تبليغاتX
سیاه ، سپید ، خاکستری

کلاس سوم راهنمایی وقتی یکی از دبیرامون اومد کلاس رو کرد به من و پرسید" تو که از چشمات آتیش می باره ، اسمت چیه؟"برگشتم پشت سرمو نگاه کردم تا ببینم اون دختری که دبیرمون اسمشو میخواد بدونه کیه ، که دیدم خانوم معلم خودش برگشت و گفت "چرا با تعجب پشت سرتو نگاه میکنی منظورم خودتی!" بعد همه ی کلاس زدند زیر خنده و منم همراه اونا خندیدم! خانوم معلم راست می گفت! از چشمانم آتش و شرارتی می بارید که او هم در همان بدو ورود با اینکه ساکت نشسته بودم اینو فهمید! ولی وقتی چند سال بعدترش که همین چند ماه پیش بود تو آینه خودمو نگاه کردم اثری از اون آتش ندیدم! اون دو تا تار موی سپید که هر از چند گاهی خود را لای سیاهی ها نشان می دادند این نکته رو یادم انداخت که ، از خودم بپرسم "چرا اون آتش خاموش شده؟!" بعد وقتی دقیق شدم دیدم که مدتهاست اونقدر به زندگی از دید جدی نگاه می کنم که یادم میره کودک درونی هم هست ، باید زنده نگهش دارم ، نباید یادم بره که روی خوش زندگی با همین کودک درون می تونه خودشو نشون بده!

 

همیشه برادرم بهم میگه" تو چرا واسه چیزای جزئی بیخودی ذوق میکنی؟ چمن ها سبز میشن تو ذوق میکنی ، باد میخوره تو صورتت تو ذوق میکنی ، غذای مورد علاقه ات رو می بینی ذوق میکنی ، یه نی نی تو تلویزیون می بینی غش میکنی و دل ضعفه میگیری...." راست میگه برادرم! ولی دیگه اینو نمیدونه که همین خوشی های کوچولو رو ساختن واسه دل ، میشه زندگی! کافیه به دور و برمون نگاه کنیم...هستند کسانی که اگه به بهشت هم ببرنشون بازم میگن" بهمون خوش نگذشت"

 

این خود آدمه که باید از ناچیزترین ها واسه دل خودش دلخوشی درست کنه! همه که توانشو ندارند برند سفر خارج یا همین سفر داخلی تو کشور! بازم همه توان اینو ندارند که تفریحات باکلاس رو انجام بدهند! همه  اینو دوست دارن که کنار ساحل دریا قدم بزنند و از زیبایی های دریا و شنیدن صدای موج های دریا لذت ببرند. هستند کسانی که ، دوست دارند که حتی اگه برای مدت کوتاهی هم که شده بخندند و فراموش کنند که کوله باری از غم ها و مشکلات خروار خروار روی هم تلنبار شده اند که انتظارشون رو میکشند.

 

مردم از کسانی که مدام غمگین هستند و می نالند فراری اند! همیشه سعی میکنم تو نوشته هام در حد توانم از زبان جدی استفاده نکنم. یعنی جدی نوشتن مساوی میشه با تلخی ها! همون تلخی هایی که هر روز شاهدش هستیم و نوشتن دوباره شون باز هم مساوی میشه با یادآوری مجددشون! یعنی وقتی آدم می تونه کسی رو شاد ببینه و از دیدن شادی اش لذت ببره دیگه چه لزومی داره از غم بنویسه و هر روز اینو یاد آوری کنه که چقدر اعصابش خرده ! زندگی پر از فراز و نشیبه ، هم برای من و هم برای تو! هر روز همین زندگی در حال گردش و چرخیدنه ، واسه خودش میچرخه...یه جاهایی این چرخ بدجوری گیر میکنه ، که مدتها طول میکشه تا از اون گلی که توش گیر کرده در بیاد. حالا برای اونایی که زودتر از این مشکل رهایی پیدا می کنند خیلی بر وفق مراد میچرخه که خوش به حالشون! اما یه عده هستند که این چرخ می یاد و ناجور تو گل گیر میکنه. اونایی که ناامید نمیشوند مدام روحیه شون رو حفظ می کنند تا مبادا فکر کنند که زندگی به پایان رسیده ، کسانی که امیدشون رو از دست میدهند همون هایی هستند که دائما از غم می نالند و هر کسی که سر راهشون سبز بشه رو به طور اتوماتیک افسرده می کنند!

 

دوست ندارم جزو کسانی باشم که مردم با دیدن من خودشون رو قایم کنند و یا با دیدن من یادشون بیافته که اون ها هم همراه من باید گریه کنند!

 

شغل و رشته ام سنگ صبور بودن رو در مواقع غم و شادی برام خواستاره. یعنی اینکه باید یادم بمونه که غم و شادی جزء لاینفک زندگی هستند و همراه هر آدمی هستند ولی نباید یادم بره که غرق شدن در خوشی ها به طور کامل و ناخوشی ها به طور ممتد منو از زندگی دور نگه میداره!

 

کودک درون رو زنده نگه داشتن کار چندان سختی نیست...هر کسی بگه سخته یعنی باور نداره...از ما گفتن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 13:48 توسط نسرین |

درسته که من الان دیگه امتحان ندارم ولی امتحانات ترم دوم دانشگاه ها منو به یاد آخرین روز امتحانی در دانشگاه انداخت که تو اتوبوس سی سی جریان تقلب کردن منو به لیلی و زی زی تعریف میکرد . چون سی سی ماجراها رو خفن جالب تعریف میکنه اشک چشمامون در اومد از بس خندیدیم....فقط زی زی و لیلی شاخ درآورده بودن که من چه جوری اون تقلب اعتماد به نفسانه رو کردم!!!(به.....ما خود کلی اپرا وینفیری می باشیم برای خودمان!)

 

والا جا برای شاخ های متعدد درآوردن هم داشت اون تقلب من ، ماجرا مربوط به یکی از امتحانات تخصصی در ترم 4 میشه:

 

هیچ وقت سابقه نداشت که من واسه یه امتحان 10 ساعت و اون هم روز روشن وقت بذارم و درس بخونم چون همیشه شب امتحان و اونم ساعت 12 شب به بعد بکوب میخوندم!(آخه موتور مغز ما ساعت 12 شب روشن میشه و ما جزو نوادر روزگار محسوب میشویم که به ما می گویندnight people   (ولی چون یکی از استادامون روی نمرات من حساس!!! بود و ترم قبلش هم وقتی تو رشد یک ۱۸شده بودم ، تو شروع ترم جدید همون استاد وقتی اومد کلاس اصلا تحویلم نگرفت انگاری منو نمی دید ، بعد گفت"اون چه ورقه ای بود که نوشته بودی؟!" منم دیدم خیلی ضایع  ، ضایع شدم گفتم" استاد این ترم تو هر هشت واحدی که با شما درس داریم 20 می گیرم!" (لازم به ذکر می باشد که این استاد عزیز به هر کسی که بهترین ورقه رو می نوشت ترم بعدش سر کلاس کتاب جایزه میداد ولی چون اون ترم 8 واحد با ایشون درس داشتیم قرار شد هر کسی تو هر سه تا درس 20 بگیره یه جایزه بده که همه سورپرایز بشن! ما هم فهمیدیم که جایزه سکه اس) یعنی اینکه سر و دست شکستن واسه گرفتن سکه رو شروع کنین!

 

خلاااصه روز امتحان یکی از همون دروس:

 

طبق روال همیشه سی سی پشت سر من نشسته بود. منم نوشتم و نوشتم تا اینکه دیدم صورت دو تا از سوال ها  ناجور برام ناآشنا میزنه!!! هی میگفتم اینا کجای کتاب بودن که من ندیدم آخه؟! با خودم گفتم حتما تو اون 30 صفحه ای بوده که نرسیدم بخونم(طبق معمول...بگو کی میرسی یه دور رو تموم کنی که این بار دومت باشه؟!) یکی یکی همه برو بچ ورقه ها رو دادن و رفتن و من دیدم که ای داد بیداد 5 دقیقه مونده و من 4 نمره رو هنوز کم دارم( یعنی چی داداش؟ یعنی اینکه،سکه هه پررررررر!!!) از اونجایی که این سی سی خانوم بچه درسخون و خرخون و از این حرفاست با چه مشقتی تهدیدش کردم که اگه بلند شه و ورقه شو که برای من حکم طلا رو داشت بده زنده نمی مونه و همونجوری جوون مرگ میشه و باید از این دنیا رفع زحمت کنه!!!

 

نقشه ی شیطانی به ذهن ما خطور می کند:

 

خودم رو زدم به موش مردگی و معصومیت...با حالت بی حالی و سرگیجه و کمی گریه جلوی چشم مراقب جلسه که یه مرد ساده بود شروع کردم به بازیگری( ما بسی آنجلینا جولی می باشیم برای خودمان ، فکر کنم اونجا رو با هالیوود اشتباهی گرفته بودم. آخه هی به این براد پیت پدرسوخته گفتم من باید در کشوری اسلامی شکوفا شوم و این طور شد که در ادامه می خوانید!) مراقب که دید من قیافه ی معصومانه ای پیدا کردم پرسید چی شده؟ منم گفتم"دارم 10 میگیرما ولی سر درده نمیذاره که 10 بگیرم و قبول شم ، این امتحان آخرمونه و اگه 10 نگیرم مشروط میشم!" مراقب دلسوز و مهلبون با دستش اشاره کرد که بیا بشین اینجا(یعنی کنار سی سی) خب منم از خدا خواسته، پریدم اونجا تا ادامه فیلم رو به کارگردانی خودم بازی کنم!

 

سه چهار نفری هنوز تو کلاس باقی مونده بودن. منم در عین پر رویی 145 درجه تمام چرخیدم سمت صندلی سی سی که مثل فرفره داشت ورقه می نوشت و بعدشم 120 درجه سرم رو چرخوندم سمت ورقه اش! قشنگ چشمان مبارک رو دوختم سمت ورقه سی سی تا روئیت کنم نوشته هایش را ، مراقب هم همین جوری داشت نیگاه میکرد و از پر رویی من فرصت طلب هم اصلا تعجب نکرد ، حتما تو این فکر بود که آدم برای حفظ آبرو و جلوگیری از مشروطی به چه کارهایی گه دست نمیزنه که دیدم چشمام اینجوری خسته میشن و اصلا راحت نیستم!!!! به یه حرکت ژانگولری ورقه ی سی سی رو از رو صندلیش قاپیدم و گذاشتم رو میز خودم!!! و  هی نوشتم و نوشتم سر کوهی رسیدم ، دو تا خاتونو دیدم (با عرض پوزش ، اشتباه دیالوگی به وقوع پیوست)

 

این سی سی خانوم هم که هی عین این زن های عرب به صورتش چنگ و چونگ میکشید ، رنگش هم شده بود عین هو  گچ دیفال و التماسم میکرد که " نسرین ورقمو بده . خاک بر سرم ، الان می گیرنمون. دیییییوانه شاید داره امتحانت میکنه!!!

من : حرف نزن!!! نمی بینی حالم خرابه؟ دارم می نویسم.

سی سی : فیل حالش خراب میشه ولی تو  نه! بده ورقمو! یه مراقب دیگه اومد ، نیگا.

من : بیخود کرده! حرف نزن ببینم ، چی؟ اینا چیه؟ چه خبره؟ این همه هم چیز می نویسن؟....خب اینو درست نوشتم ، اینم درسته ، آهان اینا هم درسته ( آنجلینا جولی در این صحنه از فیلم مشغول چک کردن تمام سوالات می شود)

سی سی : سوال 13 رو ننویس! از خودم بافتم ، بده اون ورقه ی کوفتی رو!

من : اشکال نداره . خودم هم همینو بافتم. بافتنی هامون شبیه همه! بذار ترکیبشون کنم! آهان ، اینم از این.

سی سی : بمییییری!

من : آها کامل ، کامل نوشتم. بیا بابا! ورقه ات مال خودت ، نخواستیم.

سی سی : رو رو برم! خجالت نکشی ها!

من: 20 میگرم. به به...ضایع هم نمیشم.

آقای مراقب: خوب نوشتی دخترم؟!

من : بله. دستتون درد نکنه ، سردردم نمی ذاشت خوب فکر کنم! آخه دیشب هم بیمارستان بستری بودم(پینوکیو می شویم)

آقای مراقب: حالا سردردت خوب شد؟ ولی به کسی نگی که تقلب کردی!

من : خیالتون جمع باشه.

 

خوب از آنجایی که خرمان از پل گذشته و الان یک پیشکسوت محسوب می شویم این ماجرا را نقل کردیم ولی بدانید و آگاه باشید که من اصلا خلافکار نیستما!

 

تازشم من ، سی سی ، زی زی و یکی دیگه در هر سه درس 20 گرفتیم ولی بیسته کامل نبودا! یعنی اینکه هم من و هم سی سی در نوروسایکولوژی 75/ 19 گرفتیم و اون یکی درس رو 20 شدیم یعنی تو دوتاش 20 شدیم و تو اون یدونه بیست و پنج صدم کم آوردیم ولی خداییش نمرات خودمون بود.

خلاصه اینکه سکه نصیب زی زی شد.

  

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 15:41 توسط نسرین |

 دیگه همه باید به تاخیر های من در اجابت دعوت دوستان به بازی های وبلاگی عادت کنند. خیلی ممنونم از دندون 84که منو به یه بازی دعوت کرده که خیلی تامل برانگیزه!

 

عنوان بازی اینه:

 

اگه 24 ساعت از عمرتون باقی مونده باشه چی کار میکنید؟

 

خیلی چیزا به ذهنم میرسه که بگم. ولی از کجا معلوم که 24 ساعت باقی مونده باشه؟ حالا اگه یکی لطف کرد و بهم اطمینان داد که 24 ساعت باقی مونده و نه کمتر و نه بیشتر! میگم که چی کار میکنم. ولی افسوس اینکه " کاش همیشه طوری زندگی میکردم که گویی 24 ساعت از زندگی ام باقی مونده " چون همین 24 ساعته که کلی رهایی ، آزادی و بی قیدی از همه چیز رو برام به همراه می یاره!

 

اولین کاری که میکنم با دوچرخه میرم جایی که خیلی بلنده ، طوری که تمام شهر زیر پام باشه ، بعد با تمام قوا و توانی که دارم فریاد میزنم که " خدایا ازت ممنونم که داری منو آزاد میکنی ، داری منو از این دنیایی که اینقدر سنگینم کرده رها میکنی و میبری پیش کسانی که دوسشون دارم و ازشون دورم! "

بعد از همون بالا که بلنده میدوم و می پرم پایین تا به بقیه کارهام برسم . میرم روی چمن ها میشینم ، یه هندونه خنک میخرم میخورم و در حال خوردن به کارهایی که کرده ام و شاید فرصتی برای انجام دادنش نداشته ام فکر می کنم. ایشالا که تو فصل گرما میمیرم چون ، دوست دارم تو فصل گرم بمیرم که ملت برای مراسم تشییع و تدفین و این چیزا به عذاب نیافتن!...می بیند که من حتی به وقت مرگ هم به فکر ملتم! بعد که مراسم هندونه خوری و تفکر به گذشته و حال تموم شد ، بلند میشم و در حال پیاده روی در حالی که دسته های دوچرخه رو گرفتم و با هم میریم برای آخرین بار میرم پیش فرشته های کوچولویی که خیلی دوسشون دارم. فکر میکنم ببینم کی رو رنجوندم یا از کی رنجیده ام تا برم حلالیت بطلبم ولی مطمئنا چند نفر هستند که هیچ وقت نمی بخشمشون.ولی (نوش جونشون ، عمرا اگه ببخشمشون...قافیه بندی رو زمان آفتاب لب بومی حال میکنید دیگه؟! ) پیش اون زن قدرنشناس بی خرد هم میرم و یه کشیده محکم میزنم تو صورتش و میگم " تو آرزویی بودی که همه ی آرزوها رو بر باد دادی! خاک تو سرت که ، نه شعورشو داشتی و نه لیاقتش رو " ولی امیدوارم که تا موقع مرگ من آدم شده باشه تا مجبور به انجام کاری نشم که از لحظه ی دونستن کارهایی که در روزهای زندگی اش انجام داده و باعث عذاب شده را انجام بدم! ولی شاید یه کشیده خیلی خیلی خیلی محکم دلم رو خنک کنه! پیش اون دکتر الف هم میرم و بهش میگم که بخشیدمش ولی من تنها کسی نبودم که تو کلاس با حرف های تحقیرآمیزش رنجیده ام و بهش میگم که غروری که داره باعث شد همه ازش متنفر بشن و بیخودی خودش نگیره که اونم مثل من میمیره!( اگر هم اون دکتر الف رو پیدا نکردم دیگه وقتم رو تلف نمیکنم و تمام موجودی حسابم رو خالی میکنم ( نیس که حالا خیلی پولدارم!!! و می بخشم به همون جایی که یه بار نذار کردم که  اگه خیلی پولدار شدم کمکشون کنم. )بعد میرم پیش کسانی که دوسشون دارم و برام عزیزند و دونه دونه می بوسمشون و بغلشون میکنم و میخندونمشون و آخرش میرم همون جایی که خدا خودش میدونه! میرم تا زمان رو متوقف کنم ، میرم تا پیتزا فیلادلفیا بخورم ، تو دالان بهشت رانندگی کنم ، و بعد قدم بزنم و تو اون لحظات به جای حوریان مهربان ، من لجباز یکدنده مایه عذاب باشم!

 

اون دنیا :

 

تو اون دنیا هم میرم می ایستم دم در بهشت ، تا اون بیاد و وساطت منو بکنه تا منم تو بهشت راه بدن تا منم اونجا کنارش باشم!

 

....فقط امیدوارم همیشه طوری زندگی کنم که هر بار برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم پشیمون نباشم.....امیدوارم وقتی مردم  اگه سپید هم نبودم حداقل خاکستری باشم!

 

 

هر کسی دوست داره تو این بازی شرکت کنه ، چون وقت بازی گذشته اسم وبلاگی رو نمی برم.

 

پی نوشت : خوانندگان محترم خودتون رو خسته نکنید برای دونستن سه سطر آخر کارهای این دنیا در 24 ساعت مانده به مرگ! خودم هم نفهمیدم چی گفتم! از اثرات ساعات آخر عمر است ، شما به بزرگی خودتون ببخشید.بد جوری رفتم تو حس! اما شاید به دلیل ضیق وقت فرصت انجام تمام این کارها رو نداشته باشم و با به صورت pdf انجامشون بدم.

 ما یه چیزی گفتیم شما ها جدی نگیرید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

اما ، کاش میشد که می دانستم تا  ، برای رهایی تلاش میکردم.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:55 توسط نسرین |

برای بزرگترین نعمت زندگی ام!

برای  بزرگترین جلوه ی خدا بر روی زمین!

برای کسی که لبخندش خلاصه ی خوبی هاست!

برای کسی که نامش مادر است و بهشت زیر پایش!

 

....روزت مبارک مادرم.....

پی نوشت ۱: خیلی ها دلشان میخواست می توانستند این روز عزیز را به عزیزانی که این روز مختص آنهاست تبریک بگویند ولی نمی توانند! یادمان باشد قدر شناس باشیم!

پی نوشت۲: از همه ی دوست داشتنی هایی که امروز رو چه با اس ام اس و چه کامنت تبریک گفتند ممنونم....خیلی خیلی هم ممنونم....فقط اونایی که اس ام اس زدند باید منو ببخشند که نمی تونم جوابشون رو بدم چون به دلیل نهایت مصرف و اعتیاد به تلفن همره ما دوران ترک و تحریم را سپری می کنیم. 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 16:17 توسط نسرین |

خانه ی نازنین اینا رو دزدان باشرفی زده اند.....ظاهرا امروز روز دزدی بوده!

 

و اما خانه ی ما...

 

 جناب پدر محترم سوییچ ماشین را روی در صندوق عقب اتول جا گذاشته بوده که صبح پسر همسایه این خبر مسرت بخش را به ما دادند که سوییچ روی اتول است!!!!!(واقعا که ما را از خانواده ی معزی که موزی نوشته می شود نجات داده ها!!! نیست که ماشین ما خیلی خاطرخواه دارد!!!)

جناب دایی محترم از تهران تشریف آورده بودند خونه ی پدری جهت زیارت اهل خانه و بعد از برداشتن کاور کت و شلوارشان از صندلی عقب اتول در اتول 110 میلونی عزیز گرامی عزیزتر از جانشان را باز گذاشته و به خانه مشرف شده و پشت تلفن مشغول سر کار گذاشتن بنده شده و ما هم مشغول هر هر و کر کر خنده با دایی محترم شدیم که به ناگاه شنیدیم که جناب دایی با تعجب رفتند جلوی در خانه و خانوم همسایه باوجدان را دیدندکه اطلاع داده اند در اتولتان باز است و کیف مبارک هم همراه لپ تاپ آنجا جا خوش کرده اند!!!!!

جناب مادرزن همان دایی محترم هم خودشان دو دستی مردم را دزد کرده اند!!!! قرار بوده تشریف ببرند بانک و از آنجایی که وسوسه ی خرید می افتد به جان!!!! تشریف برده اند خرید لباس کنند و به جای اسکناس 5000 تومانی یک عدد تراول ناقابل 500000 تومانی را خرد نموده اند!!!!! و همه چی پررررررررر!!!!!

کیف پول برادر محترم را هم چند روز پیش کیف قاپانی زیرک دزدیدند طوری که روح برادر ما هم خبردار نشده!!!! و خدا بخیر گذرانیده که کارت معافیت و گذرنامه برادرمان درون کیف نبوده وگرنه سفر خارج و ادامه تحصیل پرررررر!!!!!!

 

ما چقدر خانواده ی بخشنده ای هستیم واقعا!!!!

 

پی نوشت زورکی و شفاف سازانه : یه بار خواستم پی نوشت آپ نکنما!!! نمیشه که!!! بنابر کامنت پزشک ۷۸ به مورخ ۳۰/۳/۱۳۸۷ در همین پست و اطهار علاقه مندی دوستان به این کامنت و شنگولیت دروکردن جمع کثیری از دوستان و علی الخصوص خود بنده در هنگام خواندن این کامنت و وقت و بی وقت این شکلی  و این شکلیشدنمان در کوی و بزرن و ملاء عام به خاطر به یاد آمدن این کامنت در مخ مبارکمان از حالا اعلام میکنم که اگه خل شدم بدونین که چرا خل شدم!!! آدم الکی واسه خودش بخنده ملت میگن " طفلکی خله! "

تازشم "ماشین ما خیلی خاطرخواه دارد" عبارت کنایی است از اینکه ماشین ما همیشه در تعمیرگاه است!!! یه دره آی کیوتون رو افزایش بدین دیگه!!! به همین دلیل کسی ندزدیتش!!! حالا هی بیاین بگین چه خوش شانس!!! اتفاقا من خیلی خوشحال میشدم اگه میدزدیدنش..

 

پی نوشت پیش گویی گویانه : هلند بعصی ها هم که حذفید!!! تسلیت می گوییم خدمتشان!!! ایتالیای ما امسال اصلا خوب بازی نکرد....به همین دلیل ما امسال آلمانی شده ایم و ترکیه را هم دوست میداریم....حالا هر کدوم رفت فینال حتما قهرمانه!!! برادرم به پیش بینی های من در هر زمینه ای اعتماد پیدا کرده!!! اینم گفتم بدونید که یا آلمان قهرمانه یا ترکیه!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 16:5 توسط نسرین |

برای انجام فراخوانی که شاپرک عزیز خیلی وقت پیش و بعد هم النا خانوم مهندس دعوتم کردند الان فرصت مناسبی ست . اما معذرت میخوام از اینکه دعوتشون رو خیلی دیر اجابت میکنم.

سپیدی تو ، آنها را سپید نمایاند.....!

عنوان بازی:

 ۱:عبارت شش کلمه ای را در وبلاگ خود پست کنید.(در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

۲:به کسی که شما را به این بازی دعوت کرده است لینک بدهید.

۳:پنج وبلاگ دیگر را لینک بدهید و دعوتشان کنید.

پزشک ۷۸ ، جعبه ی شکلات ، خط خطی های من ، نگاره های یک نگارنده در نگارستان ، امرداد.

پی نوشت : خیلی ها که در اطراف تو بودند سیاه ـ سیاه بودند. آنها حتی لیاقت خاکستری بودن را هم نداشتند! هر چه بود از سپیدی تو بود مهربان!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 22:6 توسط نسرین |

چهارمین سفر پی در پی به مشهد مقدس از سال ۸۴ بود.

حرم که صفایی داشت برای خودش...از شلوغی هم هر چی واگویه کنم کم است. ما برای همه دعا کردیم تک تک نام بردیم و به نیابت از شوماها عبادت نمودیم.

دیدن دوستان وبلاگی عالمی داشت برای خودش. اون سر چهارراه بزرگمهر یه دخمل با کیف آبی تا این سر چهارراه و رو به روی بانک پاسارگاد یه دخمل با شال صورتیبرای هم دست تکون دادند . بعد هم از خود بیخود شدگی بعد از دیدن هم بهشون دست داد و اون کیف آبیه پرید این ور چهارراه بزرگمهر و بغل و روبوسی و این حرفا(به شما چه که چی شد!! بقیه اش خصوصی بیدروبوسی عقرب و گودزیلا چه شود!!!به قول این فرزاد حسنی"فک کن") مهناز بانو یا به قول شیر سارا "مهناز خان" ما را شرمنده نموده و به آیس پک مهمانمان نمودند.مردم امتحان داشتند!!! وقتی که آیس پک میخوردند هم فکرشان مشوش بود و به امتحان فکر میکردند...مثل ما نیستند که بعد از خوردن آیس پک یادشان بیافتد که هم کلاسان محترمشان رتبه های ۶ و ۹ را آورده و زیر آبی ها هم با رتبه های بسی خوب مجاز شده اند!

از گرما هم که اووووووووووووه نگو....پختیم!!! نیس که ما بچه ی کوهستان می باشیمتحمل گرما را نداریم. حالا خود مشهدی ها می گفتند هوا خوبه!!! ما هم که هی به این هوای خوب که ما را داشت می پخت تعجب میکردیم یخ در عرض جیک ثانیه میشد آب مایع!!! این یخ در ولایت ما و در فصل بهار و در خرداد ماه نیم ساعت طول میکشد تا بشود آب مایع(جل الخالق!!! از اون سر گربه تا این سر گربه چقدر تفاوت قائل شده ای!!!!) این تفاوت زمانی که وارد جاده های ولایت میشدیم کاملا محسوس بود و دیگر نیازی به کولر اتول نبود و همون یه ذره شیشه ی پایین کشیده شده به حد کافی خنکمان میکرد. در مشهد هم صورت و دست هایمان به حد کافی برنزه شد و ضد آفتاب زدن به شکل کیلویی هم اثری نداشت و ما از شدت سوختن کم ماندیم خاکستر بشویم. و الان کمی خاکستر شده ایمجالبه ها بلاگفا برای خاکسترها هم امکان آپ تو دیت کردن را فراهم نموده!!! دستش درست.

شاندیز هم که ملس بود!!! یعنی اینکه اون مجتمع توریستی تفریحی پدیده خیلی فاز دادپولش هم قشنگ بود اتفاقا!!! منم که اصلا با مترسک ها ی اونجا فرت و فرت عکس نگرفتم!!!

در مورد وضع راه ها باید بدون تعارف و صادقانه بگم که اتوبان تبریز - تهران بی نظیر بود. در روشنایی و آسفالت مسطح و صاف و نشانه گذاری تابلوهای راهنما جاده هایی بهتر از جاده های استان آذربایجان شرقی که ولایت خودمونه ندیدیم...عالی بود. دریغ از یک چاله و یا تصادف. همه چیز مرتب بود.نظم حاکم بر جاده های ولایت و همین طور صفایش بی نظیر بودتو راه نیشابور دو بار ۴۰ کیلومتر مانده به نیشابور را در جاده مشاهده نمودیم و جاده هی کش اومد. هی ما رفتیم تا به نیشابور برسیم این جاده هه باز کش اومد. در مورد جاده های اون استان بین تهران و خراسان اگه سکوت کنم بهتره. فقط یه عکس و یه عکس دیگه که مثلا وضع جاده بهتر شده بود رو میذارم تا ببینید چه خطراتی رو به ملت تحمیل میکنند!!!!!!!!

راستی ما یک رکورد هم در طول این سفر شکستیم!!!! زدن اس ام اس به تعداد ۱۷۰ تا و دریافت اس ام اس به تعداد N تااز بس که رفقایمان ما را دوست میدارند...حتی رفیق از نوع اژدهایی اش.نتیجه این شد که ما موبایلمان را از امروز برای یک ماه و شاید هم بیشتر تحریم کردیم تا درس عبرت بگیریم و قیافه مان را شطرنجی نکنند....ما می خواهیم اعتیادمان را به حول و قوه ی الهی ترک کنیم.باشد که رستگار شویم.

و حالا ما خستگی را به در نموده و در خانه می باشیم و می دانیم که چشم خیلی ها در آمد که راهزن ها ما را نگرفتند و ما همچنان به سمت گودزیلا بودن خودمان ادامه میدهیم. ولی حالا کمی متحول شده ایم و تا چند روز قصد نداریم کسی را اذیت کنیم.چون میدانیم خیلی دلتنگ ما شده بودید.

                                                                 سفرنامه نویس: مشهدی نسرین گودزیلا

پی نوشت خبر فوری: هر کاری میکنم نظراتم برای بلاگفایی ها ثبت نمیشه. بدونید که قصور از من نیست و من سعی میکنم کامنت بذارم ولی گویا بلاگفا بعد از چند روز که من نبودم و بازارش کساد شده از من قهر کرده!!! بلاگفایی های عزیز باور کنید که نمی تونم کامنتی بذارم و الان اعصابمان خیلی قاط استبه نظر شما نسرین گودزیلا بیاد تو وبلاگستان بچرخه بعد کامنت نذاره!!!!! مگه میشه؟؟؟؟ دارم می تتتتترکم از اینکه نمیتونم کامنت بذارم!!!!! حالا که اینطور شد....دست بلاگفا اصلا هم درست نیست....پر رو!!!!! ازش تعرف کردم روش باز شد!!!!

فمینیسم رو در نیشی هایی که گذاشته ام حال میکنید دیگه؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:40 توسط نسرین |

<> یکی که مثلا خیلی پروفسوره به یکی (در حالی که داشت به آسمان می نگریست ): زیادی فکر کنی مغزت اتمسفر می سوزونه!

 

<> من به ندا ( قبل از اینکه مجله بره زیر چاپ ) : روی جلد و پشت جلد قراره کافه گلاسه باشه دیگه؟!

 

<> الینا به خانوم معلم (دوران دبیرستان زنگ ادبیات فارسی ) : خانوم اجازه؟ امروز نوبت گروه ماست که کنسرت بده!

 

<> من به یه دختر ترم بالایی (در دانشگاه وقتی ترم اول را می گذراندیم): خانوم ببخشید اینجا کافی نت کدوم وره؟

 

 <> یکی به فروشنده(در یکی از این سوپرمارکت های شیک با یک تیپ تیتیش مامانی): آقا ببخشید این فسیل های با طعم نوشابه چنده؟

 

<> استاد آمار رو به شیرین (در حالی که داشت فرضیه های او را در طرح تحقیقش می خواند): گریز از ازدواج بین مرده های تحصیلکرده بیشتر از مرده های بی سواد است!

 

فرهنگستان زبان فارسی به جای واژهای بیگانه و منحوس( فسفر ، کاغذ گلاسه ، کنفرانس ، سایت ، پاستیل ، مردها) از واژه های ذکر شده استفاده نموده و ملتی را بر اثر خنده بر در و دیوار پخش و پلا نموده!

  

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 9:19 توسط نسرین |