یه روز قشنگ بهاری از اردیبهشت ماه دیدمش ، می گفت« به خاطر بچه هاش می خواد ترک کنه...»پنج سال بود که در دام اعتیاد افتاده بود. واسه ترک اومده بود به خاطر تک دختر سیزده ساله اش به اسم الیناز که الیم صداش می کرد و دو پسر دوقلوی شش ساله اش به نام های مهدی و تورج.اما این بار به دلیل سومین خودکشی نافرجامش هم بستری شده بود. سه بار اقدام به خودکشی! چرا؟ چون ناامید بود. از دست شوهرش که او را به این روز فلاکت بار انداخته بود ، چون بایستی مواد شوهرش را تامین می کرد در این رفت و آمد ها خودش هم معتاد شده بود. شوهر تزریقی اش دچار ایدز بود و طلاق اوحتمی بود و مشکلی نداشت. بچه ها در بهزیستی بودند.
وقتی گفت« تورج کوچولو با رنگ پریده و لحنی کودکانه اما مردانه گفته: مامان تو برو خوب شو و نگران ما نباش و اشک هایش را از چشم مادر پنهان کرده... » ناخودآگاه اشک در چشمانم جمع شد و بغض کردم اما این قانون لعنتی به من اجازه نداد که گریه کنم به خاطر فهمیدگی و معصومیت یک پسر شش ساله.
می گفت«قلبم درد می کنه...دکترا گفتن که به یک ماه هم نمی رسی!» گفتم« تو که طوری ات نیست، سرو مر گنده داری راه می ری ، نفس می کشی ، حرف می زنی ، گریه می کنی...قلب کسی که قراره از کار بیفته هیچ کدوم از این کارها رو نمی تونه به راحتی انجام بده» در پرونده اش هم چیزی از ناراحتی قلبی نوشته نشده بود. فقط یک هدف داشت........رهایی از بیمارستان و قتل مادر شوهر و شوهرش......حتی یک بار کسی را هم مامور کشتن آنها کرده بود ولی خودش را زودتر از آن شخص رسانده بود تا مانع کشته شدنشان بشود.
می گفت« بچه هام از بچگی رنگ و مهر پدری ندیدن...مرتیکه یا خونه نبود یا وقتی هم که بود خمار بود و می نالید و بچه ها رو کتک می زد، اونقدر خمیده راه رفته بود که دوقلو ها وقتی که کوچکتر بودن اونو شبیه سگ می کردن و می گفتن :بابا سگی اومد!»
می گفت« تو کارخونه ی حوله بافی کار کردم ، تو خونه ی مردم کار کردم و چون کار تو خونه ی مردم همیشه نمی شد مجبور شدم حمل کننده ی مواد بشم از اونجا هم اسمم رو گذاشتن قاچاقچی!»
فکر کردم خیلی خیلی فقیر و نیازمنده و کسی رو نداره چون خودش گفت: بی کس و کارم....به همین راحتی.
ولی این قصه سر دراز داشت.... چون نه تنها فقیر نبود بلکه خیلی خیلی هم پولدار بود!!!!!کلی ملک و املاک داشت با اینکه ۲۸ سال بیشتر نداشت، و نتها بی کس و کار نبود بلکه یک پدر و نامادری و هفت برادر داشت با کلی اقوام دور و نزدیک.............نازپرورده ی یک خانواده ی مرفه .
بگذریم که چه ها بین من و او گذشت. ولی وقتی اشتیاقش را برای تعریف کردن از خودش دیدم و شناختمش ، توانایی هایش را برایش یادآور شدم.....دست روی نقطه حساس شخصیتش گذاشتم.....یعنی مهر مادری و با حرفهای تلخ و گزنده ام آزارش دادم تا احساسش را تحریک کنم برای بیداری انگیزه اش لازم بود. به او گفتم« نبود مادر در حساس ترین سنی که فرزندانش اینک هستند باعث می شود که آنها در بزرگسالی به اعتیاد و بزهکاری و جرم و جنایت کشانده شوند،» نبود مادر و شکل نگرفتن رابطه ی مادر و کودک و حس نکردن مهر مادی اش برای کودک خیلی خطرناک است و اگر کسی نباشد که جایگزین مادر شود مثل: مادربزرگ ، خواهر، عمه یا خاله یا کسی که مهر ورزیدن مادر را بداند و درک کند خطرناک ترین تهدید برای این کودکان است.................خیلی ترسید آنقدر که رنگ از رخسارش پرید.
حس کردم که می خواسته از پدر و خانواده اش انتقام بگیرد. چون ، او را به زور شوهر داده بودند و از شهر و دیارش که در شمال بود فراری داده بودند.......وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم سه ساعت تمام دارم به حرف هایش گوش می دهم و راهنمایی اش می کنم افسون هم در این گفت و گو همراهم بود. هم پای او بغض کردم ، افسوس خوردم و خندیدم .
یک لیست از کارهایی را که باید انجام می داد برایش نوشتم بنا به خواست خودش چون ممکن بود دفعه ی بعد که به بیمارستان می رفتم او را نبینم. به او گفتم« یادت باشد که بچه های تو همان انگیزه و امید تو برای زندگی ات هستند...پدرت هم پشیمان است و دوستت دارد چون، به ثروتی که از مادرت به تو به ارث رسیده هیچ چشمداشتی ندارد....برادرانت هم دوستت دارند. با اینکه تمام ثروتی که آنها می توانستند داشته باشند داری ولی به آنها اعتماد نکن.»
قشنگ ترین حس زندگی ام را در قشنگ ترین روز بهار تجربه کردم وقتی که معصومه چشمانش را به چشمان دوخت و گفت« اونقدر که تو به من امید زندگی کردن دادی و توانایی هایی را که داشتم و نمی دیدم ، نعمت هایی که داشتم و ناشکرش بودم رو به یادم آوردی و به من روحیه دادی که از همین امروز نه به مرگ فکر می کنم و نه به قتل کسی و نه قلبم درد می کند...بعد خندید و ادامه داد قلبم چشه مگه؟ فقط می خوام سربلندی و شکوفایی بچه هایم رو ببینم و بهشون بگم که تو یعنی من گفتی که سه تا غنچه ی منو چه قدر دوسشون داری..........مطمئن باش دو سال دیگه برمی گردم و معصومه ای می شم که تو می نمی شناسیش همون معصومه ای که زمانی بودم و حالا حس می کنم اون معصومه داره برمی گرده و به قول تو تولد دوباره ام رو جشن می گیرم...............اینجا آه بلندی کشید و ادامه داد...ولی ، ای کاش...ای کاش یکی این حرفهایی که تو گفتی رو زودتر بهم می گفت اون موقع من به این روز نمی افتادم...می دونی؟ چون مادرم رو تو نه سالگی از دست دادم به ان روز افتادم دیگه....» و این همان حرفی بود که می خواستم خودش اقرار کند.
راست می گفت شاید یک تلنگر لازم بود تا معصومه، معصومه شود.
حق یارتان![]()
![]()
![]()
ـــچند هفته پیش تو بخش یکی از بیمارا از می خواست منو بزنه چون مانع برداشتن صندلی پذیرش شدم و اونم نازنی نکرد و لیوان پلاستیکی که تو دستش بود روپرتاب کرد طرف من که اتفاقا بد جوری هم بهم اصابت کرد...حالا بیمارستان شده بود میدون جنگ اون هر چی که به دستش می رسید پرتاب می کرد طرف من و منم جایی بهتر از پذیرش پیدا نکرده بودم و به عبارتی من شده بودم عراق و اون هم شده بود آمریکا، من همچنان در پذیرش کمین گرفته بودم که یکی از پرستارا به دادم رسید که اونم زد و بقیه اومدنوخوابوندنش روی زمین و یه آرام بخش بهش تزریق کردن...همش فکر می کنم که من باعث شدم.![]()
ــوقتی صدیقه دختری که یک سال ازمن کوچکتر بود و شش روز بود که بستری شده بود بهم گفت"حرف زدن با تو آرومم کرد" احساس آرامش عجیبی کردم...بهش گفتم"که من به خاطر تو اینجا هستم".![]()
ـــاشی امشب با خونواده می ره مکه ، حالا وقتی که تو کلاس مشی رو می سپرد دست من بهش گفتم"تو برو ، خیالت راحت من مواظبش هستم"که اشی گفت" مشی به من خیانت نکنی ها!!!" (این دو تا گنجشگکای کلاس ما هستن) مشی سنگدل هم به عشق من جواب رد داد...ای مشی سنگدل...اینقدر بهش گفتم"دوست دارم" انگار به دیوار گچی می گم...می گه" ول کن بابا" منم گفتم"من با تو قهرم" مشی هم گفت"تو غللللط می کنی...". موقع رفتن اشی گفت " نسرین من ماشین نیاوردما...این مشی خانوم امروز ماشین آورده" ای اشی خائن......به مشی می گه" اینو تو صندوق عقب ماشینت سوار کن....مشی هم با این اکتیو نبودنش حرص آدم رو در می آره...رمز پخش ماشینشونمی دونه.......آی به من و اشی بد گذشت چون ، رمز پخش ماشینش قفل کرده و ما نتونستیم ازmp3 استفاده کنیم و فیض ببریم........مشی می گه" خوب چون اشی می خواد بره حاج خانوم بشه باید توبه کنه........من خودم وقتی داشتم می رفتم مکه توبه کرده بودم ولی این نسرین منحرف نمی ذاره".........دیوار کوتاهتر از دیوار من نبود؟![]()
ــتو کلاس بد جور رفته بودم تو بحر درس و می خواستم درسامو خوب یاد بگیرم تا بتونم دو تا از کسایی که وضعشون اسف بار است رو درمان کنم، شما هم می شناسیدشون، نسیم جینگیلی و آقا رضا بیمار جان محترم رو می گم.........آی وضعیت اینا بحرانیه.خوب داشتم می گفتم، دیدم یکی تو کیف من بد جوری خودکشی می کنه.........ای بر مردم آزار لعنت......سی سی و زی زی مرتب زنگ می زدن و من تامی خواستم جواب بدم قطع می کردن. وقتی برگشتم پشت سرم رو نگاه کنم دیدم نیششون تا بناگوش بازه...یه چیزی تو همین مایه ها
....بعد نوبت افسون بود که شروع کرد و وقتی برگشتم و نگاش کردم دیدم داره بای بای می کنه و بعد نوبت اشی بود که لبخند ژوکوند تحویلم بده........یه شماره ناشناس هم بود که دو بار زنگ زده بود . به سی سی و زی زی می گم" کار کدومتون؟" " وا نسرین این حرفا چیه؟ تو که شماره ما رو داری" " منم گفتم" مارمولکای روزگار...........من که می دونم کار شماست.......شماره سلین چنده؟" " این شماره اون نیست" نمی دونم چرا به شیلان وروجک شک نکردم....وقتی سلین و شیلان رو دیدم پرسیدم" سلین شماره تو چنده؟" " می خوای مزاحمت رو پیدا کنی؟" سرم رو به علامت مثبت تکان دادم که سلین به شیلان وروجک اشاره کرد و گفت" کار اینه...شماره شیلانه" شیلان هم به سلین گفت" خاک تو سرت، نتونستی لو ندی یه ذره اذیتش کنیم؟"(من معذرت می خوام باید می گفتم)... فکر کرن من نمی تونم ردیابی شون کنم، من خودم یه پا رادارم هی منو می خوان واسه ایفای نقس رادار تو برج مراقبت..........نمی رم که.
حالا اینا رو گفتم که بدونین اون لحظه به خدا چی گفتم......گفتم که" خدایا این سادیسمی ها می خوان به مردم کمک کنن و درمانشون کنن؟ تو به داد اون مردم برس ، قبل از اینکه اینا بیچاره ترشون کنن".![]()
ـانگشتم سوخته...نمی دونم کی سوخته؟... کجا سوخته؟.... با چی سوخته؟....که متوجه نشدم........احتمالا انگشتم رو به یکی دیگه قرض داده بودم.![]()
ــــمن معتاد شدم...به جان خودم راست می گم( مگه جونم رو از سر راه پیدا کرد که دروغ بگم).....علائم سو مصرف مواد رو هم از خودم نشون دادم......حالا به چی معتاد شدم اگه گفتین؟............نمی گم بمونین تو خماری.......خوب تا بیشتر از این سلول های خاکستریه مغزتون به انحراف کشیده نشدن و تا زمانی که کنترلشون دستتونه...........می گوییم: من به اینترنت و کامنت نویسی دچار شدم......حالا چه جوری از این بلای خانمان سوز رهایی یابم؟![]()
ـــــیادم رفت برم واسه خودم اسپند دود کنم.......داشتم می اومدم خونه که یه دونه از این ماشین مشکی های چند دره که مخصوص اسکورت هستن با یه پرچم ایران تو گوشه ی سمت چپ ماشین جلوی من نگه داشت تا اینجانب با قدوم مبارکان از عرض خیابان رد شویم....از بس که معروفم..........چه کنیم دیگه شهرت هم لازمه ی زندگی است باید باهاش کنار اومد.![]()
![]()
ـــــاین مغز من نمی دونم چرا اینقدر تنبله؟ مثل اینکه از شب کاری خوشش می آد هر نصف شب منو از تختم می کشه بیرون تا تراوشات بینهایت مفید و ارزنده اش رو مثل آتشفشان آلپ(شما بخوانید فوجی یاما) همینجوری فوران کنه و بریزه بیرون............. و تا این مطالب مفید و ارزنده از مغز من بیرون نریختن خوب رو از چشمانم می گیره...........پریشب هم این مغزه گفت" من الان بد جور انرژی دارم و همین جوری می خوام شعر بگم" ای بابا مغز جان دست بردار.......اونم چه شعری................شعر عشقولانه
حالا هر کی ندونه فکر می کنه یا من یه پا شاعرم یا یه عاشق دلخسته ام
جان؟! یه شعر عشقولانه ی آبکی آبدوغی آبگوشتی سرودم که نگو........گفتم بعدا واسه صاحبش خرج می کنم یا این شعر رو در اختیار کسی می ذارم که نیاز فوری بهش داره......از بس که من بخشنده ام
خواهش می کنم قابل نداره
..................احتمالا حافظ و سعدی یا دور نریم همین استاد شهریار همشهری ام اگه می دونستن که چه پدیده ای قراره یک شبه ظهور کنه هیچ وقت شعر نمی گفتن(خدایا خداوندا.....توبه
).
من اینک بسان دخترکی هفت ساله را دارم که دوست دارم از کوچه پس کوچه ها فقط صدای خنده و شادی بیاد ، خنده ها پشت پنجره ها به من روحیه می دن، پس صدای شادی باید بیاد شادی ، شادی بازم شادی.
حق یارتان![]()
![]()
![]()
نگارنده و دکترسینوحه من به یه بازی دعوت کردن که قراره ۳ تا از ترسای کودکی ام رو بگم، من با یه تاخیر دو هفتای این دعوت رو قبول کردم.
۱:بچه که بودم شبا موقع خواب عجیب از دزد می ترسیدم، وقتی که می خوابیدم کافی بود که صدای در بیاد من همون طور سیخ می موندم و نفس هم نمی کشیدم، با خودم می گفتم الان این دزده اول می ره سراغ برادرم چون که، اتاق اون نزدیک تره به دزده.
۲:یه بار یه خوابی دیدم که دم یه موش گنده بریده شده بود و کنار تختم افتاده بود، منم هر بار که می خواستم بخوابم یه بار کنار تختم رو وارسی می کردم تا مطمئن بشم اثری از اون دم چندش آور و زشت و گنده نیست.
۳:از همون عنفوان کودکی علاقه شدیدی به خواندن مجله داشتم مخصوصا مجله خانواده که تو اون مجله ماجراهایی رو از کسانی که معجزه ای براشون اتفاق افتاده بود رو می نوشتن که یه بار یه موضوعی بود به اسم(عقرب زرد )که یه دختر کوچولو که تو حیاط خوابیده بود رو یه عقربی نیش میزنه و اون دختره از مرگ نجات یدا می کنه و منم بعد از خوندن این مطلب همیشه وقتی وارد محله های قدیمی می شدم یا ازکنار دیوار رد می شدم دور و برم رو نگاه می کردم تا ببینم عقربی نباشه.......وای که اتقاقا همین وارسی کردن ها سه بار به دادم رسید چون، سه بار عقرب هایی رو دیدم که اگه ندیده بودم و نکشته بودمشون الان اینجا نبودم.......حالا هم از شکل عقرب می ترسم .
لازم به ذکر است که اون ترس اولی خیلی شدید بود و من اومدم و از شیوه ی تصعید یا والایش که در روان شناسی یک مکانیزم دفاعیه مطلوب محسوب می شه استفاده کردم و دیگه از هیچ چیزی نترسیدم بلکه همه منو به عنوان یه دختر شجاع و نترس شناختند(این هشدار کاملا جدی است
).حتی وقتی می دیدم تو مدرسه دوستام از اسم جن هم می ترسن خنده ام می گرفت و می نشستم براشون ماجراهای ترسناک تعریف می کردم و اونا هم تا حدسکته پیش می رفتن............خدایا توبه.![]()
و حالا........دعوت می کنیم م م م.
بقیه هم از طرف من دعوتن.
حق یارتان![]()
![]()
![]()





