهای عشقولانه از نوع آی لاو یو و از این نوع حرفهای جوات
(الان به عشاق بر می خوره)برای هم بدر کردیم تا دل نسیم را بسوزانیم...از قدیم الایام از زمان دوچه غضنفرخان حسن پاشا جان اف کندی گفته اند: نو که اومد به بازار کهنه می شه دل آزار![]()
یه خبر هم بدم......می ترسم
از چه می ترسم؟..............می ترسم که فردا مرا به عنوان یک خلافکار و تبهکار حرفه ای بگیرند و من مظلوم و معصوم سر از زندان و سر از چوبه دار در بیاورم
شاید هم صندلیه الکتریکی.آخه چه جوری از دلشون می آد؟.....وای
آخه یه شغل شرافتمندانه ی دیگه پیدا کردم......آدم ربایی
دیشب به ژاله خبر دادم که ساعت 12 شب پایین باشه چون می خوام بدزدمش....البته ندزدیدمش ها....ولی تو فکرش هستم. این شغل یه شغل پول سازه
حالا هی بگید بیکاری و بیکاری........کسی ما جوونا رو درک نمی کنه و از این حرفا...من درکتون می کنم(نیس که چند تا پیرهن بیشتر از شما پاره کردم به همون خاطر) خوب نیست آدم از خودش تعریف کنه
ولی خوب از من یاد بگیرین...راه به راه اشتغال زایی می کنم...آدم باید خودش جربزه داشته باشه...البته اگه خواستین کلاسش رو هم براتون می ذارما.![]()
به نظر شما من کی یاد می گیرم که آپ های طولانی ننویسم؟ خیلی هم دلتون بخواد....چه حرفا! چشمام کور شد تا اینا رو تایپ کردم واسه شما که الان لالا کردین.....منم به فکر شماها هستم![]()
یکی نیست بگه ساعت 3 نصف شب وقت آپ کردنه آخه؟...........بله وقت آپ کردنه چون به یه نفر قول داده بودم که آپ می کنم.![]()
ـــ بعضی وقتا آدم هی آه می کشه...آه!
ـــ بعضی وقتا دل آدم بد جوری ابری می شه!
ـــ بعضی وقتا آدم عذاب وجدان می گیره!
ـــ بعضی وقتا آدم دلش می خواد تنها باشه ولی نه نمی شه آخه نمی تونه!
ـــ بعضی وقتا آدم فقط حفظ ظاهر می کنه!
ـــ بعضی وقتا آدم هر کاری می کنه نمی تونه از ته دل بخنده!
ـــ بعضی وقتا آدم از حرفی که زده پشیمون می شه!
ـــ بعضی وقتا آدم مجبوره که سنگدل بشه!
ـــ بعضی وقتا آدم دل می شکنه...اونم چه دلی!
ـــ بعضی وقتا آدم مثل مجسمه ابوالهول می شه!
ـــ بعضی وقتا آدم علی رغم میلش مجبوره که حقیقت رو بپذیره!
ـــ بعضی وقتا آدم تو هوای آزاد هم احساس خفگی می کنه!
ـــ بعضی وقتا آدم حال خیلی هایی رو که درک نمی کرد درک می کنه!
ـــ بعضی وقتا آدم صبر می کنه تا خوب بشه!
ـــ بعضی وقتا آدم روزای بدی رو سپری می کنه!
ـــ بعضی وقتا آدم از همه چی دل می کنه!
ـــ بعضی وقتا آدم دلش می خواد یه جای دنج و خلوت پیدا کنه و فریاد بزنه!
ـــ بعضی وقتا آدم مثل سونامی می شه!
ـــ بعضی وقتا آدم نمی دونه چه مرگش شده!
ـــ بعضی وقتا آدم مجبوره اونی باشه که دلش نمی خواد،یعنی همونی نیست که بود!
ـــ بعضی وقتا آدم عزم رفتن می کنه!
ـــ بعضی وقتا آدم اعتراف می کنه!
ـــ بعضی وقتا تو دل آدم رخت می شورن،جا قحطیه که حتما تو دل آدم رخت می شورن دیگه!
ـــ بعضی وقتا آدم خودشو نمی بخشه!
ـــ بعضی وقتا آدم می شکنه و مجبور به شکستن می شه!
ـــ بعضی وقتا آدم خیلی چیزا رو از دست می ده!
ـــ بعضی وقتا آدم خاطره هاشو قایم می کنه خاطره هایی با طعم پرتقالی!
ـــ بعضی وقتا آدم می گه"یه چیزی تو دلم ورقلمیده که نمی دونم چیه"!
ـــ بعضی وقتا آدم مثل خیاطی می شه که در کوزه افتاده!
ـــ بعضی وقتا آدم چقدر مصنوعی می شه!
ـــ بعضی وقتا آدم از خودش بدش می آد!
ـــ بعضی وقتا آدم غیر قابل تحمل می شه!
ـــ بعضی وقتا آدم مجبوره پشت پا بزنه...به خیلی چیزا!
ـــ بعضی وقتا آدم فاعل نیست!
ـــ بعضی وقتا آدم می گه"از ماست که بر ماست"!
اصلا بعضی وقتا آدم چه احوالاتی که سپری نمی کنه، چه کارایی که نمی کنه، آدم با همون عذاب وجدان زندگی می کنه و می میره. این آدم مجبوره خیلی چیزا رو بپذیره ولی دوای دردش برگشت همه چیز به همون روال عادی و طبیعیه...تا شاید این طوری بتونه واقعیت رو بپذیره...
همون آدم نباید جا بزنه، باید شجاع باشه، اونم باید ببخشه.
اینجا دو نفر هستن که به آدم کمک می کنن: یکی رفیق شفیق و همیشگی همون اوس کریمه که آدم باهاش دعوا می کنه، خودشو لوس می کنه، قهر می کنه، آشتی می کنه، نازش می کنه، بغلش می کنه...اما بعد خودش رو می اندازه تو بغلش و هق هق گریه می کنه...نفر بعدی هم همون آدمه.
اگه بعضی وقتا نبود آدم چه موجود عجیب غریبی می شد![]()
۱) یه تصمیمی گرفته بودم، ولی فعلا بی خیالش شدم ولی اگه تکرار بشه عملی اش می کنم.
۲) کسی حق نداره داداش...من رو که خیلی برام عزیزه رو اذیت کنه یا بهش چپ نگاه کنه(این هشدار کاملا جدی بود).
۳) ضایع تر از این می شه که آدم به کاسه بگه پیاله؟...سرچشمه سوتی اینجا نشسته!![]()
۴) همینم مونده بود که به خدا چشمک بزنم!!!...این لوس بازیا چیه؟!!!! ![]()
۵) یکی از جملات گهربار افسون در ایام امتحانات:نمی تونم درس بخونم ...آخه با روزی ۳ لیتر بنزین که نمی شه درس خوند...می شه؟باید مغزم رو دوگانه سوز کنم!...فکر خوبیه ها.
منم بنزین وخوام.
۶) چرا بعضی ها ندیده و نشناخته بنا به داشتن یه حس که می شه گفت سوءحسه تهمت می زنن؟؟؟
۷) تا من باشم و وقتی استاد قبل از شروع امتحانات ازم می پرسه ۲۰ می گیری دیگه مگه نه؟ نپرم بگم بله.....اون وقت سر جلسه امتحان با یه سوال چرت به استاد نگم که (استاد من تمـــــــام این علایم رو که شما نوشتین یعنی این چهار تا گزینه رو جزو علایم افسردگی می دونم چون تو بیمارستان رو تمــــام مریضا مشاهده کردم
)بعد استاد هم به اسم کوچک صدام بزنه و بگه: نسرین فقط یکی از این گزینه ها غلطه یادت باشه....در ضمن برای امتحان باید کتاب رو بخونی نه اینکه یاد کیس ها تو بیمارستان بیفتی..خوب بازهم ضایع شدیم ![]()
۸) نمونه کامل عدالت و قضاوت مرد مردان امیر مومنان بودند...اون وقت چرا بعضی ها زود قضاوت می کنند؟
۹)من پشت دستم رو داغ می کنم و دیگه نسکافه اونم از نوع لیوانی اش نمی خورم. چون، ۴۰ ساعت تمام خواب را از چشمانم ربود و اعصابم را خط خطی کرد.همش تقصیر امتحان بود.![]()
۱۰) خدا کنه امسال دیگه تصمیممون رو عملی کنیم و هفته ای یک بار رو بریم پرورشگاه و مامان بچه ها بشیم.....یعنی امسال می تونیم؟![]()
۱۱) برو ازش معذرت خواهی کن و حلالیت بطلب...من که نمی شناسمت اونم همین طور...ولی اینو می دونم که اونقدر بزرگوار هست که نشناخته ببخشتت.
۱۲) این ترم من شده بودم سوژه!!!ناظران خبیث جای منو سر جلسه عوض می کردند...نمیدونم چرا؟(شاید قیافه ام خلاف بود و خودم نمی دونستم یا اینکه فهمیده بودند من ترمیناتور ۴ هستم!) ولی بچه ها سر امتحان هم از خنده روده بر می شدن وقتی قیافه ی مـــــــــظلوم
منو می دیدن و در قرنطینه امتحان دادنم رو دلشون به حالم می سوخت...برای چی می خندین؟...حالا که اینطور شد برای هر خنده اضافی باید نظر بدین..یالا نظر وده..نظر زور وده.![]()
۱۳)خاک وچوکت کنن نسرین..اشی تقلب هم می رسونه.......افاده می فروشی که نه جوابت غلطـــــــــــــه....ضایع.![]()
۱۴) بعد از اینکه امتحاناتتون تموم شد چه کار می کنید؟ می روید برای خودتان آبنبات و بستنی و آدامس و کش سر می خرید.... و وقتی برادرتان با چشمانی حسرت بارنگاهش را به شما می دوزد که بستنی میخواهد ... با نگاهی شیطانی چشمان مبارکتان را به او می دوزید و می گویید..به به خوشمزه بود.![]()
۱۵) خوب شنیدم تو نبود من آمار حودکشی سیر صعودی داشته...از این به بعد سیر نزولی خواهد داشت...برای اینکه ما آمـــــــــــــــــــــــدیم خوش آمـــــــــــــــــــــــــــــــدیم.![]()





