سلام علیکم
می خواستم (انشای همکلاسی های خودتان را تعریف کنید ) رو بنویسم ولی دیدم خیلی طولانی می شه پس بی خیال شدم.
امروز از نوع دیگر می نویسم چون اصلا وقت ندارم پست جدیدی رو که نوشته ام تایپ کنم ان شاالله برای دفعه بعد، موضوعشم گلایه به برخی از هم وطنان عزیزه.![]()
۱)اول از همه به من تبریک بگین....خوب گفتین؟ دستتون درد نکنه ، حالا چرا؟ ... خوب می گم چون از جمعه کامپیوتر من به سیستم ADSL متصل شد. الحمد الله![]()
۲)دیروز پسر عمه ام وقتی که داشت ماشینشو از تو پارکینگ در می آورد گفتم ناشیا این طوری از تو پارکینگ ماشین در می آرن..اونم پیاده شد و گفت:بفرما تو در بیار ببینیم چه قدر حر فه ای هستی؟ منم فوری پریدم پشت فرمون و داشتم دنده عقب می رفتم که اوتول خاموش شد![]()
۳)نمیدونم چرا همه مسائل عشقولانه اشونو با من در میون می ذارن؟
![]()
۴)مثل بچه مدرسه ای ها همه ی کلاسامون صبحه(منظورم کله سحر) باید هلک تولک نخوابیده پا شیم بریم دانشگاه بعدشم بگن (شما که کاری ندارین .......راحتین) اره چه راحتی هم هستیم! باید هر کله سحر حسودیه اونایی رو بکنیم که تو خواب نازن اونوقت ما می ریم بیرون.
۵)دیروز بعد از ۳ جلسه حضور دریک کلاس درس عمومی من و دو نفر دیگه تازه فهمیدیم که کلاس رو اشتباهی رفتیم!نخندین ها ما بی تقصیر بودیم کار آموزش بود...آه...حیف اون مثبتی که من تو اون کلاس گرفتم...حیف
۶)امروز بازم کلاسمون کله سحر بود و این ساعت آخر من به دلیل بی خوابی استاد رو چهار تا می دیدم، هر کاری کردم چشام باز نمی شد،به قول دوستم خواب رفته تو چشام نشسته می گه بیرون نی آم. خلاصه یه کلاس ۲ساعت و نیمه مون بلاخره تموم شد
۷)بعدش رفتیم از یکی از استادامون تست روان شناسی واسه کلاس کامپیوترمون بگیریم...اونم بهونه می آورد که نیم ساعت یعد بیاین (ما هم بی خواب و کفری) هر کاری کردیم قبول نکرد تا اینکه به خاطر یه حرف من قبول کرد و کلید اتاق رو بهمون داد،به دوستام گفتم :بابا شما اگه نسرین رو نداشتین چی کار می کردی؟![]()
خوب دیگه عجب مطالب مفیدی بودن .... خوب همیشه یکنواختی خوب نیست تنوع هم تو زندگی و برای هر لحظه لازمه.
برم بخوابم دگه دو ساعت دیگه افطاره و منم چند روزه به دلیل این کلاسای کله سحر و درس و مشق بی خوابی کشیده ام.![]()
حق یارتون
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قبل از هر جیز حلول ماه مبارک رمضان رو به همه ی روزه داران عزیز تبریک می گویم.
آن روز را خوب به یاد دارم روز بیست و ششم خرداد ماه ۱۳۸۳ (روز شوم) من صبح با صدای پریشان و مضطرب مادرم از خواب بیدار شدم و دیدم که مادرم در خانه مدام این طرف و اون طرف میرود و پدرم هم لباس بیرون پوشیده و حاضر شده اند و قصد بیرون رفتن از خانه را کرده اند.... پرسیدم: چی شده ؟ صبح به این زودی کجا می خواین برین؟ که دیدم مادرم با دستان لرزان مشغول گرفتن لقمه ای از نان و پنیر و گردو برای دایی ام است و در همان حال پریشان گفت: حال محمد تقی(دایی بزرگم) بهم خورده و از بیمارستان زنگ زده و گفتن: که هر چه سریعتر خودتون رو برسونید اینجا ... من هم چون درست یک ماه قبل پدرم در همان بیمارستان و به طور ناگهانی بستری شده بود و به سلامتی مرخص شده بود به مادرم امیدواری دادم که ان شاالله طوری نیست و او هم مثل بابا خوب می شه. کاش هیچ وقت آن قدر به مادرم امید واری نداده بودم چون باعث شدم مادرم با امید زیاد به بیمارستان برود و ........آه ه ه .......و به جای برادر سالم و سر حالش با جنازه اش رو به رو شود...
و اما من بعد از رفتن آنها شروع به خواندن برای امتحان فاینال کلاس زبان انگلیسی ام کردم ولی در این فکر بودم که حالا که حال دایی ام بهم خورده آن وقت برای فردا که او هم امتحان فاینال داشت و به قول معروف رقیب من حساب می شد چی کار می کند؟ (چه خوش خیال بودم من نمی دونستم که فردا درست موقع امتحانش زیر خروارها خاک می خوابه...)در همین افکار بودم که تلفن زنگ زد و مرا پریشان تر کرد مادر بزرگ مهربانم(خدا بیامرزدش داغ جوانش رو نتوانست تحمل کند)نگران پشت خط بود که می گفت:همه صبح زود از خونه رفتن بیرون تو نمی دونی چرا؟ نکنه برای محمدتقی اتفاقی افتاده دارم از نگرانی می میرم. من هم به دایی کوچکم زنگ زدم که گفت: به مامان بگو طوری اش نیست و فشارش افتاده ولی صدای دایی ام گرفته بود و این دلشوره ی من تمامی نداشت، دوباره به مادر بزرگم زنگ زدم و گفتم: حالش خوبه فقط کمی بی حاله...
اما وقتی با دو تلفنی که به خانه مان شد حس ششم من همه چیز را به من گفت و صدای شیون من همه ی همسایه ها را به خانه مان ریخت و آنها هم همراه من اشک ریختند چون همه او را می شناختند و بعد شروع به دلداری دادن من کردند... هیچ کس نمی دانست چه بر من گذشت. اصلا نمی توانستم باور کنم همان طوری که حالا هم نه من و نه هیچ کس باور نکرده.
چه دردناک بود دیدن صحنه هایی که همه و همه آشنا و غریبه برای غروب غریبانه ی یک جوان پاک اشک می ریختند، چه دردناک بود ضجه های پدر بزرگ و مادر بزرگم، مادرم، دایی هایم ،زن دایی ام و دختر دایی ام ،چه دردناک بود دیدن صحنه ای که دختر دایی ام بی خبر از همه جا با دیدن پارچه نوشته ی سیاه و نام پدرش فریاد بلند( نه) ای کشید و بر زمین افتاد و دردناکتر از همه دیدن صحنه ای بود که دختر دایی چهار ساله ام که خیلی هم بابایی بود وقتی که به آغوش مادرش می رفت مدام بابایی اش را می خواست...
چطور می توانستیم باور کنیم که یک مرد به تمام معنا سالم و سلامت به قصد ورزش صبحگاهی از خانه خارج شده و خودش با پاهای خودش پیکر نیمه جانش را به خانه کشانده و انگار می دانسته که آخرین دقایق از عمر پربارش است پس نیم نگاهی به اتاق دختر کوچولوی شیرین زبانش انداخته و با حسرت او را با حسرت نگریسته و خودش هم با گفتن یک (یا حسین) و صدا کردن نام برادرش که مشغول رانندگی بوده در آغوش او برای همیشه به سرای ابدی پرواز کرده... به همین راحتی.
وای نه .... باورم نمی شود که ما چطور با دستان خودمان آن هیکل تنومند و ورزشکار، آن دستان هنرمند، آن قلب مهربان و بی ریا، آن چهره معصوم با لبان همیشه خندان را زیر خروار ها خاک گذاشتیم. چقدر از خدا خواستیم که او را به ما برگرداند ، به امامان معصوم متوسل شدیم اما، هیچ کس صدای ما را نشنید...
من اینها رو گفتم تا کمی سبک بشوم و چون می خواستم بگویم که چطور شد فهمیدم که کوتاهی و بلندی انسان ها بستگی به شیوه زندگی ای داره که تجربه اش می کنند.
دایی مهربون من با این که جوان بود و عمر زیادی نکرده بود از لحظه مرگش تا به حال که درست دو سال و سه ماه و چهارده روز می گذره هر وقت که کسی چه غریبه چه آشنا، چه دوست چه دشمن از او یاد می کند با چشمان اشکبار می گوید: حیف شد ...
بعد از گذشت دو سال وقتی که هر پنجشنبه/جمعه بر سر مزارش می رویم کسانی را می بینیم که بدون اینکه ما آنها را بشناسیم فاتحه ای می خوانند و سری به نشانه ی تاسف تکان می دهند و می گویند: مثل این جوون کم پیدا می شد خدا همین هم گلچین کرد... به راستی چرا؟
دیروز توی راه دانشگاه دوستم گفت:چیه خیلی پکری؟ گفتم:با اومدن ماه رمضان دلم می گیره چون الان دیگر دو نفر از اعضای خانواده مان در عرض دو سال ما را تنها گذاشتند و ...بقیه اش را هم که خودتان می توانیند حدس بزنیند چه می شود ...داغ یکی را نمی شد تحمل کرد دومی اش هم به آن افزوده شد، وقتی از دو سه تا از خصوصیات دایی ام گفتم دوستم به یکباره گفت: صبر کن ببینم نکنه فلانی رو می گی و من هم با تعجب گفتم : آره ولی تو از کجا شناختی؟ گفت: از اون خصوصیات اخلاقی بارزش که گفتی فهمیدم خودشه بابام می شناختش،میگه حیف شد.
باور کنید الان که دارم ابن مطالب رامی نویسم دفترم از اشک چشمانم که بی اختیار جاری می شود خیس خیس است چشمم به تابلویی که او کشیده می افتد( راستی وقتی که با دستان هنرمندت این تابلو را می کشیدی دریایی آرام با قایق های تک نفره بر روی آب و یک غروب به چه چیزی فکر می کردی اینکه خودت هم یک غروب ناباورانه خواهی داشت؟ من می خواستم بگویم یک بیت شعر زیبا از همان هایی که خودت دوست داشتی با خط نستعلیق برایم بنویسی، یادت رفت که کتاب دیکشنری زبان ایتالیایی را که قولش را به من داده بودی بهم بدهی و .... الان دیگر صدای قهقهه هایت را که سر به سر من و دخترت می ذاشتی و همه همراهی ات می کردند دیگر نمی شنوم ....سکوت بر همه جایی که تو قدم گذاشته بودی حکمرانی می کند بذار بکند فعلا برد دست سکوت است ولی من می خواهم مثل تو باشم.....) تو عمر کوتاه اما بلندی داشتی چون قبل و بعد مرگت باهم فرقی نداشت و نخواهد داشت چون همه و همه به نیکی و خوشنامی از تو یاد کردند و خواهند کرد....به قول سعدی شیرازی :
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آنست که نامش به نکویی نبرند
....ومن می گویم برای همیشه در قلبمان جاویدان خواهی بود ....و ....دوستت دارم.![]()
![]()
![]()





